تبليغاتX
حق و صبر

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

   مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۳۹

مداخل و مباحث موجود، که با استدلال و اسناد محکم انکار ناپذیر همراه است و بی رعایت اختصار، به چند هزار برگ می رسید، در مقابله با حجم عظیم مجعولات تاریخی و ادبی، که همه جا پراکنده اند، مورخ را برای اقناع کامل خواستاران آن، نیازمند رجوع به مراتب متعدد و مختلفی می کند تا معرکه و میدان حیله گری های یهود و شبه یهود توطئه گر و جاعل را، که کم ترین ارزشی برای فرهنگ و هویت دیگران قائل نیستند، از همه سو دور زند و راه گریزی برای نان خوران آن ها باقی نگذارد. توفیق در تاریخی کردن ماجرای پنهان مانده پوریم و تشریح عوارض و عواقب نابودگر آن، که به حذف و ابطال ادعاهای کنونی، در باب حیات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ایران پس از پوریم منجر شد و فعلا تا رد اوراق تاریخ صفویه و شاهان آن فرا رفته و اوج گرفته، انقلاب بزرگی در درک تاریخ بی دروغ ایران و شناخت سالم همسایگان و ملل باستان پدید آورده و به مدد الهی، در آینده نزدیک، درب مراکز ایران شناسی و دانشگاه های کنیسه و کلیسایی مربوطه، در شرق و غرب را، با گل بد بوی بی آبرویی مسدود خواهد کرد.

اینک، خلاف عرف عقل اندیشان، در راس هراس خوردگان از این مباحث نو، صاحبان تالیف و کرسی داران ادبیات و باستان شناسی و شاخه های منضم به آن نشسته اند، چنان که دیدن مستند تختگاه هیچ کس، یا رو یا رویی با سئوال ساده ای که از شیراز پیش از زندیه می پرسد، نخست برق خشم را از چشمان آن صاحب کتابی ساطع می کند که اوراقی در باب اشعار و شخص حافظ سیاه کرده و یا در منقبت سنگ های تخت جمشید، از مبداء تالیفات یهود نوشته ی پیشین، دو سه برگی کپی کشیده است!!! تاریخ و فرهنگ بر سر چنین چسبیدگان به ناندانی و حقیقت فروشان به ثمن حقوق ماهانه، کلاه بوقی بی آبرویی خواهد گذارد.

کسانی از صاحبان مناصب و عناوین، در مقوله باستان شناسی و تاریخ، در نشستی، به مدخل نبود مطلق حیات اجتماعی در ایران، به دنبال ماجرای پوریم، معترض بودند و نمی دانم چرا به امکان آن اعتراض داشتند! پرسیدم با چند سایت باز شده از هستی ایران کهن آشنایی کامل دارید؟ به تعدادی از آن ها اشاره کردند. سئوال کردم در این سایت ها، هیچ به لایه بندی های تاریخی برخورده اید؟ اعتراف کردند در تمام آن ها لایه های مختلف و متعددی از دوران های بسیار دورتر از زمان هخامنشیان قابل تشخیص بوده، که عمده ترین تغییرات مادی و فرهنگی و هنری حاکم بر جوامع کهن را در هر هزاره معرفی و مشخص می کرده است. پرسیدم آخرین لایه و بالاترین طبقه، در این حفاری ها متعلق به چه زمانی بوده است؟ جملگی جواب دادند: لایه مقارن با ظهور هخامنشیان! سئوال کردم این آخرین لایه را به چه صورتی یافته اید؟ با تمجمج جواب دادند: سوخته و تخریب شده با جنازه ها و ثروت های پراکنده. باز پرسیدم که این آخرین لایه معمولا در چه عمقی است؟ پاسخ شنیدم که بسیار نزدیک به سطح زمین. سئوال کردم مگر نباید از زمان هخامنشیان تا ۵۰۰ سال پیش، لااقل دو لایه ی دیگر اجتماعی و تاریخی تشکیل شده باشد، پس نبود آن جز توقف مطلق تلاش های اجتماعی پس از دوران هخامنشی، مگر معنای دیگری می گیرد؟ برخی از آن ها فکورانه خاموش شدند و برخی گردن کشانه و احمقانه به هیاهو و حاشیه و حاشا پرداختند، زیرا نا خود آگاه با قول و زبان خود، به نبود آثار و عوارض حیات جمعی، در ایران پس از هخامنشی و در واقع پس از پوریم، اعتراف کرده بودند‼! 

مقصود من عرضه حقایقی بس آشکار، اما سخت پنهان مانده به مردمی است که در باب خویش جز دروغ و تبلیغ نشنیده و در دریایی از توهماتی غرقه اند که بی آزارترین شان تبعیت از عرفان و معرفت مولانایی و فال گیری با دیوان حافظ است! مردمی که دشمن شناسی آن ها بر اساس تلقینات نادرستی در باب مزاحمت های اسکندر و عرب و مغول و اشرف افغان شکل گرفته و به شنیدن افسانه های شاه نامه و قبول فرزند خواندگی کورش و داریوش وادار شده اند، تا حقایق تلخ در مقابل چشم را نبینند و مدعی مطالبی شوند که هرگز و در هیچ دورانی اسباب تفاخر و مورد قبول هیچ ملتی نبوده است

در این میان نمونه ها و بقایای معماری، برّنده ترین حربه جاعلین تاریخ ایران ساز بوده است که هر خشت و چینه ناشناس و بی صاحبی را، بدون کار شناسی لازم و به محض پدیدار شدن، مدرک حضور مقتدرانه سلسله ای فاقد نشانه های معتبر تاریخی قرار می دهند و در این باب چندان کار را به افراط می کشانند که هنوز هم بی بی سی می تواند با ارائه یک تصویر مسخره و معمولی، بی خردانی را به شعف وادارد، از شکاف ساده ای در زمین های گرگان، چند هزار کیلومتر دیوار بسازد، گوش درازانی را به تعظیم آن بخواند و چینیان و رومیان را در دیوار سازی زیر دست ما قرار دهد!!!

بی بی سی این عکس را دلیل وجود یک دیوار لااقل ده هزار کیلومتری در گرگان  گرفته است!!!

«تیمی بین المللی از باستان شناسان شواهدی را در ایران کشف کرده اند که نشان می دهد ایرانیان باستان از نظر توان نظامی و مهارت های مهندسی با رومی ها برابری می کرده اند. این تیم از باستان شناسان ایرانی و بریتانیایی، می گویند شواهد تازه از دیوار بزرگ گرگان بینشی اروپایی مدار نسبت به تاریخ جهان را به چالش می گیرد. این دیوار از دیواری که توسط امپراتور آدریان در مرز انگلستان و اسکاتلند احداث شد طولانی تر و از بسیاری از بخش های دیوار بزرگ چین، بیش از هزار سال کهن تر است. می توان آنرا طولانی ترین دیوار آجری جهان کهن تلقی کرد. اما علی رغم تمام این ویژگی ها، کمتر کسی حتی اسم دیوار بزرگ گرگان را شنیده است. کانون این دیوار که به خاطر آجرهای رسی به کار رفته در آن به مار سرخ نیز مشهور است، در ایران امروز واقع شده، اما یک سر آن از مرزهای عراق امروزی آغاز و پس از عبور از استپهای قفقاز در شمال غربی ایران، به آسیای مرکزی و شبه قاره هند در شرق ایران امتداد یافته است».
 
http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2008/02/080221_si-gorgan-wall.shtml

این که سرزمین قفقاز استپی برای عبور این دیوار ندارد را، می توان به حساب بی خبری اعلام کنندگان این گونه اخبار دانست، شگفت آن جاست که ایران این انگلیسیان ظاهرا باستان شناس، نه با شاه کارهای مدفون و یا مکشوف بومیان کهن و متمدن و تولیدگر و بس هنرمند پیش از پوریم، بل با این خاک چاک خورده بی پیام شناسانده می شود. اگر ایران شناسی جهان برای اثبات داده های خود ناگزیر به توسل به این کانال کوچک آب شده تا چون جادوگران آن را به دیواری چندین هزار کیلو متری بدل کند، پس باید مطمئن بود که تحقیقات تازه در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» راه درستی را پیموده است. بی شک هیچ ملت دیگری خود را چنان بازیچه نمی پندارد که با نمایش چاله ای ممتد، مدعی ایجاد چند هزار کیلومتر دیوار آجری، از مرز عراق تا ترکستان و هند شود و یقین کنید تبلیغ کنندگان این گونه امور، اگر نظایر همین مطالب را به وادی خودشان نسبت دهید، شما را به دادگاه و یا دارالمجانین خواهند فرستاد. گمان دارم هر اندیشمند بی تعصبی، تنها با خواندن شرح بالا در بی بی سی، قانع خواهد شد که پشت دانشگاه های کنیسه و کلیسایی و کرسی های ایران شناسی غرب، از برملا شدن حقه بازی های شان در بزک تاریخ ایران به منظور اختفای قتل عام پوریم، به لرزه درآمده و تنها راه علاج را پناه بردن، چنان که روزانه شاهد بروز آنیم، به جفنگیات عجیب تر شناخته اند. آنان خود را به نادانی می زنند و گویا با خبر نشده اند که ایران شناسی چهره ی دیگری گرفته و اینک دیگر می دانیم مجموعه ابنیه نیمه ساخت تخت جمشید، خلاف افسانه های رایج، تنها از شکست کامل متجاوزان هخامنشی و مزدوران یهود در برابر مقاومت سراسری مردم شرق میانه و توسل آن ها به قتل عام پوریم خبر می دهد، برج طغرل شهر ری را در زمان قاجار به سلیقه و برابر طرح مورد نیاز خویش ساخته اند، تا سلسله بادکنکی و بدون نشان سلجوقیان، بی علامت حضور نماند، در مجموع اینک نگاه به این گونه مانده های معماری دگرگون شده و در هریک به دنبال مدرکی می گردیم تا نادرستی های موجود در تلقین تاریخ نونوشته ی ایران، به دست مورخان یهود را برملا کنیم. این نگاه نو به بقایای معماری مانده از پس انهدام هولناک پوریم، جز سه دوره ساخت و ساز را معرفی نمی کند: نخست ابنیه متعلق به مهاجران و گریختگان از یونان، چون سروستان و فیروز آباد و تیسفون و معابد هلنیستی پراکنده ای در قم و نهاوند و غیره، سپس معماری قلعه ها، که موج دوم مهاجران به ایران در دوران اسلامی، به عنوان سر پناه امن و منفرد و قابل دفاع ساخته اند و سپس شاه کارهایی به صورت کاروان سراها و مساجد و پل ها و کاخ های اصطلاحا عهد صفویه که بدون پیشینه و نمونه ماقبل، ناگهان از زمین ایران و عمدتا در اصفهان روییده است، با سازندگانی که جور کردن ترتیب نصب سنگ های کاروان سراها را، چنان که نمونه آن را عرضه کردم، با حروف یونانی نشانه می زده اند و در حوالی کارگاه های عملیاتی خود بیش از یکصد کلیسای کوچک و بزرگ ساخته اند؟!!! بدین ترتیب کاملا مشخص است که ابنیه ی دوران به اصطلاح صفویه کم ترین پیوندی با توانایی های بومی ایران نداشته، از ابتدا تا انتها حاصل حضور نخبگانی در معماری است که هر کاروان سرا و پل و کلیسایی که ساخته اند، از جهات گوناگون، بر رسوخ کامل تکنیک معماری قرون وسطای اروپا، گواهی می دهد.

«وقتی به معماری از زوایای دیگری مانند اندازه ها، تناسبات، شکل ها و تزیینات نگاه کنیم، معماری دوره قاجار وضع نازل تری را نست به دوره های گذشته خود، به خصوص دوره صفوی نشان می دهد. شکل ها استواری و صلابت قبلی خود را ندارند و شکل های جدیدی وارد معماری می شوند، که سطحی و تفننی اند. اندازه ها دقت لازم را ندارند تناسبات در مرتبه پایین تری نسبت به تناسبات موزون و اندیشیده شده دوره های قبلی قرار می گیرند. تزیینات معماری گاه تا حد ابتذال سقوط می کند و بی بند و باری و غلو ناشیانه و هرج و مرج جایگزین تزیینات محدود و با وسواس دوران گذشته می شود». (مهسا جزینی، بازکاوی معماری صفویه تا قاجار، روزنامه ی ایران، شماره ۳۸۶۷، ص ۱۱)

این ارزیابی درست، اما سرشار از تمجمج و تعارف، اعلام و استشهاد دیگری بر سود نبردن معماری عهد صفویه از دانش و تجربه و سنت ها و میراث ملی در هنر معماری است، زیرا سازندگان مساجد و دیگر نمایه های معماری عهد مشهور به ضفوی در اصفهان، اگر بهره ای از حکمت معماری بومی داشته اند، به طور مسلم دویست سال پس از بنای آن شاه کارها، نه فقط نباید در اندازه ساخت مسجد شاه و مدرسه سپه سالار تهران سقوط کرده باشند، بل معماران عهد زندیه و قاجار به طور طبیعی باید به قدرت ارائه ی عالی تری رسیده و شاه کارهای برتری خلق کرده باشند!

«در مدرسه سپه سالار مجموعه گنبد خانه حجم بزرگی را اشغال و تقریبا ضلع جنوبی حیاط مدرسه را به طور کامل پر می کند. از این رو، خلاف دیگر گنبد خانه ها، مثلا در مسجد امام اصفهان، تناسب نامطلوبی را نسبت به طول حیاط پدید می آورد و در تنگنا قرار می گیرد و انتخاب چهار منار به جای دو منار بر این مشکل می افزاید. فرم ها، اندازه ها و تناسبات عناصر این بنا مانند گنبد، ایوان ها، مناره ها، رواق ها و غیره، در مقایسه با نمونه های برجسته ی مشابه، در دوران قبل، سطح بسیار نازل تری دارد. برای نمونه می توانیم فرم گنبد آن را با فرم گنبد های زیبای مسجد امام و مسجد شیخ لطف الله اصفهان و یا مسجد گوهر شاد مشهد و فرم و تناسبات ایوان اصلی و مناره های آن را با مسجد امام مقایسه کنیم. تزیینات این مدرسه نیز در میان نمونه های برجسته ی معماری قدیم ایران جایگاه پایینی دارد. یک مقایسه ی اجمالی میان تزیینات فوق العاده متین و اندیشیذه شده ی مسجد شیخ لطف الله با تزیینات این مدرسه کاملا گویای این مطلب است. با توجه به آن چه که گفتیم به سخن اول باز می گردیم که معماری قاجار و مدرسه شپه سالار به عنوان یکی از نمونه های برجسته و نهایی آن، از نظر خلاقیت و نوآوری فضایی و تکامل الگوهای قدیمی ایران شاخص است و به حق مرحله ی تکامل معماری قدیم محسوب می شود، اما به علل متعدد از جمله پایین آمدن مهارت و سلیقه ی معماران و کارفرمایان، بی کیفیت شدن و سرعت نامعقول عملیات ساختمانی، رسوخ ناهنجار فرم ها، تناسب و تزیینات معماری کشورهای دیگر و به خصوص معماری عثمانی و روسیه ی تزاری، تزیینات آن کیفیت نازل تری نسبت به دوره های قبلی دارد». (مهسا جزینی، بازکاوی معماری صفویه تا قاجار، روزنامه ی ایران، شماره ۳۸۶۷، ص ۱۱)

رد آن آلودگی به تعارف را که در ابتدا به بررسی جزینی نسبت دادم در نقل فوق مشاهده می کنید، زیرا در همان حال که فرم گنبد مدرسه سپه سالار را بی قواره و بر هم زننده فضای منطقی محیط می داند، در انتها همان ناهمگونی را علامت تکامل در معماری عهد قاجار گرفته است! متن بالا فقط معلوم می کند که شاگردان و وردستان از قلعه ها پایین آمده ی آن حاملین معماری رومن و سازندگان پل های اصفهان و کاروان سراها و مساجد بزرگ عهد معروف به صفوی، پس از دویست سال تمرین، به توانی بیش از بنای مسجد جمعه و مدرسه سپه سالار تهران نرسیده اند! و اگر سنت معماری ایران را به ماقبل آن عهد منتقل کنیم، آن گاه تجربه ای لااقل هزار ساله را، در عهد قاجار به هیچ تبدیل کرده ایم که قبول آن ادله ی قانع کننده ی خود را می طلبد، زیرا نمی توان توضیح داد بر سر علم و آگاهی و استادی آن معماران و طراحان و  آجر و کاشی پزها و مقرنس کاران و گچ بران و حجاران و مصالح ممتاز آن ها چه آمد، که معماران عهد قاجار را، مجبور به تقلید از باسمه های هندی و تزاریس با اجراهایی بازاری و بی بها کرده است. بدین ترتیب چاره ای جز قبول نمی ماند که سازندگان اصفهان پنج قرن پیش، مقاطعه کاران و زبده معماران از راه رسیده ی غیر مسلمانی بوده اند که پس از انجام ماموریت کنیسه و کلیسا، در بر پا کردن نمایشگاهی از معماری شهری و تجاری و دکور بندی برای اجرای تآتر نخستین نمایه های تجمع متمدنانه، در برهوت ایران، به اقلیم پیشین خویش باز گشته اند.

اینک و هنوز قبل از ورود به مبحث بقایای معماری موجود در ایران، که بر هر یک نام ها و تعلقات افسانه ای، در سیاست و فرهنگ گذارده، پایه ای از هستی و دانه ای از حلقه مفقوده تمدن ایران پس از پوریم شناسانده اند، به بازبینی یکی از عمده ترین آن ها روانه شوم تا مقدمه ای بر قبول این آگاهی قرار گیرد که ملاحظات و مکاشفات کنونی در باب هیچ یک از آن ها قابل اطمینان نیست و در هر یک مجموعه ای از شگردها و شیادی های گوناگون به کار برده اند تا حقایق قضایا پنهان مانده باشد.   

 

عکس ۱  

این یکی از نخستین تصاویر بنایی است که اینک مقبره ی اولجایتوی مغول نام نهاده اند و از طریق دست بردگی های بی شمار در آن و نیز محراب کج قبله ی گچی و نوساخته ای در مسجد شاه اصفهان به نام همین اولجایتو و تبدیل گوسفند سرایی در مراغه به رصد خانه ای برزنتی، قصد تلقین اشغال خونین ایران به وسیله ی ترکان و مغولان را کرده اند. عکس را از صفحه ی ۶۰ کتاب مختصر «جغرافیای تاریخی سلطانیه» تالیف مخلصی برداشته ام، که خود در شرح و توصیف بنا آورده است:

«تمامی گنبد مستور از کاشی فیروزه ای رنگ بوده و قسمت تحتانی یعنی گردنی گنبد با خطوط کوفی مربع که حاوی عبارات الله و محمد و علی و تزیینات آن نمادی است از آجر کاری همراه استعمال کاشی فیروزه ای که تماس رنگ روشن فیروزه ای را با آبی پر رنگ گیلویی بزرگ مقرنس ارزش خاصی از لحاظ تاریک و روشن بودن در بردارد. آثار این کاشی کاری تا زمان ناصر الدین شاه، یعنی تقریبا یک قرن پیش باقی بود لیکن از این زمان به بعد مورد غارت و تاراج بلهوسان قرار گرفت و در طول یک قرن از گنبد نیلگون بنای سلطانیه جز انبوهی آجر چیزی نماند». (مخلصی، جغرافیای تاریخی سلطانیه، ص ۶۳)

توانایی کافی در غیب گویی لازم است تا با دیدن تصویر فوق، چنین تصوراتی از ذهن آدمی عبور کند. در واقع مخلصی وصف تغییراتی را که در این گنبد به تدریج وارد کرده اند تا بنایی مخروبه و بی هویت به مقبره صاحب منصب بزرگ مغول تبدیل شود، به ذات و هستی اولیه ی بنا نسبت داده است. چنان که در صفحه ی ۱۳۸ کتاب عکس های سوروگین نظیر همین تصویر از زاویه ای دیگر آمده که در اواسط دوره سلطنت ناصرالدین شاه برداشته شده و نشان می دهد که گنبد سلطانیه از آغاز صرفا یک بنای آجری و بدون آرایه های کاشی، باقی مانده از زمان به اصطلاح  صفویه است، با نظایر بسیار دیگری، که به مدد الهی عرضه خواهم کرد.    

عکس ۲

و این تصویر دیگری از همان بنا، در صفحه ی ۱۷۳کتاب معماری ایران پوپ است، با ردیف کوتاهی از تزیینات برگ شبدری در قاعده ی گنبد که در میان آن ها نقوشی از آجرهای لعاب خورده ی آبی به شکل الله و محمد آمده است و چون زاویه ی برداشت آن با عکس قبل برابر است، پس این تصویر را می توان سندی بر آغاز حقه بازی در تصرف و تبدیل آن گنبد در حوالی زنجان گرفت.

عکس ۳

برای رفع خستگی بد نیست به این تصویر نیز نگاه کنید که از صفحه ۹ کتاب مخلصی برداشته ام، تصوری از سلطانیه است نزد فلاندن سیاح قرن نوزدهم که در باب آن شرحی چنین آورده است:

«فلاندن نیز در سیاحت نامه ی خود از آن به عنوان شهری نیمه ویران یاد می کند و می نویسد: با این که شهر تقریبا رو به ویرانی می رفت اما ویرانه های باقی مانده نیز حکایت از جلال و شکوه و ابهت دیرین می کند». (مخلصی، جغرافیای تاریخی سلطانیه، ص ۹)

آیا چه گمان کنیم؟ فلاندن در هنگام رسامی این تصویر، در سلطانیه بوده و یا در میان شهر رم یکی از کلیساهای قرون وسطای ایتالیا را تماشا می کرده است؟!!

عکس ۴

عکس ۵

در دو عکس بالا، که از دو وجه مختلف گنبد برداشته اند، علاوه بر ترمیم تاول های ریخته، بر حوالی آن پلاک های برگ شبدری، چند کاشی فیروزه ای نیز به سبکی چسبانده اند که گویا بقایایی از آرایه ای کهن است، با دیوارهایی که به وضعی معقول آجر چینی دوباره شده و نورگیرهای نوی در اطراف پایه ی گنبد، که در تصاویر پیشین نبوده است!!!  

عکس ۶

اجازه دهید شناس نامه ی این حقه بازی ها را، که به نام مرمت انجام شده، در همین جا ببندم و از نمایش عکس هایی که این تصرفات را گام به گام دنبال می کند درگذرم، زیرا با نشان دادن تصویر بالا هر صاحب اندیشه ای به واقع امر پی می برد و به عیان می بیند که کاشی های چسبیده بر در و دیوار گنبد سلطانیه تماما تازه ساز است و عکس فوق از آغاز این کاشی کاری های هدف دار، بر مناره های نیمه ویران اطراف گنبد نیز خبر می دهد، تا معلوم شود کسانی برای تلقین و تزریق تاریخ معینی به کالبد هستی ایرانیان، از اجرای هیچ توطئه و در هیچ مورد و مقیاسی صرف نظر نکرده اند. رسواترین مطلب این نوسازی آن جا بروز می کند که گردش تزیینات برگ شبدری فراز پا گرد گنبد را، گردا گرد و در سراسر ازاره آن نمی بینیم و تصویر به وضوح تمام گواه است که نوسازان سلطانیه از ادامه ی آن در نیمه ی راه منصرف شده اند. هرکس می تواند خود را به پایه ی گنبد سلطانیه برساند و همانند من به سادگی محاسبه کند تا معلوم شود که اگر این تزیینات برگ شبدری را امتداد می دادند آخرین آن ها نیمه کاره می ماند که اوج مسخرگی در مرمت شیادانه ی آثار باستانی ایران بود. تصویر در عین حال به روشنی نشان می دهد که آن کاشی کاری توام با چرخش آجر را که نام الله و محمد و علی را تکرار می کند، نقشه ی جدیدی است رسوخ کرده در ذهن مرمت کاران ناشناس گنبد سلطانیه که در یادداشت بعد از آن خواهم گفت.

عکس ۷

حالا این گوشه ای از گنبد تی تیش مامانی قبر اولجایتو و یا خدا بنده و یا سلطانیه است. شاه کاری در صحنه سازی و حقه بازی که ذره ای از آن را در تصاویر اولیه ی گنبد شاهد نبوده ایم!!! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 6:0 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

   مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۳۸

الگوی جعلیات رایج در باب برج طغرل و دروازه شیراز، بدون استثنا، بر هر بنا و معماری دیگر، اعم از برج و مقبره و مناره، قابل انطباق است که دست آویز امثال پوپ و مورخان مامور کنیسه و کلیسا، برای القای حضور و وجود روابط و مظاهر سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، در دوره معینی از تاریخ ایران بوده است. این مجموع بررسی ها، با بی اثر کردن تلاش آنان، همچنان اثبات می کند که به سبب وسعت قتل عام پوریم و تخریب مطلق مراکز تمدن شرق میانه، تا زمان ظهور صفویه، نموداری از تجمع متمدنانه و حوزه کوچکی از مناسبات شهر نشینی در ایران پدیدار نیست و ترسیم تصویر کم رنگ و تاری از تحرک اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در طول این زمان دراز دو هزار ساله ناممکن است.

«از خصوصیات شهر نشینی شیوه ی معیشت شهری و دوری روز افزون آن از کشاورزی است، به این صورت که گرچه شهر از نظر اقتصادی همواره به روستا و یا مناطق زیر کشت وابسته است، اما کار اصلی اهالی اکثر شهرها دیگر کشاورزی نیست و صنایع دستی و رشته ها و مشاغل گوناگون خدماتی نوعی شیوه ی معیشت برای شهر نشین محسوب می شود. به عبارت دیگر از خصوصیات شهر نشینی تنوع شیوه معیشت در آن است. مراکز تولیدی و خدماتی در کالبد شهرها با توجه به موقعیت آن ها بسیار متنوع است. مسکن و محل استراحت به عکس روستاها به تعداد زیاد و بسیار فشرده و با توجه به موقعیت طبقاتی کاملا متفاوت است». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۴۲)

این شمای تغییر ناپذیر و ثابت نمایه های زندگی شهری، از کهن ترین ایام و از کوچک ترین واحد، تا پایتخت های بزرگی است که امروز دیده می شود. با این تعریف و تبیین مسلّم است که جز خرابه هایی از ایران کهن ماقبل پوریم، که در نقاط مختلف، سوخته و ویران، بر هم انباشته در آوار می یابیم و شهر شوش و بقایای چند معبد و زیگورات ایلامی، که از فرط عظمت تخریب کامل آن برای مهاجمان هخامنشی هم میسر نبود، از پس حادثه پوریم تا ظهور صفویه، در هیچ مقیاسی، نشانه ای از تجمع شهری و یا تجمع متمدن انسانی در ایران پیدا نمی کنیم و بدون هیچ تردید و تامل می توان و باید گفت که نخستین نو سازی اجتماعی و آماده کردن زمینه های گرد هم آیی شهری، به دست مقاطعه کارانی صورت گرفته است که اینک تاریخ ساختگی ما، از آن ها با عنوان صفویه یاد می کند.

«آثار سکونت و شهر نشینی ابتدایی در شوش از هزاره ی چهارم پیش از میلاد در عمق بیست و شش متری زیز زمین پیدا شده است. از جمله ی این آثار گورستانی است که اطراف آن را با کاشی های نخودی رنگ به طرز زیبایی آراسته اند و روی آن را با نقوش گیاهان و جانوران و فرم های هندسی به سادگی تزیین کرده اند. در اواسط هزاره ی دوم پیش از میلاد شهر رو به تکامل می رود و خانه هایی در مجاورت خیابان های مستقیمی که گاه پهنای آن به نه متر می رسد، شاخته می شود. آثار مکشوفه حکایت از تعدادی مدرسه و تجارت خانه و محل نگاه داری اسناد و مدارک تجاری می کند که اهمیت تجارت به خصوص رونق مبادله ی کالایی مانند پارچه و اشیاء فلزی را نشان می دهد».  (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۵۶)

شوش، این کهن شهر ایلامی، که مدارک متعدد دیرین، از جمله تورات، به وسعت امکانات آن اشاره دارد، گرچه مورد غضب باستان شناسی یهود زده ی جهانی است که بر تمدن ایلام سرپوش می گذارد، سخت ترین لطمات خائنانه را در بقایای آن شهر مرتکب شده و در هستی آن غارت بی حساب صورت داده اند، اما باز هم از اعتراف به عظمت و قدمت و دیرینه بس کهن آن ناگزیر بوده اند. شوش تنها شهر قابل شناسایی ماقبل پوریم، با همان مشخصات و نام دیرین خود در سراسر ایران است، و بر دیگر شهرهای کهنی که هر چند گاه به همت قاچاقچیان عتیقه از دل خاک بیرون می افتد، نظیر جیرفت و رامهرمز و حسنلو و مارلیک، ناچار و ناگزیر نام های محلی کنونی را گذارده ایم و جز این شهر کهن، هیچ مرکز تجمع دیگر در ایران پس از پوریم تا زمان برآمدن صفویه قابل شناخت نیست که پایه های نخستین شهر را با نام اصفهان، دو هزار سال پس از حادثه ی پوریم در ایران ریخته اند. 

اثبات این مطلب کاملا بدیهی چندان ساده است که رسیدن به آن حتی از بررسی تالیفاتی به دست می آید که با قصد تلقین خلاف این امر تولید شده و کتاب «روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران» یکی از آن ها است. کتابی با همان مشخصات و مبهماتی که پیش تر در بررسی «هنر دربارهای ایران» عرضه کردم. در آن جا نیز استوارترین باستان پرست ما، یعنی ابوالعلاء سودآور، برای انتقال نمونه های هنر ایران اسلامی، از آن که موردی برای عرضه نیافته بود، با نادیده گرفتن سلسله های متعددی که برآمدن آن ها در قرون نخست اسلامی را مدعی می شوند، فصل آغازین کتاب اش را به معرفی هنر دربار مغولان، آن هم با نمایش چند تابلوی بی هویت مینیاتور، اختصاص داده بود!!! همین ناداری و ناتوانی مطلق، در کتاب سلطان زاده، نیز منعکس است که تالیف او را تنها در این باب سودمند می کند که با خواندن آن قاطعانه باور کنیم که در ایران، از زمان رخ داد پوریم تا نوسازی اصفهان، هیچ شهر و مرکز تجمع دیگری برقرار نبوده است.  

«بنای اصلی پارسه تخت جمشید بوده و مردم در خیمه های اطراف آن ساکن بوده اند... در مرکز شهر، ارگ سلطنتی و در کنار آن محله های درباری قرار داشت. پادگان نیز در ارگ قرار داشت... فضای داخل ارگ به اندرونی و بیرونی تقسیم می شد که بیرونی در ارتباط با باغی بود که جشن ها و برخی از مراسم خاص در باغ و عمارت قصر که در آن بود، انجام می شد». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۷۵ و ۷۶)  

سلطان زاده بی توجه به داده های قبلی خود، برای شناسایی شهر، یعنی تنوع شیوه معیشت و وجود مراکز تولیدی و خدماتی متنوع، با توصیف بالا، عمارات نیمه کاره ی تخت جمشید را به جای شهر هخامنشی گرفته که ساکنان اطراف آن خیمه نشین بوده اند‼! اینک که می دانیم آن مجموعه در هیچ زمانی جز مخروبه ای ناتمام نبوده و پاسارگاد را در چهل سال پیش بالا برده اند، تردیدی در صحت این یافته نو باقی نمی ماند که از امپراتوری هخامنشی هیچ یادگار تاریخی قابل اشاره ای جز آثار انهدام هستی ایران کهن در ماجرای پوریم و در همدستی با یهودیان، باقی نمانده است.

«پارتیان شهرهای زیادی بنا کرده اند که طرح عمومی اکثر آن ها به علت اوضاع سیاسی بحرانی آن دوره دایره ای شکل است که در وسط ارگ و کاخ و مراکز اداری و سپس محله های مسکونی و پس از آن حومه کشاورزی شهر قرار داشته، که یکی از دلایل مهم انتخاب شکل دایره و یا چیزی شبیه آن، آسانی دفاع از شهری به این شکل است و چنان که روشن شده تعدادی از شهرهای پارتی در آغاز برای مقاصد نظامی ساخته شده و سپس در اثر توسعه تبدیل به شهر می شدند».  (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۸۳)

اگر سلطان زاده لااقل همان تخت جمشید نیمه ساخت را برای نمایش شهرهای هخامنشی سراغ دارد، برای دوران اصطلاحا پارتی، گرچه می نویسد که آن ها شهرهای بسیار ساخته اند، اما نمونه هایی که عرضه می کند، چندان توام با خیال بافی خام است، که خردمند را مطمئن و قانع می کند که یافتن اثر و یادگاری از پارتیان برای او غیر ممکن بوده است.

سلطان زاده در زیر تصویر سمت راست در صفحه ۸۱ کتاب اش نوشته است: «نقشه شهر مرو در زمان پارتیان. در وسط، شهر سلوکی آنتیوخوس مشاهده می شود». هرگز تاریخ ملتی چنین تمسخر و مردم آن این گونه تحقیر نشده اند که محققی از میان آنان، چنین نقشه ای را عرضه کند و در برابر چشمان این همه عقل و اندیشه و نظر، دو شهر، یکی از آن سلوکیان و دیگری شهری پارتی به نام مرو را در درون هم فرو برد!!! احتمالا سلطان زاده درنیافته است که با چاپ این نقشه و شرح زیر آن، تمام رشته ها در باب روابط میان پارتیان و سلوکیان در تالیفات تاریخی موجود را پنبه کرده و به سخره گرفته است، زیرا دیگر معلوم نیست این دو دشمن تاریخی در حالی که شهرهایی چنین دست در آغوش هم می ساخته اند، دیگر در باب چه موضوعی دویست سال تمام با یکدیگر جنگیده اند!!؟ با این همه آن چه را که سلطان زاده در زیر عکس سمت راست آورده، نسبت به آن دیگری بسیار مستند و قابل قبول می نماید، زیرا در توضیح عکس سمت چپ می خوانیم: «نمای یک دژ پارتی». این که سلطان زاده چنین دژی را در کجا یافته و چرا و چه گونه آن را پارتی تشخیص داده، برابر معمول پرسشی خارج از موضوع شناخته می شود!!!

«آثار و بناهای قابل توجهی از عهد ساسانیان باقی مانده که به طور عمده عبارت از کاخ و آتشکده است. مصالح این بناها محلی است و تقریبا به بناهایی مثل آثار هخامنشیان بر نمی خوریم که مصالح آن را از جای دور آورده باشند. گنبد که در عهد پیش مورد استفاده قرار می گرفت، در این دوره برای پوشش به کار می رفت. البته برخی از بناهایی را که به ساسانیان منسوب کرده اند، متعلق به پارتیان است و در آن زمان ساخته شده است». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۹۲)

ناگزیرم قضاوت کنم که این حضرات، حتی با موضوع تالیف خود نیز آشنا نبوده، از آن سر در نمی آورده و از بنیان با تحقیق خود بیگانه بوده اند، زیرا لااقل در مورد تخت جمشید با قطعیت تمام می توان گفت تمام مصالح آن بومی است، از جای دور نیامده و از سنگ های همان کوه رحمتی است، که مجموعه را در دامنه آن ساخته اند. سلطان زاده که بر مبنای عنوان کتاب اش باید مراتب شکل گیری شهر در ایران را توضیح دهد، در باب ساسانیان، گرچه قاطعانه نمی داند چه بنایی را به کدام سلسله منسوب کند، در وانفسای نبودن شهری از آن زمان، ناچار به شمردن نام چند کاخ و اصطلاحا آتشکده قناعت می کند، تا ساسانیان کتاب او به کلی دست خالی نمانده باشند!!!

«در ایران از قرن سوم تا ششم در اثر گسترش و رونق بازار های داخلی و خارجی شهرنشینی از توسعه سریعی برخوردار بود و اکثر شهر های مهم دارای صدها هزار نفر جمعیت بودند. توصیفی که در فضایل بلخ از این شهر، اندکی قبل از حمله مغول صورت گرفته، شامل بسیاری از شهرهای مهم می شود که در آن ها قیمت یک گز زمین به هزار درم رسیده بود و ابوهارون کاتب می گوید: «عدد مساجد در آن وقت هزار و هشتصد و چهل و هشت، مدارس آبادان چهار صد با هزار و دویست مفتی مصیب، نهصد دبیرستان معتبر با پانصد و بیست ادیب ماهر، پانصد حمام آبادان، چهارصد گنبد یخبندان، سیصد حوض سبیلی و یک هزار و دویست سردابه در نفس شهر داشته است». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مداکز مذهبی در ایران، ص۱۲۱)

حالا سلطان زاده به دوران اسلامی وارد شده، قول مالیخولیا بافی به نام عبدالله بلخی، در کتاب فضائل بلخ را، بدون اندک تاملی به جای حقیقت امور برداشته، به خورد خواننده ی خود می دهد و احتمالا نمی داند که ۱۸۴۸ مسجدی که بلخی تنها در شهری آدرس می دهد، هم امروز نیز در کل سرزمین های اسلامی احصاء نمی شود!!! اگر به اسلوب معمول و مصطلح، در برابر هریک از این مجموع ابنیه ی عام المنفعه ی شهر بلخ، از مسجد و مدرسه و حمام و آب انبار و حوض و سردابه و یخچال و با کمال تعجب، دبیرستان، که به ۵۵۴۸ واحد سر می زند، نفوس بهره بردار معقولی قرار دهیم، تنها مساجد آن برای رفع نیاز شهری با چندین برابر جمعیت و وسعت تهران کنونی کافی است، که مساجد صاحب نام آن، هنوز به سیصد فقره هم نمی رسد!!! این که محققان ما عادت ندارند پیش از چنین نقل قول هایی، در باب صحت و سقم آن تفکر و تدقیق کنند، به سادگی از آن باب است که در ورای اندیشه خویش آرزومندند که کاش شهرهایی با چنین مشخصاتی را صاحب بودند!!! بدین سبب اگر این مدعیان را مورد سئوال قرار دهیم که آثار و مانده های این همه ابنیه ی عمومی در کجای بلخ امروز دیده می شود، که هنوز هم جز شهرکی نیست، به ظن غالب پاسخ می دهند که تمامی آن ها به دست مغولان خراب و آوارشان با فرغون به بیابان ها منتقل شده است!!! 

«رونق داد و ستد در بازارهای داخلی و خارجی در قرون سوم تا پنجم هجری سبب شده بود که پیشه وران هر شهر با توجه به امکانات و مهارت خود، کالاهایی تولید و صادر کنند و از نظر اقتصادی برخی از کالاهای هر شهر که دارای کیفیت خوبی بود، مشهور می شد، چنانکه ابن حوقل می نویسد. «سوسن جردی که در فسا به عمل می آید بهتر از مال قرقوب و توج و تارم است... در جهرم جامه های منقش عالی می بافند، اما گلیم و جاجیم دراز و سجاده نماز و زلالی جهرم که در دنیا به جهرمی معروف است، نظیر ندارند». ابن فقیه نیز محصولات معروف بسیاری از شهرها را نام می برد. او درباره محصولات همدان و ری و گرگان می نویسد: «مردم همدان راست به ویژه، مهارت در ساختن اقسام آینه و کفچه خوان و بخوردان و طبل های مذهّب که در ساختن آن بر همه مردم زمین سرند. و مردم ری راست سینی های رنگ روغنی و حریر و ابزار بسیاری که از چوب سازند چونان اقسام شانه و نمکدان و کفلچیر. چنانچه آنان راست پوشاکهای سپید سره و جامه های منیره. و گرگانیان راست آن ابریشم که دیگران ندارند و از گرگان به همه ی شهرها برند. نیز آنان راست جامه های ملحم و طاهری و تاخته و راخته و این جز رد نیشابور نیست». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۱۲۵)

ما از مسیر این اباطیل، که در باب شهرهایی تا عهد صفویه به هم بافته اند، می توانیم به قلابی بودن ابن حوقل و ابن فقیه و ابن ندیم و اصطخری و مقدسی و امثال آن ها پی ببریم. اوضاع چنین اموری را در حال حاضر و بنا بر روابط فرهنگی موجود، چنین منظم کرده اند که نیافتن هیچ نمونه و بقایایی از حمام و بازار و آب انبار و کاروان سرا در ایران ماقبل صفویه را، به آن دلیل قابل اعتنا و بررسی نمی دانند که متونی از قماش بالا، وجود چنین ابنیه عمومی را تایید می کنند، نه این که نبود این مظاهر، خدای ناکرده موجب تشکیک و یا ابطال نام مولفین و یا اوراق کتاب هایی شود!!!

«هر شهری حد اقل یک بازار به صورت خطی داشت که از دروازه ها آغاز و به میان شهر می رسید و سپس پیرامون مسجد جامع شهر، که اغلب در قلب آن جای داشت، امتداد می یافت. در شهرهایی که بارندگی ممکن بود سبب زیان رساندن به مغازه ها و کالا ها شود، سقفی آجری بر روی راسته بازار می ساختند و برای نور گیری و تهویه منافذی در سقف تعبیه می کردند، که در تابستان ها از آزار تابش آفتاب گرم و در زمستان ا از باران و سرما در امان باشند. در شهرهای کم باران و کوچک از سقف های چوبی که با حصیر پوشانده می شد نیز استفاده می کردند. در دوره ی رونق شهرها علاوه بر شارستان، ربض هم از بازار جداگانه ای برخوردار بود و چه بسا در برخی جای ها بازار ربض رونق بیش تری از بازار شارستان داشت و یا هر دو آباد بودند... بازار زرنج از دروازه ی فارس تا دروازه ی مینا به طور پیوسته در حدود نیم فرسخ است». (حسین سلطان زاده، روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران، ص ۱۲۶)

مصالح سلطان زاده برای نمایش روند شکل گیری شهر در ایران، نه با رجوع به بازمانده های قابل دیدار، بل از مواد چنین منقولاتی ساخته شده است، که جاعلانه بودن مجموعه ی آن ها را کلمات هر یک مشخص می کند. عجیب تر از آن نیست که راویان این گونه آبادانی های کاغذین، گرچه از موقعیت قرار گرفتن بازارها نسبت به مساجد جامع و نورگیرهای سقف آن ها سخن می سرایند،  اما از این مساجد و بازارهای مستقر، تا پیش از عهد صفویه، جز ناکجا آباد زرنج افسانه ای و دروازه های ناشناس تر آن نام نمی برند. کتاب سلطان زاده پس از عبور از این دروازه های بدون کنترل نقل قول ها، سرانجام به عهد صفویه می رسد و ما به جای حرف و آمارهای هولناک بی لگام، سرانجام به نشانی هایی بر می خوریم که دارای بقایایی است و اثبات آن ها به ساختن شهرهایی با ۱۸۴۸ مسجد و نهصد دبیرستان و پانصد حمام، در خیال و گمان، نیازی ندارد. (ادامه دارد)    

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 3:30 |