تبليغاتX
حق و صبر
 

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۵۴

انهم یکیدون کید. و اکید کیدا. فمهل الکافرین امهلهم رویدا.

می گویند چندی است برنامه ی متفاوتی در سیمای جمهوری ارائه می شود با نام «راز آرماگدون». آدم هایی نو چهره، حرف های شنیده ناشده می زنند و اسنادی را از همه جا قرائت می کنند موید این مطلب که یهودیان در تدارک برپاکردن کشتار و پوریم دومی در منطقه شرق میانه اند. جل الخالق! چرا این هشدار دهندگان پوریم دوم، از پوریم اول نمی گویند، سکوت در باب آن را صلاح می بینند و در گفت و گوی رویاروی، حتی وقوع تاریخی آن را تکذیب می کنند؟!! بد نیست به آنان تذکر دهیم ابتدا توضیحی در باب پوریم اول به شنوندگان ارائه دهند تا درک معنای اشارات شان در باب پوریم دوم برای عموم آسان تر شود!!!

در یادداشت قبل به وضوح معلوم کردم اعتماد به تاریخ گذاری های کنونی بر نمونه های معماری پراکنده در منطقه ی پوریم زده ی شرق میانه، بیرون رفتن از مدار بنیان شناسی است و به دلایل متعدد و در جریان ارائه و ادامه ی این همه یادداشت نشان دادم که منطقه پوریم زده ی ما و به ویژه ایران، تا ۵۰۰ سال پیش، یعنی ۲۲۰۰ سال پس از آن نسل کشی بی منتهای یهودیان، به حوزه ی تحرکات تمدن و تولید وارد نشده و برای زدودن توهمات تبلیغاتی کنونی در باب فرهنگ اسلامی - ایرانی به نمایش کهن ترین و معتبرترین پاپیروس نوشته ها پرداختم که نشان می داد جهان اسلام تا میانه ی قرن ششم هجری هم خط مورد نیاز برای تولید منابع مکتوب غیر قرآنی و غیر شخصی را نداشته است و نتیجه گرفتم خط فارسی که بی تردید باید پس از تکمیل مهمّات خط عرب، چون نقطه و اعراب گذاری، متولد شده باشد، قادر به عرض اندامی در حد ارائه مکتوباتی نبوده است که آشناترین آن ها قبول تدوین دیوان شاه نامه ی ابوالقاسم طوسی ناشناخته در قرن چهارم هجری است. آن گاه به فقدان مراکز آموزشی لازم در حوزه ی ایران اشاره کردم، سپس به بحث جمعیت شناسی تاریخی وارد شدم که خالی بودن این سرزمین از تجمع های تمدن ساز تا مبداء به اصطلاح صفویه را نشان می داد و سرانجام اینک از راه بررسی معماری اسلامی و تحولات دورانی و درونی آن، به خواست خدا در کار اثبات این مطلبم که نخستین نمونه های معماری پس از پوریم در ایران، هویتی مقدم بر دوران صفویه ندارد و این مطلبی است که به خصوص مساجد ایران را نیز شامل می شود و اینک بی ذره ای تردید می توان و باید بیان کرد که نخستین مساجد ایران را، اوایل قرن دهم هجری به دست سازندگانی غیر بومی و نا آشنا ساخته اند، چنان که هیچ یک از این مساجد، تا دوران قاجار، دارای قبله گاه نماز با زاویه ی صحیح منتهی به کعبه نیستند. سپس با دقت در بنای یک مجموعه ی مذهبی در ماوراء النهر به خوبی شاهد شدیم نگاه به معماری اسلامی در منطقه ی ما، درست برابر برخورد با معماری به اصطلاح ایران باستان و از جمله و به خصوص مجموعه ی تخت جمشید، تا چه اندازه سطحی و عامیانه بوده است. مستند تختگاه هیچ کس نشان داد که لااقل در باب معماری، شخصیتی نداشته ایم که مانده های معماری تاریخی ایران را درست دیده و ارزیابی کرده باشد و به یقین مبحث در پیش تلاش تازه ای برای معقول کردن مبانی معماری ایران است، کاری که تاکنون کوشنده ی دیگری در هیچ زمینه و صورتی نداشته است.

این تصویر مسجد بزرگ سامره با طول و عرض ۲۴۰ در ۱۵۶ متر است، که از صفحه ی ۶۰ کتاب معماری اسلامی، کار هنری اشترلین برداشته ام. تاریخ گذاران بر این مجموعه تدارک آن را به قرن دوم هجری می کشانند. سخن حاضر نه بر سر زمان ساخت، بل در حول شناسایی مصالح و بروز توانایی در دخالت دادن و امتزاج هنر با معماری برای ایجاد جلوه ی بیش تر در بناهای اسلامی است. در این جا فقط آجر و نیز وسعت و حجم کلان است که برای ارائه ی عظمت به مدد معمار آمده، با مختصر قاب سازی و دالبر اندازی پلکانی که در کنگره ی بنا، دایره ی مرکزی جهان را احاطه کرده است

این هم قصر اخیدیر، که بازمانده ای از معماری قرن دوم هجری در عراق شناسایی کرده اند. زبان معماری در این ویرانه نیز اندک تفاوتی با نمونه ی سامره ندارد. معمار فقط توانسته است همان خاک بیابان اطراف قصر را قالب زند، بپزد و روی هم بچند، با ترتیبی از دست اندازهای نر و ماده، که بیش از زیبایی، موجب تقویت دیوار و افزایش قدرت مقابله ی آن با تعدیات زمان، تابش آفتاب سوزان و گم راه کردن و ایجاد انحراف و شکست در ضربات مداوم و قدرتمند باد است.   

این بنای مدرسه ی مستنصریه در مکانی است که امروز بغداد می شناسیم و به مدد الهی دیری نخواهد گذشت اثبات کنم که تا همین اواخر کسی چنین نامی را بر آن شهر اطلاق نمی کرده است. به همین دلیل به افسانه های جمع آمده در گرد سازنده و شاگردان و مدرسین این مجموعه، از جمله حضور سعدی در خجره های آن، با مقرری مخصوص، اعتنایی ندارم و تنها تذکر می دهم چنین بنایی را اگر مدرسه بیانگاریم، با توجه به نقائص خط عرب، تا قرن ششم هجری، باید که مدرسه ای دایر شده در قرن نهم هجری قبول کنیم. هر معماری فقط با یک نگاه، بنای این مدرسه را، در مواد مصرفی و مصالح، و آرایه های آرایشی آن را، امتداد تکنیکی و دنباله ی منطقی الخیدیر عراق و مسجد بزرگ سامره می شناسد. در این جا دالبرهای آجری کاربردی ترند، محاسبات مقدار و زمان بود و نبود نور در حجره های آن عالمانه تر است و سرانجام استادی کار با آجر تا به اندازه ای به تعالی رسیده، که در کتیبه های سر در ورودی شبستان مرکزی، چرخه های زینتی از آجر چینی جلوه می کند. در تمام این بنای بزرگ، کوچک ترین نشانی از شناخت کاشی و حتی آجرهای لعاب دار دیده نمی شود. حال آن که در بابل کهن، یعنی عراق کنونی و درست در مکان استقرار همین مستنصریه، لااقل ۳۰۰۰ سال پیش، شاه کارهای بی بدیلی از انواع نقش اندازی های فوق ممتاز، با استفاده از آجر و سرامیک های لعاب دار و خوش نقش و رنگ بر جای مانده که موزه های لندن و لوور را زینت داده است. آیا همین مستنصریه بی لعاب و رنگ، نشان نمی دهد که پوریم تا چه میزان و تا چه زمان، منطقه ما را از دانش بومی کهن تخلیه کرده است؟!!

در حال حاضر اصلی ترین منابع شناخت معماری اسلامی را، یا در اختیار و یا در دسترس دارم. تعداد معتبرترین آن ها تقریبا به ده نسخه می رسد که در زبان های مختلف تالیف کرده اند. اگر فضای این وبلاگ اجازه می داد ارائه ی سلسله نمونه هایی میسر بود که چون عکس های رشد کودکی در آلبوم خانواده، اصالت ژنتیکی در رشد طبیعی فن معماری اسلامی را نشان می داد. اینک فقط به عرضه ی تصویری از پرده های تحولات در این معماری می پردازم که تصویر بالا یکی از عالی ترین موارد شناخت آن است: دو گنبد از مجموعه ی سلطان بارسبای، در بخش شرقی قاهره، مانده از قرن نهم هجری، برداشت شده از صفحه ۱۶۴ کتاب معماری و هنر اسلامی، کار مشترک هاتشتاین و پیتر دلیوس. زبان روشن این مجموعه، به خصوص در محدوده این مباحث، چندان فصیح است که تنها کر شدگان مصلحتی قادر به درک مفاهیم آن نمی شوند. در سرزمین مصر خاک برای تولید انبوه آجر به دست نمی آید و آن میزان اندک که در کناره های نیل همراه جریان آب گسترده می شود، تا به حدی برای تامین خوراک اهالی ضروری است که برداشت از آن به عنوان مصالح ساختمانی مجاز نیست. مصر سرزمین سنگ و ماسه های نرم بیابانی است و به همین دلیل از اهرام تا معابد کهن خورشید و مجموعه های اسلامی، به جای آجر، همانند این نمونه از سنگ استفاده شده است، با همان زبان مرکزی معماری اسلامی و همان دالبر اندازی کنترل نور و حرارت و نیز نقش اندازی هایی که در این جا به جای لچک ها و کتیبه ها، به گنبد منتقل شده است. بی اندک مکث و استثنا، مدعی می شوم که در ابنیه اسلامی  مصر، لااقل تا قرن دوازدهم هجری، قطعه ای سرامیک و کاشی و آجر لعاب دار به کار نرفته است.

اگر اختیار خود را به دست تاریخ سازان و جاعلان هویت و هستی و تمدن و هنر شرق میانه بسپاریم، زمان بنای این مسجد نه گنبد در افغانستان را و البته مطابق معمول و درست همانند دو قلوی آن در دامغان، بدون ارائه ی هیچ دلیلی به قرن دوم هجری می کشانند! من دلایل خود را در یادداشت های آتی، با مدد الهی ارائه خواهم داد که منطقا این مسجد و مسجد نیریز و تاریخانه ی دامغان و مسجد نایین، تاریخچه ای مقدم بر قرن یازدهم هجری ندارند. اما اینک فقط به مصالح و آرایه های آن توجه می دهم که باز هم جز آجر و خشت و مخلوط گچ و خاک نیست، با زینت هایی که به صورت گچ بری های نخستین در آن به وجود آورده اند.

اینک به باشکوه ترین دوران حیات معماری اسلامی، یعنی یادگارهای مانده از عصر اسپانیای مسلمان وارد می شوم. با این وعده که به زودی قصه های مربوط به امپراتوری اموی در اسپانیا را بار دیگر بازخوانی کنم. در این جا گوشه ای از دروازه ی شیرها در قصر الحمرای گرانادا، بازمانده ای از قرن هشتم هجری را ملاحظه می کنید. تابلوی شگفتی از مقرنس کاری اسلامی با استفاده از گچ و آجر و مرمر. در این مجموعه نیز برای کاشی سهمی در عرضه ی آرایه ها در نظر نگرفته اند و هنوز از آن مقرنس کاری های رنگارنگ کاشی و گوهر چینی های خط و نقش، که در مساجد دوران دوم عهد به اصطلاح صفویه در اصفهان می بینیم، کم ترین نشانه ای نیست.

به راستی که اسپانیای دور مانده از دیریابی راهکار رشد، که اندک مردم جمع آمده در شرق میانه ی پس از پوریم بدان دچار بودند، عالی ترین تجسم نفوذ و پهناورترین و متنوع ترین عرصه ی بازتاب زیبا شناسی و هنر اسلامی در فن معماری بوده است. این نمایی از مسجد الکبیر قرطبه در اسپانیا است، که بنای آن در ۷۸۵ هجری آغاز و به علت توسعه های پیاپی سالیان دراز بعد، پایان گرفت. در این جا نیز گرچه گرته هایی از نیاز به رنگ آمیزی متنوع در آرایه های داخلی به چشم می خورد و هرچند چینش موزاییک های کوچک رنگ و لعاب دار به سبک یونانی در معماری اسلامی اسپانیا نفوذی اندک را نشان می دهد، اما در سراسر مسجد الکبیر قرطبه هنوز کم ترین نشانی از کاربرد کاشی کاری مقرنس و مرقع دیده نمی شود و حتی در قرن دهم هجری هم هنوز اسپانیا با فن کاشی کاری اسلامی آشنا نیست!

 

باید اندک اندک دامنه این بحث را برچینم که ارائه نمودارهایی برای اثبات صحت مدخل، ممکن است به ده ها گوشه و کنار معماری اسلامی از شمال آفریقا تا ماوراء النهر کشیده شود. در این جا با زاویه ای از آرایه های زیر گنبد معتمدیه در فاس مغرب با سود بردن از هنر گچ بری مواجهیم، که گام بزرگی در دخالت دادن رنگ برای مجلل نمایی ابنیه ی اسلامی است. رنگ آمیزی پرنیانی این گچ بری ها، چنان توازنی از رنگ های همنشین اصلی ارائه داده اند، که در نگاه نخست با کاشی کاری پهلو می زند. شاید معماران اسلامی با توجه به استمرار و استحکام اندک گچ بوده است، که به اندیشه ی جایگزین کردن سرامیک و آجرهای لعاب دار و سرانجام کاشی به جای گچ افتاده اند؟!! اما روند رشد تزیینات اسلامی علی رغم این نمایه های اولیه، به سبب تحولات دوران ساز، به راه دیگری رفته است که چندان اصیل نیست.

تصمیم داشتم آرایه های معماری در مسجد کوردوبای اسپانیا و نمونه هایی از ابنیه ی اسلامی هند را نیز عرضه کنم، تا قاطعانه قانع شوید که تا قرن دوازدهم هجری هنوز صنعت و هنر کاشی کاری های مقعر و مجللی که در اصفهان ملاحظه می کنید، در معماری اسلامی شناخته نبوده و رواج نداشته است، اما محدودیت فضا در وبلاگ اجازه ی این گسترش را نمی دهد و ناگزیر با نمایش این سرامیک کاری های شبه کاشی در گرم خانه و رخت کن حمام خانه ای اشرافی در اسپانیا، با نخستین نمونه های استفاده از صفحه های رنگین پخته شده و لعاب دار سرامیک، که فقط از تلورانس دو رنگ قرمز و سیاه بهره برده است، آشنا می شویم. آیا این همان فن نوی نیست که در قرن پانزدهم میلادی به وسیله ی مهاجران یهودی از اسپانیا به ایران آورده شد و چنان که در ادامه خواهید شنید، به دنبال قرنی تلاش، با آوایی از نامی که به مرکز تولید و تکمیل آن اشاره می کند، در اواخر عهد به اصطلاح صفویه، راه خود را به آرایه های معماری اسلامی گشود؟!  (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:0 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۵۳ 

اینک صف بندی ها آشکارتر شده است. یهودیان که انتظار چنین هجومی را نداشتند و رشته بافته های قرون اخیر خویش، برای مردم ممتاز شرق میانه و اسلام را، در موضوع هستی و هویت و فرهنگ و ادب و عقاید و مذاهب، به خصوص پس از مدخل کوتاه جمعیت شناسی تاریخی و نقد کتاب بی اعتبار مجد، بار دیگر پنبه شده می بینند و شاید هم بویی از مباحث بی آبرو کننده ی بعدی برده باشند که قسمت عمده ای از به اصطلاح دانایی های کنونی، با عنوان علوم انسانی را، به باد تمسخر می گیرد و نیز آن گاه که لباس تقدیس شده به لسان خاخام ها و کشیشان برای تاریخ مجعول ایران باستان و هزاره نخست اسلامی را، بر تن فرهنگ آدمی پوسیده دیده اند، در آغاز ورود به مباحث معاصر، ظاهرا و به عنوان آخرین سلاح، هنگامی که هر گونه برخورد منطقی با این داده ها را غیر ممکن می یابند و راهی برای اثبات دوباره ی دروغ های خود ندارند، شعبه ی تازه ای در میان اقوام کنونی ایران علیه این وبلاگ و کتاب های تاملی در بنیان تاریخ ایران و به طور کلی بنیان اندیشی گشوده اند که از فرط بی مطلبی فقط عربده می کشند و به کار تحریک لایه لومپن و بنیان ناشناس درون اقوام دل خوش اند. آن ها که کار خود را با نمایش مترسکی از اجداد موز به دست خویش شروع کرده و طعم ناکامی مطلق این گونه اطوارها در برخورد با مکتب بنیان شناسی را چشیده اند، مسلّما از این نو لجنزار بدبوتر اخیر نیز، شسته و رفته خارج نخواهند شد.

اینک فاصله ها روشن تر است و صیادان ناکام مانده در گرفتن کره از آب، با دست های خالی به میدان آمده اند. قوم گرایان به سویی و بنیان اندیشان به راه خود می روند، زیرا دیگر آشکار است که این تحقیقات سر نزول از مبتدای هستی سوز پوریم را ندارد و منطقا اندک گنجایشی برای پذیرش هیچ قومی در ایران پس از آن نسل کشی، تا مقطع تحولات اخیر را منظور نکرده است و آن کسان که گمان داشتند سازمان دهندگان صفویه اند، چنان که ناگهان از هپروت تاریخی خویش پریده باشند، خود را با توهم و توطئه ای دیگر مواجه می بینند که از شاه اسماعیل تا منشی شاه عباس و تاریخ عالم آرای عباسی اش مضحکه ای دست ساز یهودیان درآمده است. آن ها دیگر می دانند سر از کجا بیرون خواهند کرد و با خبر شده اند که مکتب بنیان شناسی، بی اعتنا به حماسه سرایی های گوناگون اقوام، راه به کجا خواهد برد و چنین است که کنیسه تمام همکاران و همراهان قدیم و جدید را برای نبرد با این داده های نو، که پرچم فرهنگ مظلومیت یهود را به زیر خواهد کشید، به خدمت فرا خوانده است، چنان که بنیان اندیشان نیز مصرّند تا تعیین تکلیف نهایی، به هر بهایی، از این نبرد نو با دروغ سر نپیچند.

باری تا زمان بیان برداشت نهایی از این مقدمات طولانی، جز یکی دو آیتم دیگر باقی نمانده است: اتمام مبحث معماری عهد صفویه و گفتاری در باب وارداتی و نوپدید بودن زبان فارسی. هر صاحب نظری که مظاهر معماری اشرافی و یا دولتی و دینی را، حصه ی مشخص و عمده ای از هویت اقوام و تمدن ها می داند و نبود آن را دلیل محروم ماندن این یا آن گروه انسانی از امکانات رشد، تا حد تقلید ناگزیر از زیستن بر پایه ی نمایه های طبیعی می شناسد، با نگاهی به بقایای معماری در ایران، به آسانی در می یابد که نوساخته های عهد صفویه، از هیچ مکتب و مبنا و پیشینه ی ملی الهام نگرفته و چنان که در گفتار مربوط به کاروان سراهای آن عهد با خبر شدیم، هر گروه کاروان سرا ساز وارداتی بنا بر تصورات خود از نیازهای یک کاروان سرا، محوطه ای را به زیر ساخت برده و مکررا خوانده ایم که بنای دو کاروان سرا هم در ایران یکسان نیست و پل های سبک رومن اصفهان نخستین نمونه از نوع خویش در پهنای تاریخ ایران، تا دوران صفویه بوده است! آن ها که به اهمیت معماری در شناخت هویت و پیشینه و سرنوشت اقوام و ملل بها نمی دهند، یا از درک مطلب به کلی عاجزند و یا قدرت برداشت از این مبداء مشترک را ندارند که تمامی تجمع های انسانی که توان ارائه ی معماری قومی و یا ملی را نداشته اند، ناگزیر و در سراسر جهان، از بومیان آمریکا، تا بدویان صحراها، جز در انواع چادرهای پوستی و الیافی و یا در غارها و میان شاخه ها و حتی در هوای باز نزیسته اند و به طور قطع ملت هایی که نمودار و نمونه ای از تدارکات معماری ندارند، بی اعتنا به زبان و موسیقی و غیره، که می توانند عوارضی طبیعی و حتی عاریتی شمرده شوند، در فضای ماقبل عرض اندام ملی و به صورت غیر مستقر و بلاتکلیف و کوچ نشین زیسته اند! چنین است که وجود معابد مایاها و آزتک ها در آمریکای مرکزی و یا معماری اهرام در مصر، ظن دخالت تمدن های ناشناخته غیر زمینی دراحداث آن ها را، نزد ناباوران محاسبه گر و پیشینه خواه، تقویت کرده است.

بدین ترتیب آن گروه های کاری کشور ساز، که اصطلاحا به زمان صفویه، با قصد رفع علائم تهی ماندگی ایران پس از پوریم و حتی المقدور انباشتن آن از نمایه های معماری و تغییر سیمای سر زمینی سوخته و بی حاصل، به مراکز تجمعی با نمایشات پیش رفت و آثار و ابنیه عمومی وارد این سرزمین شده اند، در برابر خویش الگویی از معماری معتبر ملی برای تقلید نمی دیده اند تا دنباله ی آن را ادامه دهند و این اساس اولیه و دلیل اصلی این همه سر گردانی و بلبشوی بی سامان و غیر قابل توضیح در معماری ایران عهد صفویه است که دو کاخ دولتی در فاصله ی چند صد متر، یکی به شمایل عالی قاپو و دیگری با نمایی چون چهل ستون از آب درآمده است، بلبشوی عامی که هنوز هم گریبان معماری ایران را رها نکرده و تاکنون نتوانسته ایم الگویی از معماری بومی خویش، جز کلبه ی مشهدی حسن، در کوه پایه ای را نمایش دهیم، چنان که معماری عهد زندیه در شیراز سخنی جدا از معماری صفویه دارد و مقایسه ارگ بدوی کریم خان با معماری فاخر کاخ های صفویه گام بزرگی به عقب محسوب می شود و معماری عهد قاجار راه دیگری از معماری عهد زندیه و صفویه را پیموده است. بدین ترتیب معماری به اصطلاح صفویه را باید با زمان طولانی حضور آن سلسله در ایران منطبق کرد و سخت گیرانه به دنبال پاسخ این سئوال بود که گرچه صفویه را ۲۵۰ سال حاکم بر این سرزمین گفته اند، اما چرا تمام نمایشات معماری مشخص این دوره ی طولانی را به شاه عباس اول در آغاز آن سلسله می بخشند؟!! آیا سازندگان واراداتی به ایران، نیمه ی نخست ورود خود را مشغول تمرین و اتودهای متفاوت و در عین حال آماده کردن تدارکات ساخت و سازهای خویش بوده اند؟!! حقیقت دیده نشده از آن دوران، چنان که با مدد خداوند، جزییات حیرت آور آن را باز خواهم گفت،  جز این را نمایش نمی دهد

می خواهم برای آسان کردن ارائه ی شگفتی های متعدد در پیش، بحث از معماری موجود در منطقه را از انتها آغاز کنم و به دقت کامل در بنای این مقبره در بخارا بخوانم که به خواجه احمد یساوی بخشیده اند و ساخت آن را به میانه ی قرن هفتم هجری، یعنی هفتصد سال قبل منسوب می کنند. برای این که بدانید این مقبره در کدام خطه ی عالم است، پس این نقل کوتاه از خاطرات یکی از متعصب ترین، سرشناس ترین و کنیسه ای ترین یهودی جهان را بشنوید:

«در این ایام روزی شخص آشنایی به نام «ایسار خان» به من گفت با یک ایرانی مرافعه دارد و می خواهد از کنسول ایران کمک بگیرد. او اهل بخارا بود و فارسی را با لهجه ای شیرین حرف می زد. می دانیم که بخارا زمانی به ایران تعلق داشته و از مراکز مهم یهودی نشین دنیا بوده است». (حبیب لوی، خاطرات من، ص ۱۳۴)

حبیب لوی از جزء جزء تاریخ یهود ایران و منطقه با خبراست و نیک می داند که سراسر خراسان بزرگ را بقایای یهودیان به شرق گریخته ی قوم خزر پر کرده اند، چنان که بقایای به غرب گریخته ی آنان، اینک کشورهایی چون رومانی و لهستان را انباشته اند، همان ها که کستلر با نام «قبیله سیزدهم» یاد کرده است. از همین خراسان بزرگ است که هلاکو و تیمور و چنگیز قلابی را مورخان یهود به ایران اعزام کرده اند تا سهمی از خرابی های کنیسه در پوریم را بر دوش خود برند وگرچه آن را خاستگاه فارسی دری می دانند، اما برای پی بردن به اساس این موهومات کافی است توجه کنید که اینک در این زادگاه اولیه ی زبان فارسی تمامی مردم به ترکی صحبت می کنند. به زودی و به خواست خداوند درخواهیم یافت که آن دربار سامانیان که گویی در آن زبان دری رواج داشته، جز اهالی همین کلنی های به هم فشرده ی یهود در ماوراء النهر نبوده اند که زبان بومی خود را، با شاخه های متعدد آن، که امروز زبان فارسی نام داده اند، همراه گروه های کاری، در عهد به اصطلاح صفویه، به ایران فرستاده اند. اما اینک سخن از معماری است و می خواهم نشان دهم که حقه بازی های یهودیان علیه مسلمین منطقه ی ما تا چه عمقی نفوذ کرده و چه صورت هایی به خود گرفته است. نگاهی دوباره به تصویر بالا بیاندازید. از منظر یک معمار این بنا جز کاریکاتوری بی هویت نیست و اجزاء آن اندک تناسب قابل قبول معماری با یکدیگر ندارند. سراپای جبهه ی سمت راست مطلقا نوساز است، با قاب کتیبه هایی تهی مانده و از نظر معماری نواندیشانه و حتی مقلدانه و مدرن. کاشی کاری تنوره ی گنبد و دیوار زیر آن، از هیچ بابتی با نمایه های دیگر قابل انطباق نیست، گنبدها به سبک های متنوع بالا رفته اند، سمت چپ مطلقا آجری است، سمت راست را با آجرهای کاشی نمای بدون نقش اولیه پوشانده اند و گنبد میانی شاه کاری از جدیدترین تکنیک کاشی کاری و معرق در معماری اسلامی جهان است. مجموعه این مطالب چنان که به خواست خدا منطق تاریخی و حرفه ای آن را بیان خواهم کرد، عمر بنای این مقبره و مجموعه را از ۲۵۰ سال نیز کم تر می کند.

حالا به نمای نزدیک تر این عکس از مقبره ی به اصطلاح محمود یساوی نگاه کنید تا معلوم شود که حتی کاشی های ابتدای کتیبه ی قرآنی آن، یعنی قال الله تبارک و تعالی را هنوز نچسبانده اند، قال آن حتی در زمان برداشتن این عکس رنگی که دورتر از پنجاه سال پیش نیست، مفقود است، تبارک دو حرف ر دارد یکی در میان ستون الف و کاف و دیگری در بالای تعالی و به نظر می رسد که من ورقة در میانه ی آیه ی ۶۹ از سوره ی انعام «و عنده مفاتیح الغیب لایعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر و ما تسقط من ورقة الا یعلمها و ما حبة فی ظلمات الارض و لا رطب...»  نادرست و معیوب و خوانده ناشدنی و حتی به صورت الحاق بعدی و در فضای تنگ و نامناسب آمده است.

اینک به کاشی کاری گنبد میانی مقبره ی خواجه احمد یساوی در ترکستان توجه کنید. این همان کاشی کاری ممتازی است که در مساجد سمرقند و اصفهان نیز شاهدیم، که یکی را پایتخت تیمور مغول در قرن هشتم هجری و دیگری را پایتخت صفویان در قرن دوازدهم گفته اند! اندکی حوصله کنید تا به روشنی اثبات کنم، تکنیک این کاشی کاری از شهر کاشان و در اواخر دوران صفویه، یعنی قرن دوازدهم هجری بیرون آمده است، تا تکلیف تان را با بسیاری از ابنیه ی کاشی کاری شده ی اسلامی، که از قرن سوم هجری بر سر پا می گویند، تعیین کنید!!! (ادامه دارد)

[جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷ ساعت: ۱۳:۰۰]

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 13:0 |