تبليغاتX
حق و صبر
  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

   مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۳

مورخ این یادداشت را دروازه ی ورود به بدیع ترین و در عین حال عجیب ترین مباحث مربوط به شرق میانه می شناسد که عرضه آن، با برداشتن آخرین پرده های به عمد پهن شده بر سرنوشت مردم ممتاز این خطه، که اینک مسلمان اند، برابر است. بدون شک اگر در باطن آشکار و پنهان کسی هنوز اعتماد به صحت و ضرورت بررسی تاریخ باستان و کهن این حوزه و بل جهان، بر اساس ملاحظات قتل عام پوریم، به کمال جای نگرفته باشد، شاید یادداشت های بعد او را به سرخورده ی عصبی بی کنترلی بدل کند که تمام امکانات عوام فریبی را از دست رفته و دکان و مکان داد و ستد تاریخ به شیوه اورشلیمی را تعطیل و تخریب شده می یابد.

از نزدیک ترین حوزه به جغرافیای پوریم آغاز کنم، که در چند قرن اخیر ترکیه نامیده اند. سرزمینی از نظر تاریخی بی پشتوانه، که فارغ از نام گذاری هایی لفاظانه ای نظیر تراکیا یا یونیا، پیش از ورود گریخته به شرق و تشکیل سرزمین رم شرقی، کم ترین ردی از تجمع انسانی در آن دیده نشده است. در واقع قدیم ترین نام ترکیه ی امروز همان امپراتوری بیزانس است که در پایان قرن چهارم میلادی، به دنبال ورود عقبه ی هلنیست های از کلیسا شکست خورده و مقهور قبایل شمالی شده، از صورت سرزمینی بدون حیات انسانی خارج شد. مورخ به شکل حیرت آوری عکس العمل و عواقب دو فروپاشی در منطقه ی تمدن اروپا، یعنی فروپاشی یونان و رم را، به یکدیگر شبیه می بیند: بقایای جان به در برده ی اشراف و صنعتگران و کاهنان و نظامیان و سیاسیون و حاکمان و صاحبان فرهنگ یونان، که برای حفظ یادگارهای تمدنی خود به ایران تهی از انسان، پس از پوریم کوچیدند و در فضای آزاد و بدون معارض آن تا فراهم شدن شرایط بازگشت به آتن، بیش از چهار قرن زیستند، چنان که تاریخ همین راه را در پیش پای بقایای از شکست گریخته ی هلنیست ها و سازمان دهندگان و نظامیان و اشراف و صنعتگران و کاهنان رم کهن نیز باز گذارد و آن ها را برای برقراری امکان ادامه ی حیات و تمدن خویش، به آسیای صغیر فرستاد، که باز هم از سکنه تهی بود. آیا باید ترکیه را نیز همچون ایران و حوزه ی شرقی بین النهرین، به علت وقوع پوریم خالی از سکنه پنداشت؟ مورخ چنین گمانه ای ندارد و برای نخستین بار با دلایلی که بر می شمارد، صحنه ای را می گشاید که تفکر و تفحص در آن، نزد خردمند بسیار گرامی خواهد بود. 

در ترکیه نیز همانند ایران، ورود مهاجران رومی با هیچ مقاومت بومی مواجه نبوده و هیچ مورخی از قوم معینی یاد نکرده است که برابر کوچ جمعی و در حقیقت مهاجرت وسیع رومیان گریخته به شرق ایستاده و برای دفاع از سرزمین کهن خویش منازعه و مقاومتی به راه انداخته باشند. این فقدان تجمع انسانی در ترکیه ی ماقبل بیزانسیان با آیتم های دیگری از مبانی تاریخ تایید می شود: هیچ ردی از حضور یک قدرت سیاسی و یا حتی تظاهرات فرهنگی و فنی، از قبیل دست ساخته و خط نوشته و ابنیه ی کهن و باستانی، در سراسر ترکیه ی پیش از میلاد نیافته ایم که بتوان به قوم و ملت معینی نسبت داد. در واقع گرچه در محیط های پوریم زده ی ایران و شرق بین النهرین، همه گونه نشانه های تولید بسیار پیش رفته و بقایای ابنیه و معابد و انبوهی آثار حضور سیاسی صاحبان قدرت از ماقبل پوریم به جاست، اما در ترکیه نخستین آثار تمدن پیشرفته، با حضور رومیان مقارن است. خالی بودن منطقه ای که امروز ترکیه می شناسیم و نام کهنی برای آن نداریم، از زاویه ی دیگری نیز قابل دیدار و بررسی است. قریب دوازده قرن حضور رومیان در ترکیه و علی رغم انبوهی از آثار و علائم هستی متمدنانه، از قبیل کلیساهای عظیم، ورزشگاه ها و بقایای ساختمان های اشرافی در شهرها و ییلاقات ترکیه، هنگام خروج آنان از آسیای صغیر، حتی یک کلنی بومی به جای نگذارده است که زبان و خط رومن ها را برای خویش نگاه داشته باشد و آن توانایی و فرهنگ و تکنیک نخبه و ممتاز، به سبب فقدان آموزندگان و پذیرندگان بومی، درست مانند بقایای آثار یونانیان در ایران، ناگهان و یکسره مقطوع و بدون صاحب مانده است!!!

باستان شناسان در ترکیه ی امروز کوچک ترین دست ساخته ی بشری نیافته اند که بتوان محصولی متمدنانه از تجمع انسان ماقبل مسیح در ان محدوده معرفی کرد. باستان شناسان در حفاری حوزه هایی از مرکز و جنوب ترکیه، در حاجی لار، چاتال هویوک، بیجه سلطان و ‌دمیرجی هویوک و غیره، تنها به آثاری متعلق به هزاره های مقدم بر میلاد مسیح رسیده اند. دو نکته در این حفاری ها، از منظر این مبحث، بسیار قابل اعتنا و پر اهمیت است: نخست این که چنین یافته هایی لایه های مختلف و متاخر ندارد و در همان دوران ماقبل کهن متوقف است و از آن هم مهم تر این که سایت های ماقبل تاریخ ترکیه، در عمقی بسیار غیر معمول است و بر روی هر یک از آن ها گاه ده ها متر لایه ی رسوبات در میزانی غیر عادی و حتی باور نکردنی قرار دارد. بدین ترتیب ترکیه ی امروز فاقد تاریخ ماقبل مسیح است و نشانی از مردمی در آن نیست که هستی بومیان چاتال هیوک و بیجه سلطان را امتداد داده باشند.

  

پنج دهه پیش و در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. در میان عکس های او تصویر شیئی شبیه قایق بود، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در کوه آرارات آرمیده بود. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، پی گیر مطلب شدند که دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او قبلاً در زمینه کشف تأسیسات زمینی از طریق تصاویر هوایی، مطالعات و عملیاتی داشت و پایگاه های موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود. در دهه های بعد، وجود چنین شیئی در ارتفاعات کوه آرارات به وسیله ی برخی از فضا نوردان آمریکایی نیز تایید شد.

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را بررسی کرد و نظر داد که شیء موجود در عکس های هوایی کوه آرارات یک کشتی است که هرگز نظیر آن دیده نشده است. سپس یک گروه کاوشگر آمریکایی به منطقه اعزام شدند، که به طرزی مشکوک اطلاعی از حاصل کار آنان منتشر نشد و پس از آن هم حساسیت ها نسبت به کشتی فراز کوه آرارات فروکش کرد. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد و به زودی دریافت که آن شیء قایق مانند، بسیار بزرگ تر از اندازه ای است که قبلاً تصور می شد و با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بیش از یک زمین فوتبال و  به ناو جنگی بزرگی می ماند که کاملاً در زیر لایه ای از گل و لای دفن شده باشد به طوری که تشخیص آن فقط از فضا میسر بود.                                                                                                    

                                                                                               

                     

به دلیل عدم امکان مشاهده دقیق از سطح زمین، بزرگی و سنگینی شیء و نیز موقعیت نه چندان مناسب محل، هرگونه اقدام روشنگر غیر ممکن می نمود و تنها یک روی داد طبیعی مانند زمین لرزه و رانش محدود زمین قادر بود شیء را در مکان خود جا به جا کند. از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای، موجب شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری خود را نمایان کند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.

بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقی مانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل، به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوه آرارات، کشتی نوح نیست، پس چیست و اگر کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً به وقوع پیوسته است»

بدین ترتیب در این یادداشت و برای نخستین بار، هم از طریق اثبات توقف روند سازنده ی تاریخ، در سرزمینی که امروز ترکیه می شناسیم و هم از مسیر مشاهدات عوارض و شرایط جغرافیایی، بی کم ترین تردید مدعی می شوم که ترکیه ی کنونی مکان وقوع طوفان نوح بوده است.      

   

این نقشه ترکیه است، با ثبت دیاگرامی از عوارض جغرافیایی و ارتفاعات. برای دست یابی به مقیاس بزرگ تر و واضح تر، می توانید به آدرس http://i37.tinypic.com/315z6gn.jpg و یا آدرس دیگری که نمای کاملی از توپوگرافی ترکیه است، http://www.onurtan.org/T/maps/jpg/epi_topo.jpg رجوع کنید. در این جا چند ویژگی جغرافیایی را می توان تشخیص داد که شاید در جهان یگانه و بی بدیل شناخته شود. نخست این که به جز حاشیه ای مختصر، در شمال و جنوب و مغرب، دیگر نقاط ترکیه بر ارتفاع قرار دارد، ارتفاعاتی که همچون کمربند و سد، تقریبا تمام خاک ترکیه را چون حلقه ای در بر گرفته و بخش مرکزی و پست آن را به کاسه ای غول آسا شبیه کرده است. در چنین موقعیت و ویژگی جغرافیایی، در صورتی که طوفان و ریزش باران به توصیف قرآن، چون تنوره های آب و به مدت طولانی سرازیر شود، سراسر حوزه ای را که در تصویر به رنگ اخرایی می بینید، به سادگی در زیر آب پنهان خواهد کرد. 

                           

    

در این تصویر اندکی بزرگ نمایی شده، به خوبی می توانید رسوبات ناشی از فروکش مقادیر عظیم آب را در محوطه های بسیار وسیعی از مرکز ترکیه ی امروز ببینید. این گونه لایه های ضخیم رسوبات رسی زمانی پدید می آید که حجم فراوانی از آب به مدت طولانی در محلی انباشته باشد. چنان که وجود دریاچه های متعدد در همان حوزه را می توان بقایای هنوز فروکش ناکرده ی آب حاصل از توفان نوح گرفت، زیرا برابر نمایش نقشه زیر، غالب نزدیک به تمامی این دریاچه ها به رودخانه ای متصل نیستند و منبع تغذیه ندارند! در واقع اگر ترکیه را کشوری غنی از منابع زیرزمینی آب می شناسند، به سبب کسب ذخیره ای غیر عادی از نزول باران فراوان در ماجرای آن طوفان است! با نگاهی به موقعیت دریاچه ی ارومیه نیز می توان منبع تولد آن دریاچه را نیز حاصل سرریز آب های آن بارندگی استثنایی گرفت که باز هم با جریان زایش دریاچه ها، با انبار شدن آب رودخانه های بزرگ، بی ارتباط است. 

می خواهم به نکات دیگری در تایید و تحکیم مدخل اشاره کنم و آن استقرار شهرهای بزرگ و باستانی ترکیه در بیرون از منطقه توفان و در حاشیه امن و آزاد آن است: ترابوزان، سامسون، استانبول، بورسا، ازمیر، آنتالیا، آدانا و اسکندرون. آیا در زمان ورود رومیان به آسیای صغیر، که با ایجاد مراکز شهری مقارن است، هنوز بقایای طوفان در منطقه مرکزی ترکیه امروز به میزانی بر جای بوده که مستعد سکونت نباشد و به همین دلیل شهرهای مرکزی ترکیه امروز، دیار بکر، وان، سیواس و آنکارا، تماما نو پدیدند؟! مورخ بیش از همه به فقدان معماری بومی و غیر رومن در ترکیه تکیه دارد و آن را برترین نشانه ی نبود شهر نشینی کهن و باستانی در ترکیه ی کنونی می داند. بدین ترتیب حاصل تاریخی مبحث، که با واقعیت های عینی منطبق است، چنین حکمی را صادر می کند: نمی توان ترکیه را در هیچ زمان بخشی از بابل و آشور و یا هر اقتدار اقلیمی دیگر شمرد، زیرا آثار و بقایای هستی و نیز بومیان ماقبل طوفان، در ترکیه کهن، به کلی در میان امواج آب شسته و نابود شده و ترکیه تا زمان ورود مهاجران رومی، که از نبود ساکنی در آن خطه مطمئن بوده اند، تاریخ قابل شناسایی به نام هیچ ملت و قومی ندارد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 10:0 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۲

بدین ترتیب بدترین صورت و فرمت قضیه این است که زمان سرودن دیوان شاه نامه را به قرن چهارم هجری بکشانیم، آن گاه به صراحت اعتراف و سندی فراهم کرده ایم که نشان می دهد این زبان فارسی چون قند، که تا بنگاله می برده اند و شاید هم از بنگاله آورده باشند، از فرط خشکی ریشه، در طول ده قرن نتوانسته است واژه ای بر ۱۵۰۰ لغت شاه نامه بیافزاید، زیرا اگر به طور مثال بگویید قدرت، در پلک برهم زدنی، اقتدار و مقتدر و قادر را برای برداشت های بعد در اختیار می گیرید، و لی اگر به جای قدرت گفتید توانایی، ادامه بنای بیان را باید با همان تک خشت بالا برید و چون خردمندان، این بته مردگی محض و دراز مدت را طبیعی نمی دانند، پس آبرومندانه تر این که سرودن شاه نامه را از عهد قاجار، که زمان عرض اندام و حکم روایی واقعی این زبان است، به دورتر نبریم.  

«ترکی آذری یا آذی: زبان ترکی آذی یا آذری پیوسته بر نیمه زبان ها و گویش های محلی رایج در آذربایجان نظیر تاتی، تالشی، گیلکی، آسوری، عبرانی، ارمنی، کردی و غیره تفوق و برتری داشت و در طول قرون و اعصار تمام گویش ها و لهجه ها و نیم لهجه ها و نیم زبان ها و زبان ها را تحت سیطره ی خود قرار داد و فراگیر شد. مردم آذربایجان و سوی های آن توانستند ارزشمند ترین متون فرهنگی بشریت را در این زبان ایجاد و ابداع کنند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۷)

در این جا یک پرویز ورجاوند ترک سخن می گوید با این تفاوت که ورجاوند نظیر همین رجزها را برای زبان فارسی می خواند و صدیق برای زبان ترک. صدیق نیز همانند ورجاوند برای ادعایی به این عظمت خود را نیازمند ارائه ی ادله نمی بیند و حرف به حرف درس هایی را پس می دهد که تورکولوگ های غربی برای زمینه چینی برتر انگاری نسبت به یکدیگر، در انبوهی اوراق صادره از انواع دانشگاه های شبه شیکاگویی بیرون داده اند، تا معلوم شود که صدیق و ورجاوند، در صورت سلامت کامل هم، دست پرورده یک مکتب اند و از سرچشمه ی شگردهای افتراق واحدی نوشیده اند. صدیق نیز مانند ورجاوند گمان می کند که زبان قوم اش دیگر زبان های حقیر و نیمه جان اطراف را به درون خویش مکیده، به گوشه ای رانده و «ارزشمند ترین متون فرهنگی بشریت» را ابداع کرده که خود نمونه هایی از این میراث بدیع بشری را چنین معرفی می کند:

«قوتادغو بیلیغ: یا سعادت نامه که از سوی «یوسف اولو خاص حاجب»، در سال ۴۴۸ هجری قمری در ۶۶۴۵ بیت به نظم درآمده است. این مثنوی در بحر متقارب مثمن مقصور سروده شده، سرمشق تالیف و تنسیق بسیاری از شاه نامه ها، پند نامه ها و سیاست نامه های ترکی و فارسی بوده، به ترکی سره سروده شده و در سرتاسر آن فقط ۸۵ لغت عربی با مفاهیم دینی و عرفانی به کار رفته است. از این اثر ارزنده تاکنون سه نسخه ی خطی با ارزش به دست آمده که کهن ترین آن ها در سال ۸۱۸ میلادی استنساخ شده است.» (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۸)

همان داستان عوام فریبانه ای را که در باب شاه نامه ی فردوسی برای سودا زده کردن فارسیان سر داده اند، اینک صدیق به گوش ترکان می خواند، با این تفاوت که سوقات صدیق، مادر و مبنا و معلم تمام شاه نامه های دیگر معرفی شده است!!! صدیق نیز در باب سره بودن زبان ترکی به کار رفته در سعادت نامه و بی نیاز بودن آن از لغت عرب، همان تنبوری را می نوازد که ورجاوند و آل او در باب شاه نامه ی فردوسی کنسرت اش را داده اند. صدیق نمی گوید کتاب یوسف اولو خاص رجب با خط چه ملتی است و چون شعر مقفّی را به یقین نمی توان با خط کتیبه های قلابی اورخون سرود، پس در این جا نیز دیوانی با زبان ترک اما به خط عرب می بینیم که قرن ها مقدم بر بلوغ آن خط متولد شده است!!! با این همه سرگرم کننده ترین بخش این نمایش در باب تاریخ نسخه های دیوان قوتادغو بیلیغ و زمان تالیف آن به صحنه آمده است. سعادت نامه را با این که صدیق می گوید در قرن پنجم هجری سروده شده در قرن پنجم هجری سروده، که با قرن یازدهم میلادی برابر می شود، اما گویا نسخه ای از این دیوان را در قرن نهم میلادی، یعنی دویست سال پیش از سرودن آن یافته است!!! چه صدیق تاریخ هجری را میلادی معرفی کرده باشد و چه به جای ۸۱۸، تاریخ ۱۸۱۸ میلادی قرار دهیم، معلوم می شود که از دیوان «یوسف اولو خاص حاجب» نیز، درست همانند شاه نامه فردوسی، نسخه ی اصل و یا حتی نزدیک به زمان سرودن آن نیافته ایم. در این صورت آیا صاحبان عقل سلیم و دوری گزیدگان از تعصب، می توانند یکی از این دو شاه نامه را اصیل و دیگری را بی اصل و نسب بدانند؟!!!

«دیوان حکمت: اثر «خواجه احمد یساوی» متوفا به سال ۵۴۵ هجری قمری به نظم در آمده است. اثر عارفانه ی بسیار با ارزشی است که تاثیر عمیقی در تکوین ادبیات عرفانی در ترکی و فارسی داشته است. از شعرای فارسی زبان، عطار نیشابوری از او تقلید کرده است. خواجه احمد یساوی بانی مکتب عرفانی یسویه نیز است». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۹)

بنیان اندیشانی که قتل عام نابود کننده ی پوریم را پذیرفته اند، تردید ندارند که در ایران پس از اسلام، مکتب عرفان و تصوف و عطار نیشابوری نبوده اند تا از کسی، ترک، هندو و یا عرب، چیزی بیاموزند، مضاف بر این که در چند یادداشت پیش، بر همگان معلوم شد که قبر این یساوی در بخارا را همین اواخر ساخته اند، چنان که می دانیم گور حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی و ابن سینا و نادرشاه و خیام و این و آن، همگی محصول برنامه ریزی اورشلیمی در قرن اخیرند. 

«نقص الفباهای غیر ترکی: الفباهای موجود در ایران پیش از اسلام، گرچه تحت تاثیر الفبای سومری و گوی تورک بوده اند، اما اغلب متکی به الفبای آرامی و بسیار ناقص بودند و علائم کمی داشتند. مثلا الفبای پهلوی به صورت موجود تنها ۱۶ حرف داشت و هنگام نگارش هم  کلمات با تلفظ عربی نوشته می شده است که به آن هزوارش گویند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۵۰)

بدین ترتیب و  از عهد عتیق تا به امروز تمام الفباهای غیر ترک، هم تحت تاثیر الفبای گوی تورک و هم به علت اتکای به آرامی بسیار ناقص بوده اند!!! هر ترک اندیشمندی در مواجهه با انشاء بالا بلافاصله در می یابد که صدیق گامی هم در خود پسندی قومی از امثال ورجاوند پیشی گرفته و به جوار امثال نفیسی و خانلری و فروغی نزدیک می شود و هر بنیان اندیش که مصیبت های سرگذشت فرهنگی شرق میانه پس از پوریم را می داند، در برابر همین چند سطر نقل صدیق، از فرط خشم، تا به دامن گریبان چاک می زند، زیرا بر او با یقین کامل معلوم است که به دنبال ماجرای پوریم، هیچ گونه خطی رواج و کاربرد نداشته، ارجاع به خط پهلوی، هدایت نابینا به مسیر چاه است و اظهار فضل در باب هزوارش نیز ساقط کردن سنگی بر سر آن کور به چاه سقوط کرده است! اگر بخواهم به رعایت حریمی از توصیف های بالا باز گردم، پس لااقل اعلام کنم که داده های صدیق بسیار از مد افتاده و بدون جذبه ی فرهنگی است و جز بالا بردن ضریب مطالبات دشمنانه از یکدیگر و انصراف از توجه مستقیم به عدوی اصلی حاصلی ندارد.

«اوستایی و پهلوی تقلیدی از ترکی اویغوری: الفبای اویغوری سومین الفبای غیر تصویری ترکان است که اختراع کرده اند. بعدها از روی آن الفبای اوستایی، سغدی و پهلوی ساخته شد. همان گونه که پارسیان باستان، خط میخی را به تقلید از ترکی سومری ساختند، الفبای اوستایی و پهلوی را هم به تقلید از الفبای زیبای اویغوری و با ایجاد تغییراتی در آن ابداع کرده اند و دگرگونی ها به گونه ای بود که بر این الفباها توانستد نام محلی نهند و نزدیک یک صد سال است که آن ها را اوستایی یا پهلوی می نامند و اطلاق لفظ ترکی بر آن ها رایج نیست. اما همگی ریشه ی ترکی دارند. البته اکنون نیز هیچ گاه خط فارسی را عربی یا فینیقی نمی گوییم. همین گونه است که خط با اصطلاح پارسی باستان را خط ترکی سومری و خط اوستایی و پهلوی را ترکی اویغوری نام نمی دهیم». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۵۵)

اهل نظر ارزش این گونه گفتارهای منبری را از همان ترکیب «خط میخی ترکی سومری؟!!!» در می یابند که جز تمرین در شیرین سخنی ولنگارانه عنوانی ندارد. کافی است بر سیاهه ی بالا بیافزاییم که گرچه جهانیان، از آغاز کتابت، بدون اظهار سپاس و تعلق، نمک ناشناسانه، ظاهرا تقلید خط اویغوری کرده اند، اما کاش صدیق توضیح می داد که این مادر بزرگ فرهنگی جهان، یعنی خط اویغوری و ترکی، به چه دلیل در جلوه و جوانی تازه ای که در چند قرن اخیر از سر گرفته، از فرط دست تنگی و عریانی، خود را به چادر خط عرب پوشانده است؟!! آیا روا نیست قضاوت کنیم این گونه مانورهای فرهنگی، شاید هم بدون خوش خدمتی، فقط بر سر غیرت آوردن جوان ترک برای جنگ با جهان است تا گمان کند همسایگان، از دوران غار نشینی، دائما به حقوق او تجاوز کرده اند و مستحق چماق اند، چنان که صاحبان اندیشه ی غیر قوم پرستانه می دانند که بر تابلوی نقل قول فوق حتی کلامی برای برداشت آگاهانه از روند امور در شرق میانه ی پس از قتل عام پوریم میسر نیست و چوبی است که دشمنان عمومی مردم ممتاز شرق میانه، یعنی یهودیان، برای کوبیدن بر نعش یکدیگر به دست مان داده اند. 

«باید گفت در گویش های فارسی کنونی همه ی ضمیرهای شخصی تحت تاثیر زبان ترکی باستان قوام یافته است نه اوستایی یا به اصطلاح پارسی باستان! که باستان شناسان شاهنشاهی و برخی از اساتید ادبیات فارسی که ترکی مدان هستند، چنین ادعای پوچی دارند و در مساله ی بررسی تاثیر زبان ترکی در فارسی جاهلانه و ناآگاهانه به اظهار نظر می پردازند و جهالت خود را با تحریف ها و توجیهات مضحک پرده پوشی می کنند. در اوستایی ضمیر اول شخص مفرد «ازم» و ضمیر سوم شخص مفرد «ته» است و اول شخص جمع «وه ائم» است که ربطی با تلفظ های فارسی کنونی ندارد». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۸۵)

چه گونه می توان میان آن تاریخ و فرهنگ پژوهی که بسته بندی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی موجود برای شرق میانه ی پس از پوریم و از جمله و به خصوص دین و کتاب زردشت را، ریزش نخاله و زباله هایی برای پر کردن خلاء هستی ساده ی انسانی در این منطقه می داند، با مبالغه ها و مبادلات صدیق، آشنایی و آشتی برقرار کرد؟ آیا صدیق برای ارائه ی این احکام شبه زبان شناسانه، که ضمیر اول شخص جمع در زبان فارسی، یعنی ضمیر «ما» را شبیه «وه ائم» اوستا نمی بیند، آن گاه که فارسی را تا آخرین پول سیاه وام دار زبان ترکی کرده است، شاید که قصد دارد ضمیر ما را مستخرجی از بیز ترکی بشناساند؟!! آیا به صاحبان چنین مبالغه هایی چه گونه باید توجه داد که زبان فارسی و ترکی دو نوزاد آزمایشگاهی توامان اند که بنا بر شرح آتی، از لابراتوار اخلال کنندگان در زبان و فرهنگ قرآن بیرون آمده و در عین حال زیرکانه هر دو را به ناسازگاری با یکدیگر وادار کرده اند.

«ائلداریز قاغان، دو پسر به اسامی «بیلگه قاغان» و «گول تیگین» داشت. هنگام مرگ وی در سال ۶۹۱م. این دو برادر ۸ و ۷ ساله بودند. هنگام مرگ قاپغان قاغاندر سال ۷۱۶م، فرزندان او به حکومت رسیدند. ولی بیلگه قاغان و گول تیگین مانع این کار شدند و بر عمو زادگان خود چیره گشتند و جانشین باز پسین پدر خود شدند. در این کار، وزیر کاردان پدر و عموی آنان یعنی «تان یوقوق» به یاری شان شتافت و بیلگه قاغان و گول تیگین توانستند به کمک وی، دولت گوی تورک را به عزت و شوکت تاریخی خود برسانند و به اوج عظمت در آن عصر سوق دهند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۹۹)

چند برگی از تاریخ اشکانیان و ساسانیان یکی از مورخان رسمی، مثلا رجبی را ورق بزنید، مملو از همین بی مایگی های من درآوردی درباره ی این شاه و آن سردار است که مثلا خطاب به فرزندان شان، زنان شان، وزیران شان و یا حتی خواجه های حرمسرا، قصه ی دربار خویش را برای ثبت در تاریخ هایی از همین نوع که صدیق درباره ی یک خان ترک می گوید، احتمالا با پیاده کردن نواری، روایت کرده اند!!! می پرسم این که صاحب نظران ترک، از قبیل صدیق، به ذهن قوم خود بخورانند که ترک ریشه در سومری دارد و اشکانیان طایفه ای از ترکان بوده اند، در ماهیت خود چه تفاوتی با خود شناسی آریایی فارسیان و یا اشکانی خواندن یونانیان دارد؟!!   

«[من] بیگله خاقان ترک، به سان آسمان خدای هم اینک [بر تخت] نشستم. سخنم را تا پایان فراگوش دار: باز پسینیان من: برادر کهترم، خویشانم، فرزندم، تمامی ایلم، مردمم، سروران راست گزین شاه آپیت و فرمان روایان و طرخان های چپ نشین سی تاتار... سروران نه گانه اوغوز، مردم [اوغوز]، این سخنم را نیک بنیوش، سخت فراگوش دار. در خاوران تا خورشید زایان، در جنوب تا نیمروزان، در باختران تا غروبگان ها [و] مردمان اندورنه شان به تمامی از آن من اند. این همه مردم را... سامان دادم. هم اکنون در آسایش اند. اگر خاقان ترک بر گستره ی «اوتوکن» سایه زند، غمی نیست.
در خاوران، تا صحرای «شان تونگ» اردو تاختم، تا اندک فاصله ای با دریا. در نیمروزان تا «دوققوز ارسن» قشون کشیدم، تا اندک فاصله ای با تبت. در اباختران از رود «اینجی» گذشتم و تا «دمیر قاپی» سپاه بردم. در شمال تا مکان «ییر با ییر کو» تاختم. این همه سرزمین گشودم، به تر از گستره ی «اوتوکن» سزاوار ایل [من] است». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۱۷۳)

چرا فرهنگ مندرج در تمامی سنگ نبشته های این منطقه چنین یکسان است؟! این هم یک چادر نشین ترک که خود را با خدای آسمان برابر گرفته و به وقت کندن کتیبه، همان ادعاهای داریوش و شاپور را تکرار می کند؟!!! ما با چنین مدارک سنگی که کندن آن کار یک صبح تا غروب است و نام آورانی باسمه ای را از هر چهار سوی جهان تا انحنای افق به پیش می راند، در سنگ نگاره هایی نزدیک گوش خویش نیز آشناییم و می دانیم جاعلان یهود این یاوه های بی پایان را برای پوشاندن رد پای پوریم و ایجاد برتر اندیشی های قومی و قبیله ای تراشیده اند، که شاپور اول ساسانی و کتیبه قلابی و نوکنده اش در نقش رستم فقط یکی از آن هاست.

«و هر جا که مرد و اسب شاه رسید، در انیران، آتشگاه و موبد ترتیب دادم.
انطاکیه و سوریه، فراسوریه، ترتوس و کلیکیه و فراکلیکیه، کیساریه و کاپادوکیه و فراکاپادوکیه، گالاتیه و ارمنستان و بلوچان و آلان و بلسکان تا فرا آلانان را، شاهنشاه شاپور با اسب و مرد زد و غارت کرد و بسوخت و ویران کرد. آن جا نیز به فرمان شاه مردان موبد و آتشگاه برقرار کردم». (متن کتیبه کرتیر در کعبه زردشت، سطور ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲)

این یک دیالوگ یک سویه ی واحد است که یکی را برای سرزمین های فارس و دیگری را برای بیابان های ترکستان از یک دفتر تاریخ نویسی اورشلیمی صادر کرده اند و هر دو نیز به یک میزان از اندک نشانه های امکان وقوع خالی است. چنان که مورخ می داند عمر هیچ یک از نمونه خطوط زیر که برای ما نمایش داده اند، به یک قرن هم نمی رسد. آن طور که در باب کتیبه های پهلوی، با استنادات و تصاویر کامل و لازم، معلوم شد شاه کار جاعلان ممتاز دانشگاه شیکاگو در ۶۰ سال پیش است.

                                                                

            

اینک بنیان اندیشان بر تمام این اطوارهای قوم پرستانه و پان مسلکانه فاتحه می خوانند. به قول یک کامنت گذار، آن دوستان ترک که مایل اند از ماهیت و مفهوم واقعی کتیبه های آرخون و ترک اویغوری و از قبیل آن ها با خبر شوند، با پایان دادن به این گونه موهومات، برای معرفی یک مورخ حقیقت طلب از میان خویش، که مسحور و معتاد خیالات خاص ترک شناسان نباشد، دست به کار شوند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 21:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۱

در یادداشت بی بدیل شماره ی ۱۳۰، با نمایش گنجینه ای از پاپیروس نوشته های مصر، به خط عرب، و با تاکید بر آن چند نمونه ی تاریخ دار این برگ نوشته های باستانی، معلوم شد که خط عرب لااقل تا قرن ششم هجری هویت امروزین را نداشته، هنوز با نقطه و اعراب و تمایز لازم در اشکال حروف آشنا نبوده و از آن بهره نمی برده است. هرچند مطالعه ی کافی و دقیق و سخت گیر در متن این پاپیروس نوشته ها ظن جعل بر برخی از همین لت نوشته های پاپیروسی را بر می انگیزد، که حاوی اطلاعات عمومی ناممکن و هدفمندی است، ولی پیش تر یادآور شدم که اغلب متن های مندرج بر این برگه های پاپیروسی قدیم، بی آزارتر از آن است که فراهم آوردن جاعلانه ی آن را حتی برای یهودیان موجه کند. و از جمله با نمایش الگوی زیر که رسید تصفیه حساب مالیاتی یک مودی مصری در قرن ششم هجری است، مدعی شدم که جهان عرب، به سبب فقدان خط قابل رجوع جهانی و یا حتی منطقه ای و نیز به سبب ارزش مادی بسیار سنگین مواد اولیه ی مورد نیاز، اعم از برگه های پوستی و پاپیروسی و کاغذی، دست کم تا قرن هفتم هجری و به گمانه هایی تا قرن دهم هجری به نوشتن و ساختن کتاب نپرداخته است.

بار دیگر به دو روی این پاپیروس نوشته با دقت نگاه کنید. سمت چپ رسیدی است که تاکید می کند خراج تا آخر ماه ربیع الاول سال ۵۲۸ هجری پرداخت شده. «دیوان الخراج استوفا الی سلخ ربیع الاول سنة ثمانین و عشرین و خمس مائه». و سمت راست نیز تاییدیه ای بر صحت یک معامله است که انکشاف کامل آن ممکن نیست. در متن سمت چپ برخی از حروف مانند حرف ت و ن نقطه دارند و بر دیگر حروف، مانند ف و ب و ی و ث و ش و خ نقطه ای نمی بینیم. فقدان نقطه بر حروف عرب تا قرن ها پس از هجرت پیامبر مطلبی نیست که مصداق های کافی برای آن نیابیم و اگر حتی نبود نقطه را دلیل بی حوصلگی و شتاب نویسنده و یا حتی مصرف کم تر مرکب و پرهیز از برداشتن پیاپی قلم از صفحه ی نگارش بدانیم، اما برای ناخوانایی و تشابه گروهی و بدون راه نمای حروف، عذر و بهانه ای نداریم و حاصل مختصر مدخل این که چنین خط ناپخته ی فاقد اسلوبی، بدون شک برای ترک و فارس قابل برداشت و استفاده و حتی قرائت نبوده است، تا با تقلید از آن، متنی فراهم آورد و از آن که هنوز در هیچ مقیاس و اندازه، نیم سطری هم به فارسی و ترکی نیافته ایم که مطلبی را با خطی شبیه این دست نگاره ی عربی قرن ششم ثبت کرده باشد و تمامی مکتوبات ترکی و فارسی موجود در جهان و به هر صورت و شمایلی را به خط تربیت شده ی نسخ و رقاع و ثلث و بعدها نستعلیق یافته ایم، پس تردید نداریم که شاعران فارسی و ترکی سرای، که زمان حیات شان را به دورانی قدیم تر از قریب قرن دهم هجری می کشانند، برای ثبت اشعار شکرین خود جز بر صحیفه ی دل و با خط خیال، امکان دیگری برای نگارش نداشته اند. چنان که دیدار از مانده های مکتوب در موزه های جهان اعلام می کند که نخستین برگه های فارسی و ترکی نویسی های موجود، به سبب کاربرد سبک ها و مکاتب متعدد و مدرن نگارشی، منطقا نمی توانند مخلوق و مکتوبی دورتر از اصطلاحا عهد صفویه و عثمانی، یعنی قرن دهم هجری شمرده شوند. بدین ترتیب معلوم است که ادعای تدوین شاه نامه ی فردوسی و تاریخ بیهقی و تاریخ سیستان و تفسیر و تاریخ نامه ی فارسی طبری و کتاب نویسی های ابن سینا به خط و زبان فارسیان و از این قبیل، تا چه میزان مستحق استهزاء و موکول به محال است

اینک و با این قرینه ها به جست و جوی تاریخ تولد زبان فارسی می رویم، که در قرن دهم هجری برای زبان گشایی و بیان، دست به دامان و وام بردار خط عرب شده است که در امتداد هزاره ی نخست اسلامی اندک اندک ابزار ابراز مقاصد و معانی در جهان اسلام شده است،گزینشی ناگزیر که بی اندک تاملی بر محقق معلوم می کند اگر زمان پیدایی گنجینه ی کنونی زبان فارسی را، بدون ضمیمه کردن خطی برای عرضه و بیان، تا قرون اولیه ی اسلامی امتداد می دهند و به عقب می برند، پس از دو حال خارج نیست، یا با عضوی از تیم تحمیق فرهنگی مردم ترک و فارس مواجهیم و یا با صاحب گفتاری که به غلط در دام و کار آموزش و فرهنگ غلطیده است. مورخ را با مراجعه به منابع موجود اعتقاد بر این است که هیچ عامل و ابزار گفتار در سراسر جهان ناتوان تر و معیوب تر از زبان فارس ها و ترک ها نداریم و دامنه و حوزه ی این زبان های آماده ای که بر منطقه ی ما سرازیر کرده اند، تا به حدی است که قرینه ی دیگری برای آن نمی توان شناختبه علاوه نخستین قصد اشاره به این زبان ها نیز مصداق معینی ندارد و به حقیقت انتخاب حوزه ای از تجمع انسانی که با یقین کامل بتوان آن ها را مثلا متکلم به زبان فارسی شمرد، بدون ملاحظات عمومی و نادیده انگاری های شرم آور کنونی، ممکن نیست. حتی مدعیانی می شناسیم که زبان خوزی ها و آذری ها را شاخه ای از زبان فارسی شناخته اند و معتقدند گیلک و مازندرانی و خراسانی و کرمانی و سیستانی و لر و کرد، فارس زبان اند، از لغت فارس سود می برند و گویش امروزین آن ها فارسی از دامان مادر دور شده و بی نان آور مانده است!!! و چیزی نمانده جدولی بسازند و دیاگرامی بکشند تا معلوم شود برای تبدیل فارسی به لهجه ای معین باید چه مقدار از پایتخت دور شد و در هر پنج کیلومتر بر سر تلفظ لغات این زبان چه خواهد آمد، هرچند نمی دانند و نمی توانند ساز و کار این بدل شدن زبان رسمی به لهجه ای در پشت و یا پیش کوهی را تابع حکمت و حرکاتی قرار دهند و توضیحی بر این امر ندارند که فی المثل چرا ساکنان روستای دماوند، در حوالی پایتخت و مرکز زبان فارسی، با کلماتی ادای مقصود می کنند که دایره ی درک آن به ده کیلومتر هم نمی رسد و در بساط مسخره ی کنونی، بومیان دماوند نیز همچنان فارس زبان اند!!! این علیلی علاج نشدنی از آن است که علم بسیار محترم و مجلل زبان شناسی برای پدیده ی لهجه، نه این که روند و دلیل پیدایش، بل تعریف معمولی و عامیانه نیز ندارد و زبان شناسان حتی تسلیم این امر مسلّم نمی شوند که تولد لهجه از درون زبانی واحد غیر ممکن است و تظاهر هر لهجه ای جز مظاهر حضور یک کلنی مهاجر کوچک یا بزرگ نیست، که به میل یا به ناچار، می کوشد تا شیوه ادای کلام را با فرهنگ و زبان میزبان خود همآهنگ و همراه کند.  

«پس جمع واژه هایی که فقط از ترکیب ریشه ها با پیشوندهاو پسوندها به دست می آید می شود: ۲۲۲۷۵۰۰۰= ۹۰۰۰۰۰+ ۳۷۵۰۰۰+ ۲۲۵۰۰۰۰۰ یعنی ۲۲۶ میلیون واژه.
در این محاسبه فقط ترکیب ریشه ها با پیشوندها و پسوندها را در نظر گرفتیم آن هم فقط با یکی از تلفظ های هر ریشه. ولی ترکیب های دیگری نیز هست مثل ترکیب اسم با فعل مانند (پیاده رو) و اسم با اسم (مانندخرد پیشه) و اسم با صفت مانند (روشن دل) و فعل با صفت (مانند خوش خرام) و فعل با فعل (مانند گفت و گو) و ترکیب های بسیار دیگر در نظر گرفته نشده و اگر همه ی ترکیب های ممکن را در زبان های هند و اروپایی بخواهیم به شمار بیاوریم، تعداد واژه هایی که ممکن است وجود داشته باشد مرز معینی ندارد. و نکته قابل توجه این که برای فهمیدن این میلیون ها واژه فقط نیاز به فراگرفتن ۱۵۰۰ ریشه و ۸۵۰ پیشوند و پسوند داریم در صورتی که دیدیم که در یک زبان سامی برای فهمیدن دو میلیون واژه باید دست کم ۲۵۰۰۰ ریشه از برداشت قواعد پیچیده ی صرف افعال و اشتقاق را نیز فرا گرفت و در ذهن نگاه داشت». (مصطفی پاشنگ، فرهنگ پارسی و ریشه یابی واژگان، ص ۱۴)

پاشنگ کتابی نوشته است با هدف اولیه ی آشنایی با ریشه ها و در اصطلاح امروزین اتیمولوژی لغت فارس، چنان که از نام کتاب او بر می آید. او با گزینش ۱۵۰۰ لغت پایه و ارتباط دادن آن ها با ۸۵۰ پیشوند و پسوند زبان فارسی!!!، تعادلی ساخته است که دامنه ی لغت فارسی را تا ۲۲۶میلیون فقره گسترش می دهد. گمان ساده لوحانه و در حقیقت زیرکانه ی او بر این است که اگر مثلا از صورت سوم شخص مفرد افعال گفت و رفت با التصاق پسوند ار می توان ترکیبی فاعلی با افاده ی معنای نو درآورد، پس این استعدادی است که در شکم تمام افعال زبان فارسی کاشته اند، بی این که بیاندیشد که نشستار و دویدار و خوردار و خوابیدار و خندیدار و پریدار و خزیدار و فهمیدار نداریم، اساسی که در باب 850 پیشوند وپسوند افسانه ای و موهوم زبان فارسی صدق می کند. که هوچیگری او در باب زبان فارسی که با تکرار افعال و لغاتی بی خانوار سرانجام عدد مورد علاقه خود در تعداد واژگان فارسی، یعنی ۲۲۶ میلیون کلام را استخراج می کند. چنان که انبوه و انواع بی دانشان خودی و بیگانه را، دلقکانه مشغول وام دار و متکی کردن قرآن متین به لغت فارسیان دیده ایم!!!

«پژوهشگران زبان انگلیسی پیش بینی کردند که در آغاز سال۲۰۰۹ میلادی، تعداد واژگان این زبان به مرز یک میلیون واحد برسد. به نقل از PNA ، پل جی. بیاک، بنیان گذار و رییس موسسه تحقیقاتی گلوبال لنگوایج مانیتور اعلام کرد: روز ۲۹ آوریل ۲۰۰۹ تعداد واژگان زبان انگلیسی که مردم در سراسر جهان آن ها را به کار می برند، از مرز یک میلیون عبور می کند. بر اساس برآوردها و تحقیقات این موسسه که تا پایان ماه ژوئن گذشته محاسبه شده، زبان انگلیسی هم اکنون ۹۹۵ هزار و ۸۴۴ کلمه دارد که تاکنون و در طول تاریخ هیچ زبان دیگری به این جایگاه دست نیافته است». (جام جم، ۱۶ تیر ۱۳۸۷، صفحه ی آخر)

برای اندازه گیری اوهام در نزد این گونه بررسان زبان فارسی مطابقه ی آن ادعا با این آگاهی کفایت نمی کند، لازم است ببینیم پاشنگ در کتاب اش از مفهوم ریشه یابی چه ادراکی داشته و چه گونه خاستگاه و بنیان لغت فارسیان را نمایش داده است:

«شبگیر: زمانی میان نیمه شب و پگاه. انوری می گوید:

در صحبت او به که بوی در شب و شبگیر

با صورت او به که خوری می گه و بی گاه» (همان، ص ۳۹۶)

این الگوی واحدی است که مثلا به عنوان ریشه شناسی لغت فارس قریب هزار بار در کتاب پاشنگ تکرار شده  که لغت معنی ساده و معمول و همه جا ریخته ای را، ریشه یابی واژگان فارسی تصور کرده است. مسلم این که در حال حاضر به میزان پاراگرافی منبع قابل ارجاع نداریم که حتی برای یکی از واژه های فارسی، ریشه ای چنان که در معنای لغت اتیمولوژی نهفته است، ارائه دهد، مگر این که هر یک از آن ها را دور هندوستان بگرداند و با مسخرگی تمام از شکم اوستای قلابی و یا اسلاوهای جنوبی بیرون کشد.  

«فریتس ولف، متولد ۱۸۸۴، از ایران شناسان گران مایه ی آلمانی است که از جمله ی آثار او ترجمه ی کامل «اوستا» است که در سال ۱۹۲۰در استراسبورگ انتشار یافت. آن گاه به کار بسیار دقیق و توان فرسای استخراج و تنظیم و تدوین واژه های شاه نامه پرداخت. و بیش از سی سال در نهایت بی چیزی در این کار شگرف صرف عمر کرد. به سبب یهودی بودن مقامات آلمان نازی به او امکان تدریس و فعالیت نمی دادند». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، ص ۲۵)

بار دیگر، یهودی دیگری را می بینیم که برای زیر و رو کردن هستی و هویت مردم شرق میانه و تبلیغ دروغ نامه های ساخت کنیسه و کلیسا، عمرش را بر سر تعمیر اوستا و تدوین لغت شاه نامه ی فردوسی صرف کرده و چنان که مکتوب است تمام لغات و افعال و ضمایر و حروف اضافه و قیود و ترکیبات و دیگر اجزاء لغوی به کار رفته در شاه نامه ی فردوسی را به صورت فهرستی درآورده تا مثلا معلوم شود که موصول که و یا حرف ربط واو چند بار و در کدام ابیات شاه نامه به کار رفته است. زمان سنجی دقیق آماده سازی او چنان بود که انتشار کتاب «فرهنگ شاه نامه فردوسی» فریتس ولف با هزینه دولت و وزارت امور خارجه ی آلمان، با برگزاری جشن های هزاره ی فردوسی در عهد رضا شاه مقارن شد. این که چرا دیرین پژوهان و هنر شناسان و زبان دانان یهودی این همه به میراث باستانی و اسلامی ایرانیان علاقه مندند، سئوالی است که تاکنون جز مندرجات مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران، کسی به جست و جوی پاسخی برای آن نبوده است!  

«در آن اوقات که فریتس ولف ترجمه ی اوستا را فراهم می کرد طرح تالیفی توجه اش را جلب کرد که به این سهولت احد دیگری جرآت اقدام به آن را نداشت و آن صورت برداری کامل از گنجینه زبانی شاه نامه بود. اهمیت چنین کاری روشن و آشکار بود. اگر علی رغم مشکلاتی که با وجود حدود و ثغور غیر عادی این اثر در میان بود، می شد مجموعه لغات موجود در این اثر فخیم و مهم شعر کلاسیک فارسی را یک جا گرد آورد، در آن صورت دیگر تحقیق در کلمات و لغات زبان فارسی سرانجام بر مبنایی مستحکم و قابل اعتماد استوار می گردید و می توانست از قید فرهنگ نویسی ناقص و غیر کافی ایرانیان و هندیان آزاد شود... حسن اتفاق این که در سال ۱۹۳۴، هنگامی که دولت ایران هزاره ی فردوسی را جشن می گرفت، دولت آلمان می خواست توجهی خاص به ایران مبذول دارد. توفیق نصیب شد تا نظر مساعد بخش فرهنگی وزارت امور خارجه را برای فراهم اوردن مبالغ هنگفتی که چاپ کتاب لازم داشت جلب کند». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، ص ۲۱)

با این همه بد نیست بدانیم حاصل کار ولف متضمن چه اطلاعاتی است و اگر می گویند زبان فارسی، که چیزی از حیات مقدم آن نمی دانیم و الگویی برای آن نداریم، با دیوان شاه نامه بار دیگر زنده شده، پس این نو حیات، که تمام یال و کوپال خود را در نمایش شاه نامه نشان داده، دارای چه قواره و قدرتی است و چون بیرون از لغات شاه نامه هنوز هم در زبان فارسی واژه ای نمی یابیم، مگر این که وام برداشته ی نوی عمدتا از زبان عرب باشد، گنجینه ی منحصر به فرد زبان فارسی جمع آمده در کتاب فردوسی، دارای چه ارزش گفتاری و کدام توان انتقال فرهنگ است؟!!

«در مورد ذکر صیغه های افعال خواهش می کنم توجه داشته باشید که در بدو امر قصد چنین بود که همه ی آن ها در واژه نامه بیاید. برای این که با تکرار متعدد صیغه هایی یکسان بی جهت بر حجم واژه نامه افزوده نشود، کار را به انتخابی از صیغه های فعلی محدود ساختم. اما عموما در مورد هر یک از ترکیبات صورتی را بالای همه قرار دادم که بیش از همه در ترکیب منظور نظر ظاهر می شود. مثلا ذیل آمدن، ۲۴ بار به یاری بیامد. در این حالت دیگر آن چه در بند گذشته ذکر شد از اعتبار ساقط می شود، یعنی این که در بیت هایی که بلافاصله نقل شده صیغه های فعلی دیگری نیز سوای بیامد از فعل آمدن ذکر گردیده است». (فریتس ولف، فرهنگ شاه نامه ی فردوسی، مقدمه ی مولف، ص ۱۳)

حقیقت این که برای این گفتار گنگ اعتباری قائل نشده ام و در بررسی فردی هیچ ترکیب و فعل و لغت و حرف و ضمیر و ادات و صورت و صیغه ای از فعلی را ندیده ام که در شاه نامه یافت شود و در فهرست ولف نیامده باشد. نتیجه این که فهرست ولف تمام دارایی لغوی، ترکیبات رایج و مجموعه میراث و موجودی است که با آن به فارسی سخن می گوییم و چون فقر دل خراش واژگان فارسی مستندی معتبرتر و رسمی تر و مرسوم تر از فهرست ولف ندارد، پس بی تردید با این تعداد اندک کلام، ادای هیچ مطلبی میسر نیست مگر این که زبان و لغت و قوانین بیان عرب و زبان های دیگر را به استمداد بخوانیم. زیرا زبان فارسی نه فقط اتیمولوژی که هنوز هم گرامر اختصاصی ندارد. باری، از صفحه ی ۸۸۵ تا ۹۱۱ کتاب ولف ایندکس واژگانی آمده، که مولف از شاه نامه استخراج کرده است، شامل تمام لغات و ترکیبات و افعال و ضمائر و نداها و حروف اضافه و نام ها و صفات مندرج در شاه نامه ی فردوسی. چه گمان می کنید؟ ۸۳۰۰ نمونه است، ده درصد آن ها لغات شاذ و بی معنا است، نظیر آرغده و ازغ و بزخفج و بندارسی و تخش و تسوغ و کرغ  و جرنگ و درقه. ده درصد آن ها عربی است نظیر حاجت و حاصل و حدیث و حرب و حرص و حرمت و حسرت و حسد و حق و حکیم و و حکم و حمد و حور و حیدر. ده در صد آن فعل و مشتقات آن است. بیست درصد آن اسم اشخاص و مکان و جانوران و کوه و دشت و بیابان و دیگر عوارض جغرافیا است. بیست و پنج درصد آن ترکیباتی است چون آتش افروز و آتش پرست و آتشکده و آتشدان و از این قبیل، که اجزاء آن چون آتش و افروز و پرست نیز به طور مجزا در فهرست آمده است. پنج در صد آن حرف است و ادات، مانند این و آن و ار و اگر و از و بر و مگر و چه و چون و چند. و در حاصل گرچه این بررسی در مواردی نمونه هایی را به سود انباشتن بیش تر لغت نادیده گرفته، اما کتاب فردوسی نیز چون لغت نامه دهخدا و هر منبع دیگر، در نهایت امر زبان فارسی را صاحب قریب ۱۵۰۰ لغت می کند، که هیچ پیوند ماهوی و به اصطلاح زبان شناسانه در میان آن ها نمی یابیم و چندان بی ریشه اند، که به مفهوم کامل و رایج، گویا از زیر بته به عمل آمده اند!!! حالا هرکسی می تواند امکانات این زبان شیرین را با هر زبان دیگری که می داند و می شناسد، مقایسه کند.  (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 2:0 |