تبليغاتX
حق و صبر

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب،
۱۶۶

در یادداشت قبل، با اخلاف سام، یکی از فرزندان نوح، تا مقطع زادن ابراهیم توراتی آشنا شدیم، که کتاب پیدایش، با ذکر جزییات و زمان، سلسله مراتب فرزندان و نوادگان سام و سال های عمرشان را برشمرده بود. در همان کتاب، چنان که نوح دو فرزند با نام سام داشته باشد، نقل و وصف دیگری نیز از نسل سام آمده است، که با آن دیگری همخوانی اندکی دارد!

«و از سام که پدر جمیع بنی عابر و برادر یافث بزرگ بود، از او نیز اولاد متولد شد. پسران سام: عیلام و آشور و ارفکشاد و لود و آرام. و پسران آرام: عوص و حول و جاتر و ماش. و ارفکشاد، شالح را آورد، و شالح عابر را آورد: و عابر را دو پسر متولد شد. یکی را فالج نام بود، زیرا که در ایام وی زمین منقسم شد. و نام برادرش یقطان، الموداد و شالف و حضرموت و یارح را آورد، و هدورام و اوزال و دثقله را، و عوبال و ابیمائیل و شبا را، و اوفیر و حویله و یوباب را. این همه پسران یقطان بودند. و مسکن ایشان از میشا بود به سمت سفاره، که کوهی از کوه های شرقی است. اینانند پسران سام بر حسب قبایل و زبان های ایشان، در اراضی خود بر حسب امت های خویش. اینانند قبایل پسران نوح، بر حسب پیدایش ایشان در امت های خود، که از ایشان امت های جهان، بعد از طوفان منشعب شدند». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۰، ۳۲-۲۱)

این فرمت و فهرست دوم، از ذریه و دنباله ی سام، قصد دیگری را دنبال می کند و گرچه به زادن ابراهیم ختم نمی شود، اما مردم عیلام و آشور و لودیه و آرامیان را، دنباله ای از خانواده ی نوح می داند، قبایلی منسوب به پسران نوح می گوید و گامی فراتر، به ناچار و از آن که تورات، خلاف قرآن، واقعه ی طوفان را جهانی فرض کرده است، امت های سراسر جهان را یکسره از نسل نوح بر می شمرد؟!! بدین ترتیب ضروری است قبل از ادامه ی قرائت کتاب اول تورات، یعنی سفر پیدایش، ماحصل زمان شناسانه و تاریخ گذارانه آن کتاب را بر چتکه بیاورم تا معلوم همگان شود که اسفار پنج گانه، در تورات های کنونی، نه نازل شده اولیه خداوند بر موسی و قوم بنی اسراییل، که حاصل قلم فرسایی خاخامی لولی وش، احتمالا از همان گروه است که برای تاریخ شرق میانه نمایش نامه هایی نوشته اند که در آن اعداد نقش دلقکان را دارند و چنان از خود بی خودند که لشکریان خشایارشاهی را که هنوز سر پناهی برای خود ندارد، در خیال پردازی جنگ با یونان، افزون بر پنج میلیون نفر شماره کرده اند!!!

پیش از این و در نقل ماجراهای میان هبوط آدم تا زاده شدن نوح، برابر احصاء جزء به جزء تورات، معلوم شد که این فاصله ۱۰۵۶ سال بوده و نیز از آن که نوح بر پایه ی آیه ی ۳۲ فصل پنجم از سفر پیدایش، در پانصد سالگی دارای فرزند می شود:

«و نوح پانصد ساله بود، پس سام و حام و یافث را آورد».

 و باز هم بر سبیل آیات پنجم تا هفتم از فصل هفتم همان کتاب، نوح در ششصد سالگی بر کشتی وارد 

«و نوح ششصد ساله بود، چون طوفان آب بر زمین آمد و نوح و پسران و زن اش و زنان پسران اش با وی از آب طوفان به کشتی در آمدند».

و در ۶۰۱ سالگی، برابر آیات ۱۳ تا ۱۸ فصل هشتم کتاب پیدایش از آن پیاده می شود: 

«و در سال ششصد و یکم در روز اول از ماه اول، آب از روی زمین خشک شد. پس نوح پوشش کشتی را برداشته، نگریست و اینک روی زمین خشک بود و در روز بیست و هفتم از ماه دوم زمین خشک شد. آن گاه خدا نوح را مخاطب ساخته گفت: « از کشتی بیرون شو، تو و زوجه ات و پسران ات و ازواج پسران ات با تو، و همه ی حیواناتی را که نزد خود داری هر ذی جسدی را از پرندگان و بهایم و کل حشرات خزنده ی بر زمین با خود بیرون آر تا بر زمین منتشر شده، در جهان بارور و کثیر شوند». 

پس به طور دقیق و بنا بر روایت تورات های کنونی، آغاز تولد دوباره ی حیات و هستی بر زمین، ۱۶۵۷سال پس از خروج آدم از بهشت و هبوط وی بر زمین است و باز از آن که بر اساس تاکید تورات در آیات ۱۹ تا ۲۳ فصل هفتم از کتاب پیدایش به هنگام طوفان:

«آب بر زمین زیاد و زیاد غلبه یافت، تا آن که همه کوه های بلند که زیر تمامی آسمان ها بود، مستور گردید. و هر ذی جسدی که بر زمین حرکت می کرد، از پرندگان و بهایم و حیوانات و کل حشرات خزنده بر زمین و جمیع آدمیان، مردند. هر که دم روح حیات در بینی او بود، و هر که در خشکی بود، مرد. و خدا محو کرد هر موجودی را که بر روی زمین بود، از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان، پس از زمین محو شدند. و نوح با آن چه همراه وی در کشتی بود فقط باقی ماند».

پس بر مبنای این بیانات و  روایات، در ۱۶۵۶ سال پس از هبوط و حضور آدم، هیچ نسل و ذریه ای از او، جز نوح و خانواده اش و هیچ آثاری از هستی انسانی و حیوانی بر زمین باقی نمانده بود و باز هم چنان که در آیات ده تا سی و دوم از فصل یازدهم سفر پیدایش تورات، در تشریح حوادث و زاد و ولدهای پس از نوح آمده بود، ابراهیم فقط ۲۹۰ سال پس از توقف کشتی و در حالی که هستی و حیات، به طور کامل از زمین برچیده بود، زاده شد و افزون بر هفتاد و پنج سالگی به دربار فرعون مصر برای معاوضه ی سارا با دواب و حشم درآمده بود و بر اساس این بیان ناممکن تورات، تنها در فاصله ی ۴۵۰ سال پس از آن طوفان بنیان برافکن، که جان داری بر خاک باقی نگذارده بود، مردمی در مصر، معلوم نیست از پشت چه کسانی، پدیدار و در اندک زمانی پس از طوفان، حکومتی تا اوج فرعونیت را صاحب شده اند تا حکایت های بعدی قوم یهود خاستگاهی خاکی بیابد و چون چنین تاریخچه ای منطقا با انهدام کلی جهان در طوفان نوح، که در تورات آمده، نامطابق است، پس تمام این داستان سرایی های توراتی جدید است، ربطی به تورات نازل شده از سوی خداوند ندارد و ماجرای طوفان، به تصریح آیات قرآن، تنها بر یاغیان یک قوم گذشته، که اینک می دانیم زیستگاه شان آسیای صغیر و یا ترکیه ی کنونی بوده است. اگر بر مبنای تبلیغات کنیسه ای، طوفان را آوار شده بر سراسر جهان و موجب تخریب و انهدام کامل آن بدانیم، پس چاره ای نمی ماند جز این که ساکنان کنونی سراسر جهان، از کامچاتکای روسیه تا کناره های غربی آلاسکا و از استرالیا تا بومیان سراسر آمریکای جنوبی و شمالی و از نروژ تا آفریقای جنوبی و از جمله فرعون و درباریان اش را، از نسل نوحی بدانیم که به بیان تورات، چند هزاره پیش از رسالت موسی و نزول تورات، یهودی بوده است؟!!! اگر منظور تورات نویسان جدید همین بوده، پس یهودیان باید برای علت مصالحه ی میان ابراهیم و یا نزاع میان موسی و فرعون، توضیح دیگری بیاورند، که خانوادگی باشد! بدین ترتیب قانع می شویم که هیچ خداوندی، حتی یهوه، با ادعای جهانی بودن طوفان، خود را به دردسر چنین ماجراهای ناممکن نمی اندازد و چنین فسانه های خامی را تنها می توان سروده ی خاخام های سیری ناپذیر در دوران اخیر دانست تا هجوم کنیسه و کلیسا به جهان را، باز پس گیری میراث نوح تبلیغ و توجیه کنند. چنین است که اساس پیامبر تراشی توراتی درهم می ریزد، سفر پیدایش به عنوان تاریخچه ای بر ظهور قوم یهود باطل می شود و ماجرای طوفان نوح و پی آمدهای آن، تنها به صورت روایت قرآنی ممکن می نماید، که با عنایت و اذن الهی بدان خواهم رسید.  

«بعد از این وقایع، کلام خداوند در رویا به ابراهیم رسیده، گفت: « ای ابرام نترس من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو». ابرام گفت: ای خداوند یهوه، مرا چه خواهی داد، و من بی اولاد می روم، و مختار خانه ام، این العاذار دمشقی است؟». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۵، ۱ و ۲)

و این ادامه ی همان داستان است که نگاه دوباره ای به بیان آن، مستندات تازه ای در اختیار مورخ می گذارد تا عیار و ارزش سفر اول تورات را بسنجد. اینک ابراهیم است که با سارا و تمام اموال کسب کرده از تجارت خانوادگی با فرعون، همراه لوط عازم کنعان است تا سرانجام لوط اردن را اختیار کند و کنعان را برای ابراهیم بگذارد. این که کنعان و مصر و اردن در فاصله ی کوتاه ۴۰۰ ساله از پس آن طوفان نابود ساز، چه گونه و از نسل چه کسانی برآمده اند، تورات پاسخی برای آن ندارد، اما ذکر دمشق در عهد ابراهیم توراتی، چهار قرن پس از آن طوفان جهانی، کشف ظریف دیگری است که اثبات نونوشته بودن اسفار خمسه را آسان می کند.

«پس وی را گفت: «من هستم یهوه که تو را از اور کلدانیان بیرون آوردم، تا این زمین را به ارثیت، به تو بخشم». گفت: «ای خداوند یهوه، به چه نشان بدانم که وارث آن خواهم بود؟» به وی گفت: «گوساله ی ماده ی سه ساله و بز ماده ی سه ساله و قوچی سه ساله و قمری و کبوتری برای من بگیر». پس این همه را بگرفت، و آن ها را از میان دو پاره کرد، و هر پاره ای را مقابل جفت اش گذاشت، لکن مرغان را پاره نکرد. و چون لاشخورها بر لاشه ها فرود آمدند، ابرام آن ها را راند. و چون آفتاب غروب می کرد، خوابی گران بر ابرام مستولی شد، و اینک تاریکی ترسناک سخت، او را فرو گرفت. پس به ابرام گفت: «یقین بدان که ذریت تو در زمینی که از آن ایشان نباشد، غریب خواهند بود، و آن ها را بندگی خواهند کرد، و آن ها چهار صد سال ایشان را مظلوم خواهند داشت. و بر آن امتی که ایشان بندگان آن ها خواهند بود، من داوری خواهم کرد. و بعد از آن با اموال بسیار بیرون خواهند آمد. و تو نزد پدران خود به سلامتی خواهی رفت، و در پیری نیکو مدفون خواهی شد. و در پشت چهارم بدین جا خواهند برگشت، زیرا گناه آموریان هنوز تمام نشده است». و واقع شد که چون آفتاب غروب کرده بود و تاریک شد، تنوری پردود و چراغی مشتعل از میان آن پاره ها گذر نمود. در آن روز، خداوند با ابرام عهد بست و گفت: «این زمن را از نهر مصر تا به نهر عظیم، یعنی نهر فرات، به نسل تو بخشیده ام، یعنی قینیان و قنزیان و قدمونیان و حتیان و فرزیان و رفائیان، و اموریان و کنعانیان و جرجاشیان و یبوسیان را». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۵، ۲۰-۷)

داستان بخشش سرزمین به انواع فرزندان و نوادگان نوح، در کتاب پیدایش تورات، با بهانه های نازل و یا بدون بهانه، از سرگرمی های دل چسب یهوه است که چندین بار و در فواصل و فضا و آدم های گوناگون تکرار می شود و بلاشک هیچ یک پریشان تر و نامربوط تر از نقل فوق نیست که دست مایه ی تبلیغاتی دولت یهود کنونی، برای افزون طلبی و تصرفات جاری در خاورمیانه است. داستانی که اجزاء بی ارتباطی دارد. معلوم نیست آن دستور یهوه به ابراهیم برای فراهم آوردن گوساله و بز و قوچ و قمری و کبوتر سه ساله و پاره پاره کردن آن ها و راندن لاشخورها چه نقش و مصرف و ارتباطی با روند این حکایت داشته و چه گونه موجب استحکام و آرامش خیال ابراهیم توراتی در تصاحب زمین می شده است؟ سایه سیاه و غلیظ سرگردانی کنیسه در یافتن علتی موجه برای حاتم بخشی یهوه به ابراهیمی که در تورات حتی به مقام نبوت هم نمی رسد، سراسر این داستان را تیره و از روابط منطقی محروم کرده است. 

«و خدا به ابراهیم گفت: «اما زوجه تو سارای، نام او را سارای مخوان، بل که نام او ساره باشد. و او را برکت خواهم داد و پسری از وی به تو خواهم بخشید. او را برکت خواهم داد و امت ها از وی به وجود خواهند آمد و ملوک امت ها از وی پدید خواهند شد». آن گاه ابراهیم به روی در افتاد و بخندید و در دل گفت: «آیا برای مرد صد ساله پسری متولد شود و ساره در نود سالگی بزاید»؟ و ابراهیم به خدا گفت: «کاش اسماعیل در حضور تو زیست کند». خدا گفت: «به تحقیق زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید، و او را اسحاق نام بنه، و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت، تا با ذریت او بعد از او عهد ابدی باشد». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۷، ۲۰-۱۵)

در روزگاری که عمرهای نهصد ساله بسیار باب بوده، نوح در پانصد سالگی صاحب فرزند می شود و غالب فرزندان و فرزندان فرزندان نوح همگی در سنینی بالاتر از دویست سال و بیش تر صاحب فرزند شده اند، معلوم نیست چرا ابراهیم توراتی از وعده ی الهی برای صاحب فرزند شدن در صد سالگی به خنده می افتد، در حالی که پدرش تارح، بر طبق اعلام تورات دویست و پنج سال زنده بود!!! آیا تامل در همین گفتار از کتاب پیدایش تورات معلوم نمی کند که خاخام مامور نونگارش اسفار خمسه، اوضاع و احوال را با روزگار خویش سنجیده است؟!! ذکر نام اسماعیل بر زبان ابراهیمی که تصور آوردن فرزند را نیز ندارد، از گاف های بزرگ این سطور و صحنه در کتاب پیدایش تورات است. 

«زوجه ات ساره کجاست؟» گفت: «اینک در خیمه است». گفت: «البته موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت، و زوجه ات ساره را پسری خواهد شد». و ساره به در خیمه ای که در عقب او بود، شنید. و ابراهیم و ساره پیر و سال خورده بودند، و عادت زنان از ساره منقطع شده بود. پس ساره در دل خود بخندید و گفت: «آیا بعد از فرسودگی ام مرا شادی خواهد بود، و آقایم نیز پیر شده است؟» و خداوند به ابراهیم گفت: «ساره برای چه خندید و گفت: آیا فی الحقیقه خواهم زایید و حال آن که پیر هستم»؟ (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۸، ۱۴-۹)

این هم نوع زنانه ی همان حکایت است. در زمانی که زنان طولانی می زیسته و در سنین بالاتر از سیصد و پانصد فرزند می آورده اند، معلوم نیست چرا ساره ی ۹۰ ساله خود را عجوزه می بیند، عادت ماهانه اش منقطع شده و به وعده ی یهوه برای آبستنی پوزخند می زند؟ آیا جز این است که خاخام کاتب کتاب پیدایش، در دوران اخیر، نظر به احوال همسر خود داشته است؟!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 14:0 |

                                        میان پرده

 http://aghaejaze.wordpress.com

«ترجمه ی این مقاله ی اشپیگل از سوی آقای نوید به ای میل من ارسال شده بود. به چند علت آن را، گرچه خالی از برخی اشتباهات نیست، اما بدون هیچ تغییر، به متن اصلی وبلاگ آوردم. نخست این که نشان دهد مباحث جاری در مجموعه «تاملی در بنیان تاریخ ایران» تا میزان معینی ظرفیت مواجهه با حقایق را، علی رغم این همه سال تبلیغات دروغین، نزد جوانان ما بالا برده است. دوم این که چند پیامی برای نصب ترجمه ی آن دریافت کرده بودم و بالاخره الگویی باشد که اگر کسانی مبحث و مطلبی موازی و یا مخالف این وبلاگ به زبان های دیگر یافتند، متن ترجمه شده ی آن را برای استفاده ی وسیع تر ارسال کنند».

هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح" به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.

منشور حقوق بشر کوروش کبیر "یاوه بزرگ"؟ ، مترجم:  نویدار

این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته "اشپیگل" را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم. (نویدار)

 

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

 

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر" وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید را اعلام کرد و خود را "آریا مهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

 

"منشور باستانی حقوق بشر " مورد ستایش همگان

 

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشه" را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

 

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

 

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

 

"سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

 

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

با وجود درخواست های فراوان "اشپیگل" سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. "سرویس اطلاعات سازمان ملل" در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان "نخستین سند حقوق بشر" پذیرفته شده است.

پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشر دوستی تدریس می شود. در اینترنت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."

دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر کس دیگری به لرزه درآورد و "نبوغ نظامیگ کورش او را به مرزهای مصر و هند رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.

 

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

 

حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.

سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده "پارادایسوس" (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.

"ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.

اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. "ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

 

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است

 

از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، "من نیز امروز هستم." شاه ادعا می کند که "تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود."

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.

این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.

روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را "کبیر" و "عادل" و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را "از نیاز و دشواری رها می سازد"، خواندند.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" می نامد.

اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.

 

ملاها نیز در این آیین کوروشی همیاری دارند

 

تازگی ها ملایان نیز در این آیین کوروشی همراهی می کنند. در ماه ژوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده است.

"گالاس" فاش ساخت که: "حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده، اما مخدوش کردن تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، به تولد یک شایعه همچنان پر و بال می دهند.

یک ضرب المثل شرقی می گوید: "نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند."

 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11:30 |