تبليغاتX
حق و صبر

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۳

ایکناسیو اولاگوئه فقط گوشه ای از تاریخ اسپانیا را کاویده و تنها در صحت مندرجات تک برگی از کتاب تاریخ کشورش تردید کرده است. اطلاعات عمومی او نسبت به رخ دادهای جهان و تحولات عقیدتی در مسیحیت، غالبا همان یاوه بافی هایی است که در مجموعه های کنونی یافت می شود. در کتاب او، از روند داستانی تاریخ ایران و بابل و آشور و ایلام و از موقعیت و پیشینه ی حضور قوم یهود در منطقه ی ما، جز درهم تنیده های بی شکل کنونی نشانه ای نمی بینیم و به این ریشه نرسیده است که چه کسان و با چه اهداف و منظوری به افسانه تراشی هایی چون لشکرکشی ناممکن خشایارشا به یونان، هجوم مسلمانان به ایران و اسپانیا، ایلغار مغولان به خراسان و نیشابور و یورش محمود افغان به اصفهان نیاز داشته اند و از چه گونگی و عوامل بروز این زخم بد نمای تاریخ نویسی برای سرزمین های باستان بی خبر است. با این همه، نتایج نهایی بررسی های او، به روشنی نشان می دهد آن دستی که تاریخ غلبه ی نظامی مسلمین بر اسپانیا را نوشته، درست همان قلمی را برداشته است که مثلا در ماجرای کشتار سپاهیان عرباز مردم خوارزم خوانده ایم.

«هنگامی که خواننده ای مطالعه ی تذکره ی ایزیدور پاسنسه را آغاز می کند، بی مقدمه دچار حیرت می شود: قدیمی ترین نسخه های این تذکره فاقد نام مولف است. در واقع، به سال ۱۱۷۰ میلادی بود که اسقف پلاژ، پس از نقل این متن در یک تذکره ی جهانی، طی مقدمه ای کوتاه، اشاره ای هم به نام مولف آن کرد: «ایزیدوروس پاسنسیس کوچک، روحانی کلیسای مسیح».

ولی، صرف نظر از اغلاط و دستکاری ها و تصحیف های متعدد در ضبط اسم و رسم مولف این تذکره ی لاتینی، که مورد علاقه ی شدید تمام تاریخ نگاران قرن هشتم میلادی به بعد اسپانیا است، محققان جدید، به خصوص دوزی و تیلاند، ثابت کرده اند که مولف تذکره ی مشهور حمله ی اعراب به اسپانیا، ناشناس است. بسیاری از پژوهشگران دیگر نیز در نهایت امر فقط با عناوینی از قبیل ناشناس قرطبه، ناشناس تولیدو یا ناشناس لاتینی از او یاد می کنند. ما نیز از این پس آن را تذکره ی گم نام لاتینی خواهیم نامید». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۱۳۱)

ملاحظه می کنید در اسپانیا نیز کتاب هایی در موضوع جنگ اعراب و دیگر اطلاعات آن عصر، همانند تاریخ سیستان و حدود العالم خودمان، نام مولف و راوی ندارد و با صورت های گوناگونی از هویت و حضور مورخانی رو به روییم، که دنبال کردن زمان حضور و شناخت ضمنی آن ها به هیچ عصری ممکن نیست. برای کنیسه و کلیسا پیوسته ساده ترین راه گریز از قبول مسئولیت و اثبات صحت مطالبی که در کتاب های نوساز می آورند و اغلب خوراک موعظه های خود قرار می دهند، انتساب آن ها به ناشناسان بوده است، درست همان گونه که دانشوران ما نام مبهم یک یونانی را روایتگر حمله اسکندر به تخت جمشیدی می گویند که در اصل نیمه ساخت بوده است!!!؟

«روایت فتح اسپانیا به وسیله ی اعراب، فاقد عینیت و بی طرفی نسبی روایت جنگ پوآتیه است. علت این امر هم بدون تردید اسپانیایی بودن خود مولف است. در این روایت، موجی از هیجان و تاثر و احساس سراسر وقایع را می پوشاند: شهرهای توانگر و پرجمعیت درهم کوبیده می شوند و به ویرانه های بوم نشین مبدل می گردند، آثار و ابنیه ی باشکوه تاریخی طعمه ی آتش می شود، بزرگان قوم را از دم تیغ می گذرانند، مردم وحشت زده قتل عام شده، یا به بردگی می روند. استیلای سپاه مهاجم همچون طاعون گسترش می یابد: کیست که بتواند این همه مصیبت را برشمارد؟ حتی اگر تمام اعضای بدن به زبان مبدل گردد، باز هم قادر نخواهد بود گوشه ای از بلایایی را که بر اسپانیا فرود آمد بیان دارد. اگر بخواهیم این مصیبت عظما را در چند کلمه بفهمانیم، باید تمام شوربختی ها و فجایع بی شماری را که از روزگار آدم ابوالبشر تا امروز بر دنیا تحمیل کرده اند، تمام مصیبت هایی را که دشمنان کین توز و بی رحم بر مردم شهر تروآ روا داشتند، تمام مصیبت هایی را که اورشلیم تحمل کرد، تمام بدبختی هایی را که بابل دید و تمام شکنجه های شهدای روم را به کناری نهاد. زیرا تمام این مصیبت ها و شکنجه ها و شوربختی ها و بسیاری فجایع دیگر را اسپانیای دیروز خوشبخت و امروز درمانده، در عمق شرافت و حیثیت خویش، همچنان که در شرم و سرافکندگی خود، احساس می نماید. در این تذکره ی گمنام لاتینی، دست کم دو خطای فاحش تاریخی نیز وجود دارد که دوستداران آن هر دو را به دخل و تصرف کاتبان بعدی نسبت می دهند. این دو مورد ظاهرا چندان اهمیتی ندارند. اولی مربوط می شود به شرح یک کسوف در سال ۷۲۹ . مولف که این واقعه را فقط با فاصله ی زمانی بیست و پنج سال شرح می دهد، به یاد ندارد که در آن زمان کدام امیر بر اسپانیا فرمان می رانده است. مورد دوم مربوط می شود به زندگی نامه ی کشیش اعظم کلیسای ارتدوکس در صقیله (سیسیل) که در سال ۷۸۳ میلادی جان سپرده بود، یعنی ده ها سال پس از تاریخ نگارش تذکره ی مذکور! در هر صورت، اگر بخواهیم اصطلاح دخل و تصرف را در تمام موارد مشکوک تذکره ی لاتینی گمنام به کار بریم، قدر مسلم این است که هیچ گونه اعتبار تاریخی برای آن باقی نخواهد ماند». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۱۳۴تا ۱۳۵)

همان مسخره بازی کتاب های فتوح ماست که به اسپانیا برده اند، با همان قلم و صحنه آرایی که در کشتار موحش مردم گرگان خوانده ایم، همراه به کار انداختن آسیابی با جوی خون، آرد کردن گندم و نان پختن برای سردار عرب. این نهایت خفت و مرتبه ای عالی در عامیگری برای صاحب منصبان روشن فکری ماست، که مطلب چندانی در رد و یا لااقل تشکیک در درستی مطالب مجنونانه ی این محصولات کنیسه و کلیسا ننوشته اند در اندازه ی جست و جو در سفرنامه ها هم کنجکاو نبوده اند و انبوه مسخره نویسی های نادرست در کتاب هایی از قماش زیر، برای لمحه ای هم ظن جعل و نونویسی را در آنان برنیانگیخته است.

«ابرقوه شهری است پر نعمت، چند سیک اصطخر باشد و هیچ درخت ندارد، از دور آورند و نعمت فراوان بود. روذان هم چون ابرقوه باشد در تمام معانی و ایشان را میوه بسیار بود». (ابو اسحاق ابراهیم اصطخری، مسالک و ممالک، ص ۱۱۲)

چنین رحاله ای، به جرم این سخنان دیوانه سان، که درخت را در ابرقو از دور آورند، باید که حتی از ورود به کوچه و حضور در جمع مردم معمول نیز منع شده باشد، اما اینک بزرگ دانشی مردی است که نخبگان فرهنگ ما وصف و وجود قدیم هرچه در اطراف را، از قول و زبان او باور دارند، کتاب اش را گاه با عنوان مسالک و ممالک و گاه نیز با نام ممالک و مسالک، مملو از ناهمخوانی با یکدیگر، به بازار می فرستند تا از جمله در آن ها بخوانیم:    

«و کسی که معتبر القول بود مرا حکایت کرد و گفت: در تاریخ سنه اربع و عشرین و ثلثمائه در شهر بصره حاضر شدم و نامه ی بازرگانان دریای عمان در آن جا رسیده، چنان نموده که آتش حریق بر کشتی های ایشان افتاده بود و باد از طرف جنوب برخاسته و می سوخت و از طرف شمال نیز وزیدن گرفت و شخصی از پارس به ابن مروان معروف در کشتی بود. چنان تفصیل کرده بودند که از بهر او، از غلامان سیاه غیر از سپید، دوازده هزار تن سوخته بودند و از امتعه و اقمشه و بوی خوش چندان سوخته بود که در ضبط و تقریر ممکن و میسر نمی شد و ندانستند الا کافور که چهارصد برکه سوخته بود، در هر برکه ای پنجاه خروار کافور بود و برکه کشتی کوچک است. و هیچ شهری از دریا و بیابان و غیره نشان داده نشد که قومی از پارس در آن جا مقیم بوده الا از اعیان و مشاهیر آن شهر بوده اند». (ابو اسحاق ابراهیم اصطخری، ممالک و مسالک، ص ۱۲۷)

بی شک همین گزافه نویس، مرتکب جعل حدیث «اگر علم در ثریا باشد فارسیان آن را خواهند ربود» شده است، چنان که از میان اموال به دریا سوخته ی یکی از تاجران پارسی، ۱۲ هزار برده سیاه و تعداد نامعینی غلام سفید شمرده، با چهارصد کشتی کوچک آتش گرفته، هر یک با ۱۵ تن کافور که ملزومات کفن لااقل ده میلیون مرده را کفایت می کرده است!!! اگر فارسیان همین نقل اصطخری را به ریش خود ببندند بد نیست چند سطری از ذیل همین گزاره را نیز بخوانند:

«و اما دین های اینان (پارسیان): بیش از همه در دیار پارس جهود و ترسا و گبر می باشد و صابی و سامری نیز هست و از تمامت ادیان دیگر هیچ نیست». (همان، همان صفحه)

از آن جا که اصطخری خود اهل پارس است و به قرن چهارم هجری، همزمان با سرودن شاه نامه پارسی، احتمالا به علت ناآشنایی با زبان فارسی کتاب اش را به زبان عرب تالیف کرده و به توصیف او از دین مردم پارس، لابد که خود مسلمان نبوده، لاجرم دروغ نویسی را از همان سطر نخست کتابی آغاز کرده است که به او نسبت داده اند:

«بسم الله رب العالمین حمد الشاکرین. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین... رازقی که در ظلمت شب تار، پشه ی ضعیف و نزار را به لطف و رحمت خود از روزی بی بهره نگذاشت «و ما من دابة فی الارض الا علی الله رزقها». ((ابو اسحاق ابراهیم اصطخری، ممالک و مسالک، ص ۱)

آیا چه گونه یک پارسی، که به اعتراف خود، جز جهود و ترسا و گبر نبوده اند، مقدمه ای مسلمانانه می نویسد و بدانید آن جهود که چنین یادداشت را به نام اصطخری گذارده، با آن تمثیل روزی رسیدن به پشه در دل شب تار، تنها قصد تمسخر آیه ی قرآن و مسلمانان را داشته است، تا هر پشه کش به دستی را مشغول مقابله و اخلال در حق ارتزاق پشه ها گفته باشد که در آیه وعده داده شده است. انصافا که پس از عتیق نیشابوری چشم مان به ابو اسحاق اصطخری روشن!!! آیا به کدام سبب در هزار سال گذشته که می گویند چنین مکتوباتی تحریر شده، جز علامه و ناقد بی همتا، استاد جاودان مرتضی عسکری، که از میان روحانیت برخاست و مشت جاعلان یهود را گشود، از خیل این همه روشن فکر پر مدعا، از قبیل ایکناسیو اولاگوئه برنخاسته است؟!! پاسخ جز این نیست که از ظهور جاعلانه ی مجموعه ی این محصولات نوشتاری، دو سه قرنی بیش نمی گذرد، با مدافعان و مواظبان موفقی که هنوز هم در هر سر پیچ فرهنگی، بر احوال این گونه قضایا و رعایت حقوق یهودیان نظارت دارند.        

«بدین ترتیب، ما هیچ متن همزمان با وقایع شبه جزیره ی ایبریا در آغاز قرن هشتم میلادی در دست نداریم که به خصوص بیانگر حمله ی اعراب باشد یا به صورتی از صورت ها مراحل گوناگون جنگ را شرح دهد. م ساودرا می نویسد: از سلطنت وامبا، که در 672 درگذشت تا شروع پادشاهی آلفونس سوم، در 882 یعنی بالغ بر دو قرن، ما هیچ گونه مدرکی در دست نداریم – نه از اعراب جنوب، نه از لاتینی های شمال و نه از مستعرب های میانه. نظیر همین مساله برای تمام حوزه ی مدیترانه نیز صادق است. برهیه نوشته است: در طول شش قرن، از پروکوپ تا فرانتسز، به یاری مجموعه ی تذکره ها، تاریخ های سیاسی، زندگی نامه ها و خاطرات مضبوط در دست نوشته های متعدد و اغلب ارزشمند، ما همه چیز را درباره ی تاریخ بیزانس (روم شرقی) می دانیم... فقط حفره ی سیاه و کاوش ناپذیر بین انتهای قرن هفتم و آغاز قرن نهم یا، به عبارت دیگر دوره ی حملات اعراب و مبارزات شمایل شکنی است که همچنان ناشناخته مانده است. وقایع نگاری ها و اخبار این دوره، همه از دست رفته است. فقط آثار بعدی است که جسته و گریخته بعضی اطلاعات ناقص در اختیار ما قرار می دهد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 136)

این هنوز نوع نگاه یک منتقد تاریخ اسپانیا است که دست نوشته های پراکنده ی این و آن در موضوعات مربوط به تاریخ کنیسه و کلیسا را معتبر می شناسد و با خوش خیالی واقعی و یا نمایشی نمی گوید که تاریخ و شرح نویسی بر ماجرایی که هرگز رخ نداده ممکن نیست و گامی هم فراتر بر می دارد و یاد آوری می کند که از اخبار دوران معینی، مقارن با حمله ی عرب به اسپانیا، چیزی به دست نیامده و در حالی که کلیسا مدعی است از ماجراهای لحظه به لحظه ی تسلط مسیحیت به اروپا با خبر است، پس چرا یک روند دو قرن سکوت هم بر تاریخ اسپانیا و درست در دورانی مسلط کرده اند که باید مشحون از تک نویسی های مبسوط و مربوط به عمده ترین حادثه در قرون وسطای اسپانیا باشد؟!!

«هیچ یک از وقایع نگاری های لاتینی مقدم بر قرن دوازدهم میلادی، شرح تاریخی قابل قبولی از وقایع نداده است. تمام این متون در زمان هایی بس دور از ماجرا نوشته شده است. با این حال، قدیمی ترین آن ها که دیرتر از یک قرن و نیم پس از حمله ی اعراب نگارش نیافته باشد، چیزکی از اسپانیای قرن هشتم منعکس می سازد. در این متون معدود، حال و هوای کلی افکار و عقاید کم و بیش شبیه قرن گذشته است. کلمات و اصطلاحاتی در متن این وقایع نگاری ها یافت می شود که تا حدودی پیوستگی آن ها را با طرز فکر قرن هشتم نشان می دهد. یک اعتقاد نیروزا، برای آن که بتواند گروهی از آدمیان را بارور سازد، پیش از هر چیز باید در آن گروه مورد استقبال قرار گیرد. در مورد شبه جزیره ی ایبریا، هر چند اسناد و مدارک تاریخی مربوط به زمان برخورد مستقیم با اعراب، در قرن هشتم، نادر و کم اعتبار جلوه می کند، ولی قرون پیشین و پسین واقعه سرشار از آثار تاریخی گوناگون است: آثار ادبی و معماری، انواع کتیبه ها، انواع سکه ها و نشان ها... مجموع این آثار ما را به خوبی قادر می سازد که تحول افکار و عقاید و ذهنیات را پیش و پس از انتشار اسلام بازسازی کنیم. به عنوان نمونه، متون ادبی قرن های چهارم تا دهم میلادی می توانند بعضی آگاهی های کلی در زمینه ی تحول افکار در این دوره و به ویژه در مورد جو روحی و فکری قرن هشتم اسپانیا به ما عرضه دارند. میان مهم ترین آن ها، می توان اشاره ای داشت به آثار پریسیلین یا ایزیدور اشبیلیایی، به احکام و دستورهای نشست های مهم شورای عالی کلیسای کاتولیک که طی این دوره در شبه جزیره ی ایبریا انجام گرفته است و خاصه به آثار مذهبی متالهان مسیحی قرطبه در قرن نهم. از این پس، ما آثار این گروه را زیر عنوان مکتب قرطبه مورد استناد قرار خواهیم داد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 1۳8)

در این جا نیز همان سیرکی به صحنه است که در باب هجوم اعراب به سمت شرق می خوانیم: نوشته هایی که با زمان خود لااقل چهار قرن فاصله دارد، آن هم به زمانی که اصل وجود نوشتار به خط بدوی عرب زیر سئوال است. ریزبینی های ایکناسیو اولاگوئه آن گاه موجب اعجاب می شود که فی المثل بر این ابهام عظیم انگشت می گذارد که اگر کلیسا رشته نوشته هایی در باب مسیحیت در اسپانیا، از ماقبل و مابعد هجوم اعراب، به صورتی مسلسل ذخیره دارد، پس نخست این که حمله ی اعراب به اسپانیا کدام فرهنگ را مقطوع کرده و چرا در این اسناد دنباله دار کلیسایی از تسلیم و شکست مسیحیت و مسیحیان بر اثر هجوم اعراب مسلمان چیزی نیامده است؟ آیا همین امر نشانه درشتی نیست که ورود افسانه حمله عرب به اسپانیا را نیز دست ساخته ای جدید بدانیم؟!!

«در مورد شبه جزیره ی ایبریا، گزافه گویی های مولفان وابسته به کلیسای کاتولیک از حد درمی گذرد و حتی با وقایع سیاسی و مذهبی سازگاری ندارد. اگر، بر اساس ادعاهای بی پایه ی آنان، در قرن هفتم، تمام مردم شبه جزیره ی ایبریا بی چون و چرا مسیحیانی پر جوش و خروش و راست آیین بودند، پس چه گونه گروهی افراد معدود توانستند دین اسلام را به آنان بقبولانند؟ توالی حوادث و نیز تحول افکار به خوبی نشان می دهد که، برخلاف دعاوی این قبیل مولفان، مذهب کاتولیک در قرن هفتم بی وقفه به سوی پژمردگی و انحطاط می رفت. در اوایل قرن هشتم، از مسیحیت کاتولیک در شبه جزیره ی ایبریا، چیزی جز یک اقلیت ناچیز و کم خون باقی نمانده بود، و اگر موقعیت جغرافیایی شبه جزیره ایجاب نمی کرد که بعدها سایر کشورهای غربی به یاریش بشتابند، این اقلیت ناچیز هم، مانند شمال آفریقا، به کلی نابود می شد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۱۶۴)

این همان سئوالی است که می توان به همین صورت به تاریخ ایران منتقل کرد: اگر اندیشه ی بی همال زردشتیگری تازه ساخت، جریان نیک گفتاری و نیک رفتاری را در عهد ساسانیان هدایت می کرده و موجب اقتدار و استحکام مادی و معنوی حاکمان بوده است، پس چه گونه چند قبیله نشین عرب توانسته اند دربار یزدگرد سوم را بر سر او بکوبند با این که در پستوی تیسفون، بنا به قول امثال زرین کوب، میلیاردها سکه ذخیره داشته اند؟!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۲

کم ترین حاصل بازبینی کتاب ایکناسیو اولاگوئه، ممکن کردن این برداشت است که تاریخ اسلام موجود در برابر ما، مجموعه ای از تصورات خام غیر مستند و مملو از اسامی و اشخاص و ماجراهایی است که به قول آن شیخ مرحوم و بزرگوار و بدعت شکن، علامه مرتضی عسکری، حتی اسامی صحابه ی پیامبر آن نیز ساختگی است، تا چّه رسد به سرداری که ظاهرا اسپانیا را فتح کرده است. اگر از یاد نبریم که می گویند مکتوبات کنونی در باب حواشی دین بزرگ اسلام، قرن ها پس از نزول قرآن مبارک و در زمانی تدارک شده که هنوز خط بالغ عرب تدوین نشده بود و اگر مجموعه ی اطلاعات غیر قرآنی موجود را، از میان کتبی با چنین مشخصات و زمان تالیف برداشته ایم و اگر دورترین ماجراهای سیاسی - نظامی اسلام، مشحون از خیال پردازی هایی است که در باب تسخیر ایران و اسپانیا به دست سواران و پیادگان بی رحم عرب می شنویم، پس مورخ محق است، بیرون از متن امین و دقیق قرآن، کلامی را نپذیرد و حتی در مدت عمر پیامبر و آغاز و درازای زمان بعثت و دیگر اجزاء و اسامی مندرج در این تاریخ، که سخت بدیهی می پنداریم، تشکیک کند. دانسته هایی که در دست محقق و مورخ چون موم در برابر آفتاب نرم می شود و در اساس جز ابزاری برای افتراق میان مسلمین و دست مایه گرمی بازار منبریان و دیگر کسانی نیست که ظاهرا در باب صحت دریافت های خود کم ترین کنجکاوی و تردید نداشته اند.  

«غالب مورخان بر این اعتقاد بوده اند و هستند که شبه جزیره ی ایبریا به وسیله ی ساکنان حجاز فتح شده است. هیچ یک از آنان به خود زحمت نداده است که فقط یک نقشه ی جغرافیا را بگستراند و مسیر و فاصله ی بین این دو سرزمین را مورد بررسی قرار دهد. هیچ یک از آنان درباره ی موانع طبیعی این مسیر و الزامات مادی این قاره پیمایی جنگی کوچک ترین پرسشی از خود نکرده است. مورخان و خوانندگان شان، همواره تحت تاثیر یک پیشداوری هزار ساله بوده اند که همچون ابری ضخیم بر طرز تفکر و بر آموزش های جانب گیرانه ی آن ها سایه افکنده است. فقدان حس نقد و تحلیل در اثر ضرورت های زندگی روزانه به صورت یک رسم و آیین جاری درآمده است. اگر همه به فتح شبه جزیره ی ایبریا به وسیله ی اعراب اعتقاد داشته باشند – و منافع بعضی ها ایجاب کند که چنین اعتقادی وجود داشته باشد – آن گاه احتمال ناچیزی وجود خواهد داشت که کسی در این باره مسئله ای مطرح کند و هنگامی مساله ای مطرح نباشد، هیچ کس هم به دنبال راه حل آن نخواهد رفت. در مورد بعضی مسایل اجتناب ناپذیر هم که به رغم تمام این سخنان، از خلال افسانه های مبالغه آمیز وقایع نگاری های کهنه بیرون می زند، کافی است که مسئولیت امر را بر عهده ی قدما بگذاریم: بدین ترتیب، هسته و اصل اساسی قصه همچنان محفوظ و دست نخورده می ماند». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 42)

همه چیز و نه فقط در باب اسپانیا، بل در تمام زوایای تاریخ اسلام و مربوط به هر سرزمین اسلامی، به روالی است که ایکناسیو اولاگوئه توصیف می کند: تاریخی که سئوالی بر آن نگذارده اند و جز انتقال ابهاماتی، اندک اندک مقدس شده، از این قرن به قرن بعد محتوایی ندارد و مثلا در موضوع اسپانیا به قول ایکناسیو اولاگوئه، حتی کسی زحمت باز کردن یک نقشه ی راه را به خود نداده است تا دریابد که عبور از مسیر میان نجد تا اسپانیا، به وسیله لشکری به شماره بسیار و یا حتی اندک نفرات، در قرن نخست اسلامی ممکن نبوده، چنان که شرایط اقلیمی آن خطه، حتی لشکریان مجهز آلمان و انگلیس و ایتالیا، در جنگ جهانی دوم را، در عبور از بخشی از آن سرزمین بس پهناور نیز، ناتوان کرده بود.

«تمام آثار تاریخی پرزرق و برق را که هیچ چیز برای فهم مشرق زمین عرضه نمی دارد، باید کنار گذاشت و تاریخ اسلام را باید یکسره از نو نوشت. در چنین صورتی است که ما خواهیم توانست موجبات چه گونگی و مفهوم اساسی این رویداد بزرگ یک عصر تاریخی مشخص را دریابیم، که باروری واقعی آن در پرده ی استتار باقی مانده است. آن گاه قادر خواهیم بود که با سهولت بیش تر مطالعه ی نقاط متراکم و غامض تاریخ جهانی را آغاز کنیم و از این رهگذر به ادراک به تری از تکامل بشریت دست یابیم». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 43)

جای هیچ گونه تعارف نیست که اکنون این آرزوی ایکناسیو اولاگوئه، در مجموعه تحقیقات «تاملی در بنیان تاریخ ایران» برآورده شده، تاریخ اسلام و ایران و به تبع آن تاریخ جهان باستان و کهن را دوباره نوشته ام، پرده از زرق و برق های مصنوعی و تازه ساز برداشته ام و قریب هزار سئوال اصلی و فرعی در مقابل مدعیانی گذارده ام که کاری جز برداشت مکرر و بی جواز از ذخایر مکتوباتی مشکوک و مجعول نداشته اند. مثلا و بدون شک اگر از منابع و مقامات مذهب شیعه بپرسیم از چه زمان شعار ولایت امام علی را بر متن اذان افزوده اند، پاسخ درستی برای آن نخواهد بود، زیرا این امری است که با قبول همین مراتب موجود، به طور عقلایی، به دوران و در زمان پیامبر و ابوبکر و عمر و عثمان و علی ممکن نبوده است، پس آیا چه کسی از چه زمان با چه اختیار و وکالتی، چنین تغییری را اعمال کرده، او را چه گونه شناسایی می کنیم و از نیات باطنی اش با خبر می شویم، چنان که هیچ مولوی قادر نیست از هیچ مسیری امکان جمع آوری ۶۰۰ هزار حدیث از زبان پیامبر را توضیح دهد. زیرا اگر شنیدن هر حدیث، از ذهن و زبان یکی از ده نفر مردمی فراهم شده باشد، که لااقل ۸ نسل از زمان پیامبر دور بوده اند، پس بخاری نیازمند برخورد پر حوصله با حافظه ی شش میلیون مسلمان بوده است که در ۱۱۰۰ سال پیش، کسری از آن ها هم مجتمع نبوده و داد و ستد الفاظ با آنان قرن ها زمان می برده است. پس در حال حاضر همه چیز همانند بازدید بدون تعصب و خردمندانه از نقشه راه عبور سواران مسلمان، از بیابان های نجد تا اسپانیا، حقیقت این حکم را ظاهر می کند که اختلافات کنونی مسلمین بر ناآگاهی نهادینه ای مستقر است، تا اگر به واقع فریادمان از این همه دشمنی بی دلیل میان فرق اسلامی بر آسمان است، برای چاره اندیشی قیام کنیم. حذف سئوال های اساسی نسبت به مبانی تاریخ کنونی و تفرقه ساز اسلام، بیش از همه چنین تصوری را جان می دهد که دارندگان خاموش نشسته ی جایگاه سئوال و جواب، دنباله و مرتبط با سازندگان این تاریخ پر ابهام اند!!؟ 

«خودداری ارادی و عمدی از تفکر و پژوهش در زمینه ای آکنده از تعصبات عقیدتی، موجب شده است که بخش مهمی از گذشته ی سرزمین هایی که در شمال و جنوب دریای مدیترانه شاهد نفوذ و گسترش اسلام بوده اند، در زیر انبوهی از افسانه پردازی ها و پریشان گویی هایی جانب دارانه مدفون شود. به پیروی از یک نوع ادراک تاریخی ابتدایی، تحول معنوی و فرهنگی و اجتماعی عظیم کرانه های مدیترانه را طی قرون هفتم و هشتم میلادی، نتیجه ی مستقیم فتوحات نظامی دانسته اند و گویا زبان، تمدن و دین، همه به زور شمشیر تحمیل شده است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۵۱)

این نگاه درخشان آمیخته با تمسخر پنهان ایکناسیو اولاگوئه، به جریان رشد اسلام در منطقه ی مدیترانه، هنوز او را گامی از دریافت حقیقت ناب دورتر نشان می دهد، هنگامی که گمان دارد تعصبات عقیدتی و ادراک تاریخی ابتدایی، الهام بخش این همه وارونه نگری است و نمی داند بافت این زنجیره ی توهمات دشمنانه با اسلام، یک پروژه ی بسیار حساب شده و همه جانبه از سوی کنیسه و کلیساست که از آغاز دوران جدید آن، چنان که به لطف الهی به توضیح آن بپردازم، زمان چندانی نمی گذرد.  

«بورژوازی خاور نزدیک در آغاز عصر اسلامی، نشان داده است که اسلام، دین بدون کشیش و بی مبلغ، بیش تر از مجرای تجارت و داد و ستد، که در آن زمان تنها خط رابط بین سرزمین های دور از هم بود، انتشار یافت. این طبقه ی اجتماعی بازرگانان بود – و نه نظامیان – که اسلام را در سراسر دنیای آفریقایی – آسیایی منتشر ساخت. پیامبر اسلام، یک تاجر پارچه بود. عثمان سومین جانشین پیامبر یک وارد کننده ی بزرگ غلات بود. ادبیات عرب در دوران مورد نظر ما، مملو از مسایل و مطالب اقتصادی است. ابن سعد می نویسد: «من ترجیح می دهم یک درهم از طریق تجارت کسب کنم تا ده درهم از طریق سربازی». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص57)

چنین است آثار آن عارضه، که حتی ایکناسیو اولاگوئه هم، که پیشنهاد بازنویسی تمام تاریخ اسلام را می دهد، بدان مبتلاست: در ذهن خود پیامبری مشغول داد و ستد پارچه و پشم، عثمانی محتکر غلات و ابن سعدی سرگرم تدوین تاریخ ادبیات عرب دارد!!! او احتمالا در این خیال هم نبوده است که انتساب پیامبر به تجارت پارچه و پشم شتر، چیدن مقدمه از سوی کسانی است که می خواهند قرآن را جمع آوری پیامبر از تجارب دیدار با جهان اطراف خویش و مصادره ای از حکمت بزرگانی بگویند که گویا در منطقه فراوان می زیسته اند، چنان که سهم ما از میان این یاری رسانان به پیامبر، برای سرودن قرآن، حضرت سلمان پارسی دروغین شده است؟!!!

«مورخان اسلام شناس معاصر، در پرتو مطالعات جدید، ناچار به تجدید نظر در مساله ی فتوحات شده اند. آنان هنوز به تعبیر تازه ای دست نیافته اند، ولی پلانهول، به عنوان مثال می نویسد: «در حال حاضر، ما ناگزیر باید مساله ی گسترش مسالمت آمیز اسلام را مورد بررسی قرار دهیم. جریان توسعه ی اسلام از طریق فتوحات خونین و پرآشوب به مقیاس زیادی مبهم و تاریک به نظر می رسد و اصولا از نظر روش های تاریخی جدید قابل تجزیه و تحلیل نیست. تنها روش های توسعه مسالمت آمیز اسلام در دوران معاصر است که به طور دقیق عوامل مساعد و موانع اساسی انتشار این مذهب را در ابتدای کار مجسم می کند. حدود نهایی توسعه ی مسالمت آمیز هم بدین طریق بسیار روشنگرانه است. ولی در هر حال، آشکارا دیده می شود که این توسعه به میزان قابل توجهی با واسطه ی طبقات شهری و هسته های تجاری صورت می گیرد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص58)

برخی از مورخان نواندیش غرب، ظاهرا می خواهند به مسائل توسعه اسلام از زاویه ای نو نگاه کنند، اسلحه ی سفارشی پیشین را از کف سرباز سوسمار خور عرب بیرون می کشند و در جای او تاجری با سودای سود و دفتر و دستک می نشانند. به گمان آن ها اسلام قدرت تحرک عقیدتی ندارد و متکی به متن کبیر و مربی مطمئنی چون قرآن نیست و تامل نمی کنند که تاجران با هیچ دین و مذهبی رفاقت ندارند و مبلّغ مسلمان در اصول نمی تواند مشغول تجارت باشد، مگر این که قسمتی از قرآن را نخوانده بگیرد؟!! این بهانه ی مضحک تجارت برای تحرک و تسلط اسلام، تا آخرین قوس و مرز جغرافیایی جهان، در جزایر جاوه و سوماترا و اندونزی و فیلیپین و مالزی، از تازه ترین شیوه هایی است که کنیسه و کلیسا در توضیح حضور اسلام تا اعماق شرق اختیار کرده اند. مطلب بی اساسی که قریبا و به خواست خداوند به پوچی آن وارد می شوم و مختصر این که در شرق دور دست اسلامی، در آن زمان که می گویند، تجمع انسانی نیازمند کالا، هنوز پدیدار نبوده است؟!!! 

«از مطالعه ی تطبیقی جنبش های مشابه، همچون یونان گرایی در عهد باستان، یا گرایش های عقیدتی و فرهنگی دوران معاصر، چنین برمی آید که انتشار اسلام قبل از هر چیز معلول یک نیروی معنوی بوده است، نه حاصل یک تهاجم مسلحانه. پافشاری در ادامه ی این باور که اقوام و اجتماعاتی پررونق و در اوج تمدن زمان خود، ناگهان در برابر گروهی اندک از مردم قبایل بدوی و صحراگرد از پای درآمده اند و به زور اسلحه اعتقادات و رسوم آبا اجدادی خود را تغییر داده اند، موید چیزی نمی تواند بود جز یک استنباط کودکانه از زندگی اجتماعی، اهمیت نظامی وقایع را باید تا سطح بعضی حوادث ناچیز و احتمالا موثر در زندگی عادی روزانه کاهش داد. کل مساله را باید در سطح یک دگرگونی عمیق فرهنگی در نظر گرفت. تهاجم نظامی در کار نبوده است: سخن بر سر یک بحران و تحول انقلابی است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 60)

از ناباوران غربی که قدرت ایمان ناشی از آیه های قرآن را نمی پذیرند و برای گسترش اسلام به هر بهانه، جز قدرت اقناع محتویات آیات قرآنی متوسل می شوند و مایل اند گرایش گروه های بزرگی از مردم صاحب نظر، به اسلام را، در این خیزگاه اندیشه و گهواره ی پرورش رشد و ظهور ادیان و عقاید، حاصل سوزش ضربه تازیانه و در زیر سایه ی شمشیر و این اواخر رفاقت کاسبانه بدانند، باید بپرسیم که مگر تسلط و توزیع مسیحیت در آتن و رم را هم، هنگامی که هنوز به چنگ کشیشان برده فروش نیفتاده بود تا با زور توپ، سایه صلیب را تا آفریقا و آمریکا دراز کنند، حاصل برتری ضربه شمشیر نخستین تابعان مسیح نسبت به لژیون های رومی می دانند؟!!             

«این گونه فروریختگی های اجتماعی، همیشه محصول پدیدارهای فکری نیست: یک مصیبت بزرگ طبیعی نیز ممکن است پیشگام و حتی محرک یک آشوب عظیم روحی باشد. جغرافیا شناس مشهور، فردریک راتزل و همکاران اش به خوبی نشان داده اند که انسان به میزان قابل توجهی محصول محیط زیست خویش است. نوعی جبر جغرافیایی بر غالب اجتماعات انسانی حاکم است که تاریخ نگار نباید آن را نادیده بگیرد. این جبر جغرافیایی، به همان نسبت که رو به گذشته می رویم، نیرومندتر می شود. هر قدر سطح آگاهی های فنی و کاردانی جماعت پایین تر باشد، افراد انسانی از رویارویی با حوادث طبیعی عاجزتر خواهند بود. شکارچی سرزمین های قطبی دارای روحیه و ساختار ذهنی خاصی است که چندان تشابهی با روحیه یک شبان بیابان های سوزان ندارد. یک اسکیمو و یک شتر چران صحرای آفریقا از نظر ساخت فیزیولوژیک مشابهند، ولی محیط از آن ها افرادی دگرگونه می سازد. بر همین روال، تفاوت تمدن ها که فرآورده های اجتماعات بشری است، از این رهگذر، محصول فعالیت شماری محدود از آدمیان محسوب می شوند». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص 62)

هرگز تاثیر جغرافیا بر مسائل رشد،چنان تلخیص و تایید و تقسیم نشده است، که در مدخل کتاب هخامنشیان آورده ام. در آن جا تصریح کرده ام دشواری زیست در محیط های بدون امکانات و یا با امکانات اندک موجب می شود تا ساکنان آن به ابداع شیوه هایی روی آورند که گرچه از منظر بهره برداران از جغرافیای وفور، قابل درک و هضم نیست، اما اختیاری بس هوشمندانه از میان روش هایی است که با تقاضا و نیازهای دوام در آن حوزه ی حیات تطبیق می کند. ایکناسیو اولاگوئه، در بخش نهم کتاب اش گفتاری در باب انتخاب طبیعی جغرافیا، در گزینش حیواناتی از قبیل اسب و گاو و شتر می آورد که توضیح و تجدید آن در این بحث مختصر کارسازی ندارد، جز این که بدانیم زهر آن تولیدات فرهنگی که قصد توضیح انسان در تمام جوانب تجمع به شیوه ای معین را دارد، تا چه عمقی اثر می گذارد و تا چه حد دفع و رفع و پاک سازی اثرات این گونه سموم دشوار می نماید.

«رقابت بین تمدن های سامی و تمدن های هند و اروپایی، از آسیا آغاز می شود. در نخستین هزاره ی قبل از میلاد، جبهه ی مخاصمات بین این دو خانواده ی تاریخی، رفته رفته به سواحل دریای مدیترانه گسترش می یابد: هند و اروپایی ها، در شمال و سامی ها در جنوب. این دو حریف، پس از آن که مدت ها به وسیله ی دریا از یکدیگر جدا شدند، سرانجام در اسپانیا رو در روی یکدیگر قرار گرفتند: یونانی ها و سپس رومی ها در برابر مردم کارتاژ. طی آخرین مرحله ی رقابت این دو نوع تمدن، اعتقادات مذهبی یا قومی آن ها بود که سامی ها را در برابر هند و اروپایی ها قرار می داد: اینان معتقد به توحید آمیخته به تثلیث و تک همسری بودند، آنان معتقد به وحدانیت مطلق و چند همسری». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۹۳)

هیچ چیز از این پا منبری مبهم درباره ی تلاطمات تفکر و تمدن در شرق میانه قابل برداشت نیست، از قماش پر حرفی های مصطلح دانشگاهی است، مختص بررسانی که از مصیبت بزرگ پوریم و آسیبی که آن قتل عام بزرگ بر پیکره توانایی های عمومی انسان وارد آورده، درست از طریق تزریق این گونه محفوظات مغشوش فاقد منطق معمول، بی خبر مانده اند. این گونه بیرون ریزی های دانش جویی نشان می دهد که محققان بی غرض تر غربی نیز، حتی با گوشه ای از تحولات تاریخ جهان باستان و درگیری های میان ادیان آشنایی ندارند و هنوز مفتون و مشتاق مطالبی هستند که کنیسه و کلیسا به طور ادواری برای تبلیغ داده های خود در دانشگاه ها با قصد انحراف در برداشت عمومی تاریخ پوریم زده، برگزار می کنند. مثلا اگر بنویسیم گرایش به تثلیث نه حاصل برخورد میان آن دو گزینه ی نامفهوم تجمعات دیرین، بل حاصل ناتوانی کنیسه و کلیسا در برابر آیه های قرآن در آغاز حیات اسلام است، که خرد تر آن را در بیانات اخیر خاخام های پنهانی چون سروش نیز در همین دوران منعکس می بینیم، بی شک از قبیل ایکناسیو اولاگوئه، اختیار و امکان جذب این مطالب نو را نخواهند داشت، زیرا بنیان شناسی تاریخ در زمره ی دروسی است که مکتب آن نوگشوده است. اما فعلا در انتظار نتیجه ی تحقیق او در باب حمله اعراب به اسپانیا می مانیم. (ادامه دارد)        

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 2:30 |