تبليغاتX
حق و صبر

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۶

حرکت از پایگاه بی تعارف مبنا، کار محقق را آسان و ساده می کند: اگر آثاری نیست، پس موجودی هم نبوده است. مثلا تا زمانی که در آمازون، آفریقا، بیابان های استرالیا و یا اعماق جنگل های بکر هند، به اجاق خاموش و نیزه شکسته و استخوانی باقی مانده از خوراک و احتمالا نقش توتمی برنخورید، همچنان مشغول گذر از مناطقی غیر مسکون و فاقد تجمع هرچند کوچک انسانید. بنیان شناس مبانی تاریخ را از میان سطر نوشته های کتاب های ده ها قرن دورتر از زمان وقایع بیرون نمی کشد و دنبال نمی کند و بی بازدید از رد پا اعتقادی به عبور موجود زنده بر هیچ مسیری ندارد. این قانونی است که حتی نگهبانان حیات وحش نیز از آن با خبر و بدان مؤمن اند: اگر جای پا و نیم خورده و فضله و بازمانده پشم و پوست، در گذرگاهی نیابند، مدعی حضور و عبور جانوری از آن مسیر نمی شوند. اینک جویندگان مبتدای هویت ها، در شرق میانه، به صورتی خنده دار به این حکم و قانون معقول اعتنایی ندارند و آن کسان که پنهان نگهداشتن عوارض قتل عام پوریم را قصد کرده اند، در اطراف ما کپه ای کتاب چیده اند، تا خود و همسایگان و پیشینه و آباء و اجدادمان را، به صورتی که خود در آن اوراق توضیح داده اند، در میان صفحات آن ها بیابیم؟!!! بی خردانه ترین صورت بروز کرده در این احوال، زمانی است که به اعتبار و تکیه بر بیاناتی در این مسطوره ها، بر سر و روی یکدیگر می کوبیم، برای اثبات برتری های فرهنگی و نظامی و اقتصادی قوم خود به آن ها استناد می کنیم و مانند دیوانگان و جن زدگان فریاد می زنیم که این جا نوشته اند: من افضل تر از دیگرانم؟!!!  

«منصور ابتدا پایتخت خود را در هاشمیه در نزدیکی کوفه قرار داد، ولی چون از طرفداران فراوان آل علی در کوفه بیمناک بود، و نیز به جهات نظامی و اقتصادی و اقلیمی، محل بغداد را برای پایتخت خود برگزید، که در دشتی حاصلخیز بر جاده ی خراسان واقع و محل تلاقی جاده های کاروان رو و انعقاد بازار مکاره ی ماهیانه بود، و از شبکه ی کانال های آن هم برای کشت و زرع و هم برای حفظ شهر می شد استفاده کرد. نقشه ی شهر ظاهرا در ۱۴۱ هجری قمری طرح شد، ولی ساختمان آن در ۱۴۵ هجری قمری آغاز گردید. گویند منصور صد هزار کارگر و ارباب حرف و صنایع را به کار گماشت، و ظاهرا در ۱۴۶ به بغداد نقل مکان کرد، و آ‌ن شهر را بیش از پیش بیاراست. توسعه ی شهر و ازدیاد جمعیت و ثروت و شکوه آن در عهد مهدی خلیفه و هارون الرشید و برامکه و ماموران ادامه یافت. مامون موسسه ی علمی بیت الحکمه را تاسیس کرد، و رصدهای مامونی و اندازه گیری طول نصف النهار در عهد او انجام گرفت. در سال های ۲۲۱-۲۷۶ هجری قمری، که خلفای عباسی در سامرا مقر داشتند نیز بغداد همچنان مرکز تجارت و فعالیت های فرهنگی بود. در دوره ی آل بویه، اگرچه کسانی چون عضدالدوله ی دیلمی در آبادی بغداد کوشیدند، این شهر رو به انحطاط گذاشت، و گرفتار نزاع شیعه و سنی و عیاران بود. در ۴۴۷ هجری قمری طغرل بیک وارد بغداد شد، و سیاست آل بویه را دگرگون کرده به تشویق سنی ها پرداخت. در ۴۵۰ هجری قمری باسیری بغداد را گرفت، ولی مغلوب سلاجقه شد. در صفر ۶۵۶ هجری قمری هولاکو خان مغول آن را گرفت، و متجاوز از یک هفته سکنه ی آن را قتل عام کرد که عده مقتولین را بین هشتصد هزار و دو میلیون تن نوشته اند. بغداد تا ۷۴۰ هجری قمری در دست ایلخانیان مغول بود، در این دوره بسیاری از مصادر امور ایرانی بودند، و بغداد مخصوصا در نتیجه ی سیاست و مساعی عطا ملک جوینی رو به ترقی گذاشت. در ۷۴۰ هجری قمری اوزون حسن در بغداد مستقر شد، و سلسله ی آل جلایر را تاسیس کرد، که تا ۸۱۳ هجری قمری دوام یافت. امیر تیمور دو بار ـ در ۷۹۵ هجری قمری و ۸۰۳ هجری قمری ـ بغداد را گرفت، و بار دوم مردم را قتل عام و بسیاری از ابنیه و محلات شهر را ویران کرد. در ۸۱۳-۸۷۲ هجری قمری در دست ترکمن های قرا قوینلو بود، و سپس به دست آق قوینلو افتاد، و در دوره ی ترکمن ها بیش از پیش انحطاط یافت. در ۹۱۴ هجری قمری شاه اسماعیل اول صفوی آن را گرفت، و به امر وی بسیاری از مقبره های بزرگان اهل تسنن ویران شد. سپس مدت ها بغداد در معرض جنگ های ایران و عثمانی بود، شاه طهماسب در ۹۳۶ هجری قمری سلطان سلیمان قانونی در ۹۴۱ هجری قمری و شاه عباس اول صفوی در ۱۰۳۲ هجری قمری آن را گرفتند. در همین ایام پای سیاحان خارجی بدان جا باز شد. در ۱۰۴۸ هجری قمری ترکان عثمانی آن را گرفتند، و از این تاریخ تا جنگ جهانی اول بغداد تحت استیلای دولت عثمانی و تحت حکومت پاشاها بود. نادر شاه افشار دو بار بغداد را محاصره کرد، و بغداد از محاصره ی اول سخت آسیب دید. در ۱۹۱۷ به تصرف بریتانیا درآمد». (غلامحسین مصاحب، دایرة المعارف فارسی، جلد اول، ص ۴۳۴)

عجیب است منصور عباسی که گویا خلافت اش را با همراهی شیعیان ایران به دست آورده بود، از تجمع شیعیان بهراسد و از آنان فاصله بگیرد. شهرهای بزرگ جهان، به چنین شناسنامه ای با صفحات مکرر از تولد و مرگ نیازی ندارند. موجودیت و محتوای قاهره ی پیش از اسلام را می توان با نگاهی به معابد خورشید و اهرام ثلاثه و مجسمه های رامسس قبول کرد، چنان که رونق آن در عهد اسلامی را مساجد عظیم عمر و ابن طولون و مراتب بعد تایید می کند و همچنین است شهرهای بزرگ و باستانی دمشق و سامرا و ساخته های اسلامی کهن در تونس، مانند جامع الزیتونیه. اسکندریه آثار حضور مقدونیان و چراغ دریایی قدیم دارد. آتن با ده ها بنای باستانی و مجموعه های بزرگی از نمونه دست ساخته ها و مجسمه های مرمرین و معابد هلنیستی از سرگذشت ساکنان خود به خوبی خبر می دهد و همین احوال را می توان در رم و پکن و ابنیه بودیستی از افغانستان تا جاوه ملاحظه کرد، قصرهای خاقانان چین و آن دیوار بزرگ و صدها و هزاران شییء بی نظیر هنرمندانه، با مواد اولیه ی شیشه و فلز و سنگ و چوب و چینی و سفال و پارچه و ابریشم و غیره، حضور کهن چین و شهر پکن و افت و خیزهای تاریخی آن را تا اندازه ی لازم نمایش می دهد. این شهرها به افسانه هایی که در باب اصفهان و شیراز و بغداد و کرمان و یزد و مشهد می خوانیم، نیازی ندارند چون در آینه ی آثار قابل رؤیت اند، نه چون بغداد که ساخت آن با قصه شروع می شود و دائما با از راه رسیده ی غیر قابل اثباتی برای تخریب و سازمان و حوزه ی غیر قابل اثبات دیگری برای بازسازی مواجه است!!! چنین شگردی همان شیوه ی کهنه ای است که یهودیان در باب ایران فرو ریخته در رخ داد پوریم به کار برده اند، سلاطین و سلسله هایی بی نشان، پی در پی مشغول اعتلای این سرزمین اند تا به ترتیب اسکندر و عرب و چنگیز و هلاکو و تیمور و اشرف افغان، تا آخرین خشت و آجر آن را درهم بکوبند و از صفحه ی روزگار محو کنند!!!؟ چنان که در متن فوق باز هم همان آچار فرانسه ی جاعلین تاریخ ایران و منطقه، عضدالدوله ی دیلمی را، پس از بنای آن دروازه ی مسخره ولی معروف در شیراز، مشغول نوسازی بغداد می بینیم بدون این که یک توالت عمومی از او در همان دیلمستان یافته باشیم!!! از نظر مورخ این شامورتی بازی های لاشعورانه قصد تحمیل دروغ با پیچیده کردن موضوع را دارد و همان اندازه مهمل است، که هلاکوخان هشتصد هزار و یا دو میلیون نفر را به بغداد، به تقلید چنگیز در نیشابور کشته باشد، زیرا این کشتارهای غیر ممکن، محمل تراشی ابلهانه ای برای پوشاندن این حقیقت مطلق است که نیشابور و بغداد شهرهایی نو برآمده اند و آثاری کهنه تر از دو سه سده پیش ندارند!!!

«گرچه عباسیان پس از منصور نیز با دشواری های بسیار دست به گریبان بودند، اما دامنه ی منازعات سیاسی هیچ گاه به طور جدی به بغداد نرسید. اوج شکوه و عظمت افسانه ای بغداد به عهد خلافت هارون الرشید و حکمرانی برمکیان، خاندان پرنفوذ ایرانی بازمی گردد که در واقع گردانندگان اصلی دستگاه خلافت بودند». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ذیل مدخل بغداد، ص ۲۹۳)

از آن غوغای بازسازی و تخریب و تحریق و قتل عام و ویرانگری، در این دائرة المعارف جدید خبری نمی خوانیم و بغداد به شهر و سرزمین آیاد و آرامی تبدیل شده، که دامنه ی منازعات به آن نرسیده است. آیا مگر اثبات تاریخ نویسی باسمه ای ودروغین، آثار و علائمی جز این را می طلبد؟ 

«اما مهم ترین و مشهورترین موضع موسوم به بغداد، شهر معروفی است در کنار دجله که از ایام منصور عباسی، مرکز خلافت اسلامی شد. نویسندگان دوره ی اسلامی درباره ی وجه تسمیه و اشتقاق واژه ی بغداد روایاتی آورده اند که غالبا عامیانه و بی اعتبار است، و چون عرب ها کلمات غیر عربی را به صورت های مختلف تحریف می کردند، این جا را نیز به شکل های بغداد، بغدان و مغدان خوانده اند و حتی ضبط بغدان را در برخی اشعار عرب هم می توان دید. درباره ی بغداد پیش از عصر اسلامی، به سبب فقدان منابع ایرانی، اطلاعات اندکی در دست است، اما می دانیم که در عصر ساسانی، روستا یا شهرکی از مراکز بازرگانی مداین بود و بازارهای بزرگ سالیانه در آن تشکیل می شد و به همین سبب، در منابع کهن اسلامی از آن به صورت سوق بغداد هم یاد کرده اند. در سلسله جنگ های فتوح اسلامی، از این موضع به کرات یاد شده است. چنان که آورده اند در سال ۱۲ قمری، پس از پیکار دومة الجندل، برخی از سران ایرانی از بغداد برای کمک به قبایل عرب هم پیمان خود به انبار رفتند. در همین سال یا ۱۳ قمری مثنی بن حارثه به دلالت مردی از مردم حیره، که او را از اجتماع بازرگانان در بغداد آگهی می داد و آن جا را بیت المال آنان می خواند، این شهرک را به باد غارت داد. از این نکته که وی به جنگ جویان اش دستور داد از بغداد جز طلا و نقره برنگیرند و این غارتگران اموال بسیار به چنگ آوردند میزان ثروت آن جا دانسته می شود». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۱)

بدین ترتیب، بنا به امیال کاتبین کنیسه نشین، بی نیاز به هیچ نمایه و آثار، می نویسند به روستایی در عهد ساسانی با نام بغداد، بازارهای بزرگ سالانه تشکیل می شد، محل اجتماع بازرگانان و مملو از طلا و جواهر بود، و برای بنیان اندیشان که اینک ده ها علت و دلیل رد سراپای سلسله ی ساسانی را زیر نگین خود دارند، فرصتی می سازند تا پایه های چنین تصوراتی در باب دهکده ای بغداد نام را ویران کنند و موجب تمسخر بدانند.

«اولین حوزه ی علمی اسلامی در بغداد تاسیس شد، و نهضت علمی اسلامی که در این شهر در زمان منصور آغاز گردید، در زمان هارون الرشید ادامه یافت، و در دوره ی مامون، موسس بیت الحکمه، به اوج رسید، و اگرچه از اواخر نیمه ی اول قرن سوم هجری قمری، متدرجا بعضی از دانشمندان حوزه ی بغداد این شهر را ترک گفته به سایر بلاد اسلامی مهاجرت کردند، قرون ۳ و ۴ هجری قمری را می توان عصر طلایی علوم در بغداد محسوب داشت. بغداد مدارس معروفی مانند نظامیه، مدرسه ی ابوحنیفه، مستنصریه، و بشیریه و بیمارستان های مشهور از قبیل بیمارستان سیده، بیمارستان مقتدری و بیمارستان عضدی داشت. از بناهای قدیم این شهر، به علت رطوبت زمین و ویرانی های پیاپی در نتیجه هجوم های مختلف، چیز قابل توجهی بر جای نمانده است». (غلامحسین مصاحب، دایرة المعارف فارسی، جلد اول، ص ۴۳۴)

مصاحب و غیر مصاحب، در باب بغداد داستان های یکسانی سر داده اند و بدون کم ترین علامت و آثار، همگی و بدون اغماض معتقدند که بغداد را منصور دومین خلیفه عباسی برآورده، پیوسته مرکز سیاسی و عبادی و علمی جهان اسلام و مورد نظر مهاجمانی از این جا و آن جا بوده است. در این تابلوی فوق کوبیسم تاریخی، اعتبار و اهمیت بغداد نازنین چنان تصویر می شود که حتی تیمور را نیز به رعایت هایی وادار می کند.

«در سال ۸۰۳ هجری قمری، تیمور خود به بغداد لشکر کشید و به قتل عام پرداخت و به جز مساجد و مدارس و خانقاه ها همه ی بناها را ویران کرد. با این همه باز هم بغداد چند بار میان جلایریان، تیموریان و قراقویونلوها دست به دست شد». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ذیل مدخل بغداد، ص ۳۱۰)

آیا به راستی مگر این انبوه ادعاها به صرف گنجیدن در کلمات محرز می شود؟!! بین قتل عام دو میلیون نفری هلاکو و قتل عام کامل تیمور در بغداد، فقط ۱۶۰ سال فاصله است. احتمالا آدمیان در بغداد نه از رحم مادر، بل از زمین می جوشیده و همراه امواج دجله روان می آمده اند که در این فاصله ی اندک خوراک این همه قتل عام، برای این و آن فراهم شده است!!! سطور بالا نقلی است از دائرة المعارف بزرگ اسلامی که گرچه در اصول و مبانی ذره ای با تدارکات دیگر تفاوت ندارد و جز بر کتاب های کهنه ی محصول کنیسه و کلیسا متکی نیست، اما تظاهر می کنند که از منابع قابل عنایت تر سود برده اند. اگر آن ها بر تاییدات دائرة المعارفی خود مطمئن باشند، پس معلوم می شود که تا زمان تیمور، یعنی ۶۰۰ سال پیش، بغداد از چنان مساجد و مدارسی پوشیده بوده، که نه فقط از رطوبت زمین و حملات پیشین در امان مانده، بل حتی تیمور نیز از تخریب آن ها ابا کرده است، اما اشکال عمده در این است که در بغداد کنونی و در این نگین یگانه ی شهرها و پایتخت های اسلامی، هیچ بنایی با عمر درازتر از دو قرن پیش وجود ندارد، و بقایایی از مسجد کهن اسلامی نیز در آن دیده نمی شود، مگر این که با همت افسانه هایی بنا شده باشد که در زیر می آورم و بدین ترتیب می توان مدعی شد که منصور و دیگر خلفای عباسی از فرط عنایت به فرهنگ، علاقه داشته اند نمازهای جمعه را در کتاب خانه ها و خانقاه ها و مدارس بزرگ برساخته خود برپا کنند، که از آن ها نیز تتمه مطمئنی بر جای نیست. چنان که امروز مرکز فرهنگی دانشگاه تهران را به ترین جایگاه برگزاری نماز جمعه تشخیص داده اند، آیا مگر نشنیده اید که تاریخ پیوسته تکرار می شود؟!!!

«براثا، با ثای سه نقطه و الف کوتاه، بخشی بود در سمت قبله ی کرخ و جنوب باب محول بغداد، که مسجد آدینه ی ویژه ی شیعه داشت، اکنون تمام آن ویران شده و چیزی جز دیواره ی مسجد که من آن را دیدم، بر جای نمانده است. این ها در روزگار ما ویران شد و ابزار های اش را در ساختمان های دیگر به کار بردند. این مسجد از سال ۳۲۹ نوسازی شد و خطبه و نماز آدینه در آن بر گزار می شد تا سال ۴۵۰ که تعطیل شد تا امروز. براثا مسجدی بود که شیعیان در آن گرد آمده صحابه را دشنام می دادند، پس راضی ایشان را دستگیر و مسجد را با خاک یکسان کرد... مسجد براثا پیش از بنیان گذاری بغداد در دیهی بوده که می پندارند علی علیه السلام به هنگامی که به جنگ حروریان به سوی نهروان می رفت از آن جا گذشته، در مسجد آن نماز گزارده و به گرمابه ی آن دیه درآمده است». (یاقوت حمی، معم البلدان، بخش دوم جلد اول، ص ۳۶۷)

بدین ترتیب و به قول دوست مان یاقوت حموی، بغداد لااقل صد سال پیش از این که منصور در بیابان های آن با حنوط خود زمین را برای بنیاد گذاردن پایتخت جهان اسلام، مساحی کند، دهکی نه فقط با مسجد جمعه و گرمابه، بل پیش از خلافت امام علی نیز مرکز تجمع شیعیان منطقه بوده است!!!؟ همین داستان بی اساس در دوران ما نیز منبع دانایی های پوسیده و بس آزار دهنده ای در همین گونه امور است: 

                                 

این تصویر امروزین همان مسجد براثای قرن اول هجری است که یاقوت حموی شرح داده است، با مدعاهایی از جانب صاحب نظران اسلامی امروز که از جمله در نوشته ای به نام الشیخ حمید البغدادی با شرح و در آدرس زیر می خوانیم: www.alkadhum.org/other/other/bratha/index.htm

«و هو أقدم مسجد في بغداد حين كانت بغداد قرية حيث تأسس سنة 37هـ ... يقع المسجد في منطقة الكرخ من بغداد ، مقابل المنطقة المعروفة بـ ( العُطَيفيّة )... و مسجد براثا من العتبات المقدسة و المزارات المعظمة عند كل من المسيحيين والمسلمين على حد سواء، و يعد من أقدم معالم بغداد في تاريخ الإسلام حتى قبل تأسيس العاصمة العباسية بقرن و ثمانية أعوام. كان معلماً لاتباع اهل البيت على مر العصور وكان حاضرة علمية حيث كان الشيخ المفيد (رحمه الله ) يدرس فيه... في الرواية أن براثا كانت في زمن ديراً من أديرة النصارى يعتكف فيه راهب يدعى حبار، و قد أسلم وانتقل مع الإمام أمير المؤمنين (عليه‌ السلام‌) إلى مركز الخلافة الإسلامية (الكوفة) وتحول الدير إلى مسجد ظل معروفا باسم جامع براثا وكان نزول الامام علي (عليه‌ السلام‌) في هذه المنطقة سنة 37هـ...مرّ الامام علي بن أبي طالب عليه السلام بمنطقة براثا عند العودة من قتال الحروريّة (الخوارج) بالنهروان وصلّى في موضع هناك،.. قال العلامة المجلسيّ: هذا المسجد الآن موجود، وهو قريب من وسط الطريق مِن بغداد إلى مشهد الكاظمين (عليهما السّلام)، ويُستحبّ الصلاة وطلب الحوائج فيه... وقال الشهيد الأول رحمه الله في الذكرى: ومِن المساجد الشريفة مسجد بُراثا في غربيّ بغداد، وهو باقٍ إلى الآن، رأيتُه وصلّيت فيه... كما كتب الشيخ عبّاس القمّي رحمه الله: وهذا المسجد الشريف في زماننا باقٍ، وقد صلّيتُ فيه مراراً... مرّ الامام علي بن أبي طالب عليه السلام بمنطقة براثا عند العودة من قتال الحروريّة (الخوارج) بالنهروان وصلّى في موضع هناك، ففي الفقيه بسنده عن جابر بن عبدالله الانصاري أنه قال: صلى بنا علي عليه السلام ببراثا بعد رجوعه من قتال الشراة ونحن زهاء مائة ألف رجل، فنزل نصراني من صومعته فقال: من عميد هذا الجيش؟ فقلنا: هذا، فأقبل إليه فسلم عليه فقال: يا سيدي أنت نبي؟ فقال: لا، النبي سيدي قد مات، قال: فأنت وصي نبي؟ قال: نعم، ثم قال له: اجلس كيف سألت عن هذا؟ قال: أنا بنيت هذه الصومعة من أجل هذا الموضع وهو براثا، وقرأت في الكتب المنزلة أنه لا يصلي في هذا الموضع بهذا الجمع إلا نبي أو وصي نبي وقد جئت أسلم، فأسلم وخرج معنا إلى الكوفة، فقال له علي عليه السلام: فمن صلى ههنا؟ قال: صلى عيسى بن مريم عليه السلام وأمه فقال له علي عليه السلام: أفأخبرك من صلى ههنا؟ قال: نعم، قال: الخليل عليه السلام...». 

بنا بر شرح بالا اختصارا با خبر می شویم که براثا قدیم ترین مسجد بغداد است بنا شده به سال ۳۷ هجری، در همان دهک ساسانی، واقع در منطقه ی کرخ بغداد معروف به عطیفیه و مملو از عتبات اسلامی و مسیحی حتی قبل از تاسیس بغداد به دست منصور عباسی!!!! محلی که در طول زمان مرکز علمی اهل بیت بوده و شیخ مفید در آن تدریس می کرده است! در روایات است که براثا دیری از دیرهای نصاری با راهبی به اسلام پیوسته بوده، که امام علی او را به مراکز اسلامی در کوفه فرستاده و در جای دیر او مسجد براثا را ساخته است، به سال ۳۷ هجری قمری که هنگام بازگشت از جنگ الحروریه با خوارج در آن نماز خوانده، اما فقیه دیگری به سندی مطمئن از جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده است که امام علی پس از بازگشت از جنگ شراة همراه صد هزار مرد با نصرانی صومعه برخورد می کند که می پرسد: فرمانده ی این لشکر کیست؟ جواب می شنود که: من. می پرسد که آیا تو پیامبری؟ پاسخ می شنود که خیر، پیامبر مرده است. می گوید که تو وصی پیامبری؟ پاسخ می شنود که آری اما این سئوالات برای چیست؟ جواب می دهد که در کتاب های ما نوشته است که در این موضع جز نبی و یا وصی او نماز نخواهد گذارد. امام علی می پرسد چه کسانی در این صومعه نماز گذارده اند؟ و صومعه دار می گوید: عیسی بن مریم. آن گاه امام علی می گوید می خواهی بدانی دیگر چه کسی؟ صومعه دار می گوید بلی و امام علی به او خبر می دهد که در براثا ابراهیم خلیل علیه السلام نیز نماز خوانده است، تا عمر صومعه های به دورترین زمان تاریخ و عهد ابراهیم نیزکشانده شود. این آخرین اطلاعات روز و موجود درباره ی مسجد براثا است که نه با تطبیق مظاهر آن با مسجدی کهن، بل در دنباله ی درازی به نقل و روایت و شهادت یاقوت حموی، انس بن مالک، جابر بن عبدالله انصاری، محمد باقر مجلسی، شیخ عباس قمی، ابن شهرآشوب و شیخ مفید، براثای تازه ساز را مسجدی باقی مانده ازعهد عیسی بن مریم و پیوسته پایگاه شیعیان شمرده اند.(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 2:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۵

اینک شاید کسانی  عمق آن مرداب دروغ واقف شده باشند، که تاریخ عمومی اسلام را در آن غرقه کرده اند. لجه و لجنزاری که بر سطح آن، اوراق قلابی ارسال اعراب شمشیرکش، به شرق و غرب، برای غارت و فتح شناور است! اگر این داستان های نظامی در موضوع گسترش اسلام تا این حد نادرست و بدین وضوح اثر انگشت یهود و نصاری در آن ثبت است، پس تمام آن دستگاه و دارایی سیاسی که مجری و گرداننده این فتوح گفته اند نیز، از ملزومات و ضمائم همین جعلیات است و از این مسیر هدایت به بی مقداری تفرقه فرهنگی و مذهبی موجود آسان می شود که از مقدمات و مبتدایی چنین عقیم زایانده اند. مورخ عبور به دست آورد های نو، در موضوع تاریخ ایران و اسلام را، تنها با تکیه بر دو عصا و آگاهی اصلی و نخستین ممکن دیده است: بازبینی تاریخ دوران باستان از خلال پنجره پوریم و بازخوانی قرآن کریم به عنوان سند صحیح سرگذشت اصلی ترین رخ دادهای صدر اسلام.

اینک دفتر نوشته های پیشین تاریخ ایران و شرق میانه و به تبع آن ها جهان باستان و تلاطمات درونی و بیرونی دنیای اسلام را بسته شده و به یقین اثبات این ادعا را آسان می بینم که تا زمانی معین، هر برگ و سطر و نقل و کتابی که به تجمعی باستانی، قلم به دستی صاحب عنوان، شرح جنگی کوچک و بزرگ، داد و ستد و رفت و آمد کاروان ها و احداث تختگاه حکومت و نام ده و شهر و قریه و قوم و غیره، در شرق میانه پوریم زده اشاره کند، در فهرست مجموعه جعلیاتی قرار دارد که کشیشان و خاخام های خوش نشین و آسوده خیال، در چند قرن اخیر و به همراه آخرین نونویسی تورات و انجیل به انجام رسانده اند.

«حلیه با یای دو نقطه بی تشدید و هاء در پایان. شیرگاهی است در یمن. و گویند: حلیه دره ای است در میان اعیار و علیب که آب آن به سرین می ریزد و گویند: آن جا بخشی از سرزمین یمن است. و گویند: حلیه جایگاهی است در بخش های طایف. زمخشری می گوید: حلیه دره ای به تهامه است که بخش بالای آن از آن هذیل و بخش پایین آن از آن کنانه است. بومنذر گوید: بجیلة و خشعم به کوهستان سراة کوچ کردند و بدان جا فرود آمدند، پس قسر پسر عبقر پسر انمار پسر ‌ارش در کوهستان حلیه و اسالم و پیرامون آن فرود آمدند. مردم پیشین آن جا از عاربه باستان بودند که بنی ثابر خوانده می شدند. پس ایشان را از سرزمین شان تاراندند و خود به جای ایشان فرود آمدند. سپس بر سر سراة تاختند و ایشان را از آن جا نیز براندند. پس از ایشان بر خشم تاختند و ایشان را نیز از سرزمین شان براندند، پس سوید پسر جدعه که یکی از بنی افصی پسر نذیر پسر قسر بود چنین سرود». (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد دوم، ص ۲۲۲)

و به عنوان مشتی از خروار، دفتری را بگشایم که نقل فوق، محتوای هفت سطر از ابتدای یکی از صفحات آن است که در حضور شاهدانی به تصادف گشوده ام. کتاب پر برگی است در موضوع نام شهر و کوه و ده و رود و دیگر عوارض جغرافیایی منطقه، همراه مختصر تاریخ نویسی امیر ارسلانی، که آوای اعتبار متن و مولف آن گوش ها را به زنگ می اندازد و ردیفی از همان پادوهای موظف و مربوط، ارزش آن را به اوج رسانده اند. سه هزار صفحه است و سه سطر مطلب قابل قبول عقل و اعتقاد و قرائن در آن نخواهید یافت. چنان که درک نهایی از اوضاع حلیه، در متن سرشار از اسامی بی معنای در دم ساخته و بی پشتوانه ی بالا، محال و گردابی است از نام هایی که پی گیری آن ها سرسام می آورد و لجوج ترین محقق را از کسب خیر و شر آن پشیمان می کند. زیرا فی المثل کشف بجیله و خشعم کوچ کرده به کوهستان سراة و آن آب میان دره ی اعیار و علیب که به سرین می ریزد، از درک اقنوم های سه گانه ی کلیسا نیز ناممکن تر و بی راه نما تر است.

«اصبهان: نام شهری بزرگ و نامبردار از مهم ترین شهرها است که در وصف آن مبالغت را از مرز میانه روی گذرانده اند... بن درید گوید: «اصبهان نامی مرکب است: اصب که به زبان فارسی به معنی شهر است. و هان به معنی سوار است، پس معنی آن شهر سواران باشد». این بنده (یاقوت) گوید: «اصب در فارسی به معنی اسب است و هان نشان جمع باشد، پس اصبهان به معنی سواران و اصفهانی به معنی یک سوار باشد. حمزه پسر حسن اصفهانی گوید: اصفهان از ریشه ی سپاه است که جمع بسته شد و اسپاه به معنی سرباز و سگ است که سگ نیز به معنی سرباز است زیرا که این دو در کار نگهبانی انبازند، سگ را گروهی سپاه و مخفف آن را اسپه نامند، و از این رو دو شهر را که مرکز سربازان و اسواران بود، به این دو نامیدند، اصفهان را اسپاهان و سجستان را سگان و سگستان نامیدند. ابن حمزه در ریشه یابی اصفهان گفتاری عامیانه آورده گوید: ریشه ی آن اسپاه آن به معنی سپاه او = جندالله است. حمزه ی اصفهانی گوید: «این گونه ریشه یابی همانند گفتار عبدالاعلای داستان سرا است که چون از وی پرسیدند: چرا  به عصفور = گنجشک این نام داده شد؟ پاسخ داد: زیرا که عصیان نمود و فرار کرد. پرسیدند: چرا طفشیل= شوربا را بدین نام خواندند؟ گفت: زیرا که طفا و شال = باد کرد و بالا آمد... مسعر پسر مهلهل گوید: «اصفهان خوش آب و هوا تهی از حشرات است، لاشه ی مردگان در خاکش نپوسد، گوشت نمی گندد هر چند یک ماه پس از پختن در دیگ بماند. چه بسا گودالی بکنند و لاشه هزاران سال پیش مرده را بیابند که هیچ تغییر نکرده است. خاک اصفهان سالم ترین خاک ها است. سیب در آن جا هفت سال تازه بماند، گندم در آن جا کم تر از جای دیگر کرم می زند». من از گروهی از خردمندان اصفهان درباره ی ماندن لاشه ی مردگان در گور پرسیدم، گفتند: تنها در گورستان مصلی چنین است نه در همه ی آن شهر. هیثم پسر عدی گوید: «دو خوره است که نیرومندتر از آن در ایران نبود، یکی در دشت که کسکر است و دیگر در کوهستان که اصفهان است، خراج هر یک از آن ها دوازده میلیون مثقال زر بود. مساحت اصفهان هشتاد در هشتاد فرسنگ است که شانزده روستا و هر روستا سیصد و شصت دیه کهن دارد و این به جز دیه های تازه ساز است... حجاج به یک فرماندار که به صافهان می فرستاد گفت: شهری را که به تو دادم که سنگ آن سرمه و مگس آن زنبور و گیاه آن زعفران است. زمین اصفهان سنگ سخت است و از این رو برای کشت، نیاز به کود بیش تر دارد به این جهت در آن جا فضولات گران بهاتر از جای دیگر است. بازرگانی برایم گفت: «من مردی از بومیان آن جا را دیدم که به کسانی خوراک می داد و شرط می نمود که جایی که او قرار می گذارد ادرار کنند. می گفت: یک بار که بر او گذشتم دیدم با کسی کشاکش دارد که چه گونه به خود اجازت می دهی که خوراک مرا بخوری و در جای دیگران ادرار کنی؟ او این سخن را صریح، نه با کنایت می گفت»... یکی از جهانگردان گوید: «من در هیچ شهر به اندازه ی اصفهان زناکار و روسبی نیافتم». گویند: «از ویژگی هوای آن جا است که آدمی را کنس می سازد، که در آن جا کریمی یافت نشود». از صاحب بوالقاسم عباد آرند که هر گاه می خواست به اصفهان درآید، می گفت: هر کس نیازی دارد، پیش از آن که به اصفهان درآیم، از من بخواهد که چون بدان جا درآیم خستی مرا فرا می گیرد که در جای دیگر آن را در خود نمی یابم. در برخی اخبار است که دجال از اصفهان بیرون خواهد آمد...» (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد اول، گزیده هایی از ص ۲۵۷ تا۲۶۰)

این که فلاکت آشکار فرهنگی است که ایرانیان و به طور عموم مردم شرق میانه ناچارند دانایی های نخستین در باب معمول ترین پیوند خویش با زندگی را، از میان چنین داده های بی بنیانی بیرون کشند و حتی یک اصفهانی را به زبان درآمده ندیده ایم که به حمایت از مختصر هویت دو سه قرنه خویش برخیزد، فحاشی های یاقوت را به او برگرداند و اطلاعات اش را بر مغزش بکوبد. بنیان اندیشان مدت هاست بر مبنای رسیدگی تاریخی و جغرافیایی، از این باور گذشته اند که اصفهان نخستین شهر پس از قتل عام پوریم است، که با همت گروه های کار مهاجر و مامور کنیسه و کلیسا، با قید احتیاط، در حوالی چهارصد سال پیش از خاک خالی این سرزمین سر بر آورده و یاقوت حموی را هم، تاریخ و جغرافی دانی از قرن ششم هجری گفته اند، که برابر معمول از روم تا هرات را از میان ایالات و اقالیمی در ایران پیموده، که می دانیم سایبانی در امتداد هیچ راهی نداشته و عاقلانه و دقیق تر که بگویم علی الاصول راهی به دهی نداشته، زیرا مردم و مجتمعی نیازمند روستا در عهد یاقوت هنوز در سرزمین ما پدیدار نشده و آثاری بر جای نگذارده اند. بدین ترتیب شرح پر از نقیضه و نامربوط فوق از اصفهان، مملو از مزاح های نمکینی با کلمات اسب و سگ و عصفور و شوربا، که از نام آن شهر شروع می شود، خود مجوزی است برای دور افکندن بی ملاحظه مجموع هجویات یاقوت در معجم البلدان تا علاقه مندان به از قبیل این پرت نویسی های بی منتها، برای کسب هویتی که نداشته اند، از راه اش بردارند، آستینی بر آن کشند و به بلع و هضم و پرورش دروغ دل خوش و مشغول شوند. مورخ بر بی خردی پذیرندگان چنین کتاب هایی از آن باب اصرار دارد که حتی اگر وجود اصفهان عهد یاقوت را هم بر خود هموار کنیم، شرح بالا نشان می دهد با کلاش بی خبری مواجهیم که مشغول معرکه گیری با نام و نمایه های آن شهر است، معرکه ای که بدبوترین قصه و حصه آن در باب مردی است که به دیگران طعام می خوراند تا مدفوع شان را به عوض بردارد. آیا رایحه تمسخر مسلمانان و مشرقیان را از میان این گونه سطور کنیسه ساخته استشمام نمی کنید؟!! با این همه این یادداشت یاقوت گره ای را از ذهن ام گشود و پاسخی بر این پرسش یافتم که چرا ریچارد فرای این همه برای گدایی مدفنی در اصفهان لابه می کند، احتمالا او اشاره ی خاخام نویسنده ی معجم البلدان را باور کرده است که: لاشه مردگان در خاک اصفهان نمی پوسد، هرچند که این خاصیت خاک اصفهان در صورت صحت نیز، مشکل او را حل نخواهد کرد، زیرا که او در منظر صاحب نظران، در عین حیات نیز جز لاشه ی پوسیده ای شمرده نمی شود. به راستی اگر با در یاد سپردن و تایید اصفهانی با مساحتی افزون بر دویست هزار کیلو متر مربع، که مفهوم هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ است و پرداخت ۵۰ تن طلا مالیات سالانه، که معنای دوازده هزار مثقال است، کسانی به اوراق زرین و گردن آویز دکترا در تاریخ می رسند، پس کرسی هایی در دانشگاه های جهان، رسما برای ایجاد امکان انتقال دروغ هایی عامیانه و استادی در روش های به تمسخر گرفتن امور جدی در فرهنگ آدمی، دائما مشغول صدور مجوزند.

«گفتار در باره ی اصفهان: چون یهودیان، هنگام گریختن از بخت النصر، از بیت المقدس کوچ کردند، مقداری از آب و خاک آن جا برداشتند و پیوسته به هر جایی و شهری که شدند آب و خاک اش را وزن کردند، تا به اصفهان شدند. در آن جا در محلی به نام بنیحنا فرود آمدند. این کلمه عبری است و «فرود آیید که بدان جای رسیدید» معنی دهد. بدین گونه در آن محل بار افکندند و چون آب و خاک اش را وزن کردند و با آب و خاک بیت المقدس هموزن دیدند، آن جا را منزلگاه کردند و دست به ساختن زدند و زاد و رود کردند. جای آنان اکنون یهودیه نام دارد. خود شهر جی نام دارد، که اسکندر آن را بر آن شکل که ماری رفته بود بساخت. زیرا اسکندر چندین بار آن جا را مربع و مدور بساخت، لیکن بنای آن فرو ریخت. سپس با خویشتن سوگند خورد که از آن جا نخیزد تا آن را نسازد. در یکی از روزها، ماری بدید که از سوراخ خود بیرون شد و به شتاب در گرداگرد شهر گشت، سپس به سوراخ خود باز آمد. اسکندر فرمود تا شهر را بر خط خزیدن و شکل رفتن آن مار بنا کنند و چنان کردند. و بدین گونه آن بنا تا هم اکنون برپاست، لیکن کژگونه ای». (ابن فقیه، البلدان، ص ۹۷)

دنباله ی مطلب ملال آور و مطول و ابلهانه تر از این است که خواندید. این اصفهان دیگری است از یاوه نامه دیگری، مخلوق حقه باز دیگری، مقدم بر ابن ندیم و فردوسی، به نام ابن فقیه، که می گویند در پایان قرن سوم هجری و زمانی نوشته استکه با رونق و بلوغ خط عرب فاصله داریم. اصفهان او را یهودیان از بخت النصر گریخته ساخته اند و اسکندر ساخته به راه نمایی ماری و در زمان ابن فقیه آن اصفهان ساخت اسکندر، به صورت بنایی کج هنوز بر سر پا بوده است!!! آیا نباید بر این گنجینه که میراث مکتوب نام داده اند تهوع کرد که در میان آن ها، محتوای کتاب ابن فقیه نسبت به بسیاری دیگر، که با قصد وهن مسلمین و قرآن و پیامبر تالیف کرده اند، هنوز متنی معتبر شمرده می شود.

«سپاهان دو شهر است: یکی جهودستان، دیگری شهر سپاهان. میان هر دو مقدار دو میل فاصله باشد. و به هر دو جای مسجد آدینه است. و جهودستان بزرگ تر است و جهودستان از همدان بزرگ تر باشد. و شهر کم از نیمه ی جهودستان است. و سپاهان پر نعمت تر از همه کوهستان است. و در هیچ شهر آن مال نیست کی در سپاهان. و فرضه ی پارس و کوهستان و خراسان و خوزستان است. و بارکده این همه اقلیم ها سپاهان است. و از آن جا جامه های ابریشمی و کرباس های نیکو خیزد کی به اطراف مملکت ببرند. و میوه ی سپاهان بسیار جای نقل کنند». (ابواسحاق ابراهیم اصطخری، مسالک و ممالک، ص ۱۶۴)

این هم تالیفی است به زمان و موازات ابن فقیه، که شاه کار صورت پردازی شیادانه آن، بنای مسجد آدینه در جهودستان اصفهان است؟!!! در این اصفهان کسی مجبور نیست برای کسب کود انسانی شهری را اطعام کند، بار انداز مرکزی بزرگی است انباشته از مال و کرباس و ابریشم و میوه جات!!؟ 

«بغداد: مادر جهان و شهبانوی شهرها است. ابن انباری گوید: ریشه ی بغداد عجمی است و چون ریشه ی عربی ندارد تازیان در تلفظ آن اختلاف دارند. برخی عجمان آن را بستان یک مرد می داند که باغ = بستان و داد نام آن مرد باشد برخی دیگر گویند: بغ نام بت است، گویند یک اخته را از خاور زمین به کسرا پیشکش کرده بودند، پس آن جا را به اقطاع وی داد، چون این اخته از بت پرستان شهر خود بود، گفت: بغ دادی، یعنی بت این را به من داد... علی یقطین گوید: هنگامی که ابوجعفر منصور برای جست وجوی جایی برای شهرسازی به صرات در عتیقه می رفت، من در سپاه او بودم. او در دیری که در صرات است فرود آمد و سوار بر چارپا تنها آمد و شد می کرد و می اندیشید. ترسایی دانشمند که در دیر می زیست از من پرسید: شاه برای چه این قدر می رود و می آید؟ در پاسخ گفتم: ابوجعفر! پرسید: آیا لقبی دارد؟ گفتم: منصور! گفت: سازنده این شهر نمی تواند او باشد! گفتم: چرا؟ گفت: زیرا در کتابی که نزد ما هست و از سده ها نسل به نسل به ما رسیده چنین می گوید: این جا را مردی به نام مقلاص بنیان خواهد کرد. من همان گاه سوار شده به نزد منصور رفته نزدیک شدم پرسید: چه خواهی؟ گفتم خبری دارم که به امیر مومنان بگویم و او را از این رنج شهرسازی  رها سازم. گفت بگو! گفتم: می دانید اینان دانشمندند، ترسای این دیر به من چنین و چنان گفت: تا به لقب «مقلاص» رسیدم، او خرسند شد و بخندید و از چارپا پیاده شده سجده کرد و با شلاق خود به اندازه گیری پرداخت، من پیش خود گفتم به لجبازی افتاد! سپس مهندسان را خواسته و دستور نقشه ریزی با خاکستر داد! گفتم: ای امیر مومنان می خواهی دروغ ترسا را آشکار کنی؟ گفت: نه! من به راستی لقب مقلاص داشته ام ولی نمی دانستم که کسی از آن آگاه باشد. زیرا چنان که می دانی ما به روزگار بنی امیه در کوه شراة می زیستیم، من و گروهی از برادران و عموزادگان هم سال خودم یکدیگر را به سورچرانی می خواندیم. روزی نوبت به من افتاد، اما من یک درم نیز نداشتم پس به اندیشه ی چاره افتادم تا دستم به دوک دایه ی خانوادگی ما رسید و آن را دزیدم، و دادم فروختند و به بهای آن نیازمندی های سور را خریده به دایه گفتم: چنین و چنان کن! او گفت: این ها را از کجا آوردی؟ گفتم از خویشان به وام گرفته ام. او همه را آماده کرد، پس چون خوراک پایان یافت و به گفت و گو نشستیم، دایه دوک را خواست و نجست و دانست که کار من است. در آن بخش دزدی به نام مقلاص معروف بود، دایه به در مجلس ما آمده مرا خواست ولی من نرفتم چون فهمیدم که آگاه شده است، پس چون چند بار تکرار کرد و من نرفتم، گفت: ای مقلاص بیرون آی! مردم از مقلاص می نالند و مقلاص من در خانه ی من است...» (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد اول، بخش دوم، بخش هایی از صفحات ۵۹۰-۵۸۶)

حالا به دنبال بغداد کهن در این بی آبرو نامه ها بگردیم که متن بالا یکی از شروح آن است، از زبان و قلم جغرافیا دانی که خود به بغدادی معروف شده، شایسته و در حد شعور بی مایگان. همه جا را از عفونت این گونه داستان های بی سر و ته پر کرده اند و این سهم بغداد است که می گویند مادر و عروس شهرهای جهان و پایتخت بزرگ مسلمین بوده است، در آن برای خلفای عباسی کرسی گذارده و از شب های رویایی تعیش آن، داستان ها ساخته اند و از جمله قصه ای که یاقوت از زبان منصور و دایه ی او می سراید و کسی از کسی نمی پرسد و نپرسیده است که یاقوت در قرن ششم هجری این حکایات قرن دومی را از کجا برداشته است؟!! آیا به راستی باور بغداد کهن اسلامی، با آن نام ضد اسلامی کنونی اش، با این گونه شروح بی سر و پا عاقلانه است؟!! (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 7:0 |