تبليغاتX
حق و صبر

 

 تجدید مطلع؟!!!

«آقای حکیمی به مناسبت برخی از مسائل روز، خواستار نصب دوباره ی این مقاله بودند که در سال ۱۳۸۲ در وبلاگ هک شده ی قدیم آمده بود. قبول دستور را بی صلاح ندیدم که با دست بردگی هایی کوچک انجام شده است». 

در آستانه قرن بيست و يکم، شناسايی جريان انديشه و عمل، در حوزه‌ی غربی فرهنگ بشر، و بررسی نقش آتی آن در شکل‌گيری همانديشی بين المللی، به پيچيده‌ترين مشغوليت ذهنی نزد خردمندان تمام سرزمين‌ها بدل شده است. به نظر می رسد ناهمآهنگی ميان کاربرد عالی‌ترين دست ‌آوردهای فنی و علمی، در برآوردن نيازها، با تبعيت علنی از راه حل نظامی بدون مجوز و مرز، در بروز تنش های سياسی، و رو آوردن به آزمندانه‌ترين صورت مراودات، در تجارت و اقتصاد بین المللی، در حال حاضر غرب را به پديده‌ای ناشناخته، بی‌هويت، خطرناک و نيازمند مطالعه ای نو بدل کرده است.

جايگزينی شيوه «تحکم» در سازمان ملل، یعنی بالاترين مرکز تنظیم روابط میان دولت ها، به جای بررسی دموکراتيک معضلات همزيستی، و تدارک مخرب‌ترين هجوم همه جانبه به ملت ها، با بهانه‌های واهی و دست کاری در مدارک و گزارشات رسمی کارشناسان، به قصد تدارک مجوزی برای اجرای تجاوزات گسترده غير بشری، از قبيل آن چه در عراق و افغاستان گذشته است، اينک غرب را به چنان هيولاي خون ريز ناشناخته و بی فرهنگی بدل کرده است که خانم «باربارا تاکمن» در کتاب زيبای «سير نابخردی از ترويا تا ويتنام»، باحيرتی عميق، اعمال چنين روش‌هايی را ناشی از ناآشنايی مراکز قدرت با منافع مستقر خود می‌داند، و ناباورانه می‌نويسد:

«پيروی قدرت‌ها از سياست‌های مخالف منافع خويش يکی از پديده‌های مشهود سراسر تاريخ، صرف‌نظر از زمان و مکان است. انسان ظاهرا در حکومت بيش از هر رشته‌ی ديگر فعاليت بشری بی‌کفايتی نشان می‌دهد. خرد که می توان گفت داوری بر پايه‌ی تجربه و عقل سليم و اطلاعات موجود است، در اين رهگذر کم‌تر به کار می‌افتد و اغلب سرخورده و ناکام می‌ماند. چرا قدرتمندان اين همه خلاف عقل و منافع خردمندانه‌ی خويش عمل می‌کنند»؟

اين سوال احساساتی خانم باربارا تاکمن نمونه‌ای از ناتوانی موجود در پديده شناسی عمل کرد غرب و به طور کلی مراکز قدرت بزرگ و کوچک، و ابراز حيرت ايشان، مبين ناکامی او در شناخت مبانی تحول در روش مدیریت تواناترين قدرت متمرکز در حيات بشری، يعنی دولت ايالات متحده و مجموعه نیروهای همسو با آن است.

در واقع بدون ورود به بررسی‌های کلاسيک و مدد از دوران شناسی پروسه ی تکامل تاريخی، شناخت شرايط و مدارج و نحوه ی سقوط تمدن غرب در کام نابخردی‌های کنونی، ناميسر است. چنان که می‌دانيم فرماسيون‌های رشد در مراحل و مراتب مختلف، بسته به قبضه‌ی توانايی‌های نو، در شيوه‌ی توليد، متکی به تکامل ابزار و لوازم مورد نیاز، نام گذاری‌های تاريخی معينی می گيرد، که هر يک، درست به علت اعلام ورود به مرتبه‌ی عالی‌تری از رعايت‌های عمومی و ماهيت مترقی خود، در جای ما قبل خويش نشسته است. مثلا فئوداليسم کلاسيک، با به رسميت شناختن نسبی حقوق نيروی کار و آزاد کردن قدرت ابتکار و اراده‌ی زير دستان، سرانجام بر فرماسيون رفتارهای برده انگارانه غلبه کرد، چنان که سرمايه داری با اعلام دو شعار مترقی «رقابت آزاد در تولید» و «رعايت دموکراسی در سياست»، با جلب نظر نيروهای پيشرو، بر فئوداليسم کهنه‌ انديش، که اداره امور اقتصاد و سياست را تنها در تيول و محدوده‌ ی عناوين و اراده ی اشراف به رسميت می‌شناخت، غلبه کرد.

رشد سريع شیوه ی توليد سرمايه‌داری در طول قرون‌ هيجده و نوزده، سلطه‌ی کامل نمايندگان آن بر مراکز ديوانی و ارتش‌ها، همراه مازاد توليد و اتوماتيزاسيون تدریجی، سرانجام خروج سرمايه‌داری از محدوده داخلی را ناگزير کرد و سطوح رقابت را از بازارهای ملی به عرصه ی بين المللی کشاند.

موفقيت در اجرای انحصار، که سرطان سرمايه داری است، به ناديده گرفتن يکی از دو شعار اوليه، يعنی نفی رقابت آزاد منجر شد و از آن که بدون گذر از انحصارات ملی، ورود به رقابت بين المللی، با وجود خرده توليد کنندگان ناميسر است، از اواخر قرن نوزدهم ، اصلی‌ترين رشته‌های توليد و توزيع در غرب به انحصار تراست ها و کارتل ها در آمد، سرمايه‌داری کوچک تلاشگر محکوم به شکست شد و عملا يکی از دو ستون اصلی استقرار و استحکام موفقيت آميز سرمايه‌داری در جهان، يعنی رقابت آزاد در توليد و در اقتصاد فرو ريخت.

انتقال رقابت از بستر ملی به فضای جهانی، سيمای اصلی سود جويی بی ترحم سرمايه داری انحصاری را، تا حد تدارک دو جنگ جهانی آشکار کرد، که نه فقط به بهای جان يکصد ميليون انسان و نابودی بخش بزرگی از ذخاير و دست آوردهای پیشین تمام شد، بل معلوم کرد که سرمايه‌داری قادر نيست اصل رقابت در توليد را، که از اصول اوليه‌ی اعلام شده‌ بود، حتی در صحنه ی بين المللی محترم شمارد و پیروزمندان جنگ و دارندگان حريص ترين مجموعه‌های توليد و توزيع با ايجاد شرکت‌های چند مليتی، خواستار حذف کامل رقابت از روابط توليد و توزيع و استقرار انحصارات جهانی به صورت شرکت های چند مليتی شدند و بدين ترتيب مهار روابط جهانی اقتصاد، به اختيار چند مجموعه‌ی بزرگ درآمد که در دو دهه‌ی گذشته عمده‌ترين رشته‌های توليد و توزيع و خدمات و از جمله انرژی و منابع اعتباری گسترش سرمایه را به خود متعلق و منحصر کرده اند.

من در اردیبهشت سال۱۳۶۰ و در پنجمين جزوه ای که با نام مستعار «ناريا» عليه رهبران به کلی بی‌سواد و بسيار احمق و توطئه‌گر حزب توده منتشر ‌کردم، در مقاله‌ای با عنوان «راه رشد غير سرمايه‌‌داری» متذکر شدم :

«اينک در يک سلسله توليدات عمده، در صنايع الکترونيک و کامپيوتر، در ارتباطات، در ذوب فلزات ، در استخراج کانيات، در فضا پژوهشی و صنایع نظامی، در دارو سازی و صنایع شیمیایی و از همه مهم‌تر در سوخت و انرژی، جريان توليد و توزیع غول آسای واحد جهانی از طریق مونوپل های چند ملیتی، برقرار شده است... اين تحول جديد به نفی کامل رقابت آزاد و به تسلط مطلق اقتصادی ـ سياسی امپرياليسم انحصارگر جهانی‌ ـ آمريکا ـ انجاميده است ... سيستم واحد امپرياليستی، که مواجهه رقابت آميز اقتصادی با آن ناميسر است، برای آماده کردن شرايط قبضه ی کامل جهان، پس از محو رقابت در تولید، در صحنه ی سياسی نيز، به علت اوج گیری مقاومت همگانی، به حذف دموکراسی و روی‌آوری به فاشیسم ناگزیر شده است... دور افکندن دموکراسی بورژوايی، از سوی امپرياليسم انحصاری، به سبب عدم نياز به آن، و گزينش فاشيسم به عنوان ابزار سياسی کارآمدتر برای در هم شکستن مقاومت در برابر انحصارها، و نيز به عنوان تنها راه حل مبارزه با نفوذ ايده ئولوژی های مزاحم، از طريق سرکوب برنامه ریزی شده، يک دگرگونی اساسا مرحله‌ای در روابط سرمایه داری با جهان است، که عمدتا پس از جنگ جهانی دوم آغاز و به تدريج رو به تکامل می رود».

به نظر می‌رسد پيش‌بينی ۲۷ سال پيش اين قلم به طور کامل تحقق يافته و سرمايه‌داری با گزينش ناگزير فاشيسم به عنوان ابزار سياسی و نظامی سلطه‌ی کامل بر جهان، دومين ستون اصلی ایستایی و دوام تاريخی خود، يعنی دموکراسی بورژوایی را هم فرو ریخته، از هويت کلاسيک خود خلع شده و در حال حاضر تکيه گاه متمدنانه و تعريف شده ای ندارد.

اینک انحصارات جهانی، بدون زير بنای فکری و بدون شناسنامه ی معتبر و قابل عرضه ی تاريخی، برای ادامه‌ی حيات، که متضمن مهار ناممکن ميلياردها انسان آزاد انديش است، مانند درندگان به پاره پاره کردن تمدن کهن بشری و انکار دست‌آوردهای اخلاقی و  نفی قوانين همگرايی جهانی مشغول است و نه فقط از هيچ جنايتی در هيچ نقطه‌ای از جهان روی نمی‌گرداند، بل حتی به پيمان‌های پالايش محيط زيست، که به گونه‌ای موجب محدود شدن فعاليت‌های حريصانه‌ی اقتصادی او خواهد شد، گردن نمی‌گذارد و جهان را به بی‌ رعایتی کامل در مناسبات انسانی تهديد می‌کند.

در حال حاضر جهان غرب با تخريب هر دو ستون ایستایی و استحکام خويش، يعنی رقابت آزاد در تولید و رعایت دموکراسی در سیاست، موجب منطقی، تکیه گاه مناسب و مجوزی برای ادامه حيات تاریخی ندارد، قادر به توضيح و توجيه خود نيست، به کلی کهنه و فرسوده می نمايد و محکوم به زوال و مجبور به واگذاری اداره‌ی امور انسانی به فرماسيون پس از خويش است که خردمندان مستقل بسياری در سراسر جهان در تدارک تنظيم اصول اوليه ی آنند. عصر رستاخيز نهايی آدمی نزديک می شود، که برآيند عاقلانه‌ای از تجربه‌ی سخت گران به دست آمده‌ی گروه‌های بزرگی از تجمع و شاخه های پر باری از تفکر چاره اندیشانه، در شرایط بس دشوار حیات مادی و معنوی بشر، در طول قرون متمادی است.

باید در برابر مردمی کرنش کنیم که با توسل به دستور العمل های مقاومت قرآنی، در فلسطین و افغانستان و لبنان و به ویژه در عراق، با عرضه ی خون پاک ترین فرزندان خویش، زانوان این غول به ظاهر مهار ناشدنی را بر زمین رسانده اند و مسئولین اسرائیل را وادار به این اعتراف کرده اند که تبعیت از فرامین سیاسی تورات های نو نوشته دیگر ممکن نیست. این حقیقتی قابل ادراک و اعتراف است که مقاومت های مسلمانان در برابر سرکشی های گنج اندوزان فطرتا جنایت کار کنیسه و کلیسا، آثار تاریخی بس ملموس تر و پا برجا تری از مجموعه دست آوردهای کمونیست ها در رویارویی با غول سرمایه داری مخرب بر جای گذارده و بی شک پرچم آزادی آتی بشر جز نقش درفش از خود گذشتگی و ایثار و اعتقادات اسلامی را نخواهد داشت.

و یحق الله الحق بکلماته ولو کره المجرمون. 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 0:0 |

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۷

بنیان اندیش، در حال حاضر برای نفی و اثبات بسیاری از مظاهر معین تاریخ، نیازمند ورود به اجزاء استدلالی مفصل نیست. مثلا در مورد بنای بغداد، به دست منصور عباسی، در ۱۳۰۰ سال پیش، بلافاصله تذکر می دهد اگر مقرر است منصور بر دوش ایرانیان در خراسان و به سرپرستی و جان فشانی ابومسلم خراسانی و صدها هزار زبده سوار، به منصب خلیفگی در دولت بنی عباس رسیده باشد، پس تنها به این سبب که حتی در پانصد سال پیش و مقدم بر اصطلاحا صفویه، دهکی نیز در خراسان قابل اکتشاف نیست، پس تمام این ماجرا از نخستین سطر تا نهایت امر، به ادامه ی افسانه های شاه نامه می پیوندد و سازنده بغداد را، نه فقط بدون پشتوانه تاریخی می گذارد، بل مورخ را به سلسله ای با نام عباسیان حساس می کند، چنان که رد هجوم بنی امیه به اسپانیا و پناه بردن پس از سقوط شان به آن منطقه، روایت های کنونی در باب تاریخ بنی امیه و حواشی آن را به خیال پردازی شوخ مسلکانه بدل کرده است.

«بگداته، اصلا نام برای اشخاص بوده است و چند شخصیت تاریخی به این نام می شناسیم، اما بعدا بر محل و موضع نیز اطلاق شده است. سابقه ی این نام در معنای اخیر به عصر هخامنشی بازمی گردد و کتیبه های میخی رواج آن را تایید می کنند، چنان که به روزگار اردشیر درازدست از شهری به نام بیت بگ داته نزدیک نیپور یاد شده است. احتمالا در عراق املاک دیگری نیز، متعلق به اشراف ایرانی، به نام هایی شبیه به این و رایج در آن روزگار مرسوم بوده است». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۱)

اکتشاف یک حرف درست در این اعلام اطلاعات در باب بغداد در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ناممکن است. در این جا دیگر کسی نمی تواند به زیر پرچم بی مسئولیتی داده های دائرة المعارفی پناه برد، زیرا هیچ یک از گمانه های این چند سطر، لااقل منبع قابل شناخت و اشاره ندارد: آن چند شخصیت با نام بگداته، سابقه ی آن نام در عهد هخامنشی، ذکر آن در کتیبه های میخی، آن منبعی که در عهد اردشیر دراز دست از شهری به نام بیت بگ داته نزدیک نیپور یاد کرده، نشانه ی آن که اشراف ایرانی در عهد منصور و یا در هر زمان دیگر املاکی در عراق با نام هایی شبیه به بغداد داشته باشند، همه و همه چندان پوسیده و پوچ است که کاربرد آن در دائرة المعارفی که ادعاهای یگانگی در جهان اسلام می کند، فقط حکایت از آن دارد که مدخل نویسان دائرة المعارف بزرگ اسلامی نیز، منبع مطمئنی برای به عرصه کشاندن بغداد اسلامی، حتی مقدم بر کم تر از دو قرن پیش نیافته اند!

«از برخی روایت ها که آورده اند ایرانیان رستم فرخزاد و فیروزان را به سبب چیرگی عرب بر مناطقی چون بغداد، مورد سرزنش و تهدید قرار دادند، برمی آید که این موضع دارای اهمیت سپاه گردانی یا اقتصادی بوده است. بغداد در سال های بعدی نیز محل برخی حوادث مهم بوده است، چنان که آورده اند در ۳۷قمری میان عبدالله بن وهب راسبی، فرمانده خوارج اولیه با یاران امام علی (ع) در بغداد جنگ شد. در همین روایت حتی از کرخ، محله ی بسیار مشهور و شیعه نشین بغداد عصر عباسی یاد شده است. در ۷۶ قمری به روزگار عبدالملک مروان، در ایام جنگ خوارج با حجاج بن یوسف هم بغداد هنوز دایر بوده، و بازارهای مهم داشته است». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۲)

از میان مجموع داده های موجود در موضوع بغداد، هرگز نمی توان دریافت که بغداد سرانجام کجاست و تاریخچه ی برآمدن آن به چه زمان بر می گردد. در نقل بالا شهر بزرگی است که ایرانیان سرداران ساسانی را به خاطر از دست دادن آن سرزنش کرده اند. شهری که پس از اسلام و قرنی مقدم بر ظهور منصور عباسی و خالد برمکی، مرکز و میدانگاه رزم میان خوارج و شیعیان آل علی نیز بوده و بازارهای مهم داشته است.  

«بغداد از جمله مواضع ولایت سواد به شمار می رفت که برخی از فقها آن را مفتوح عنوه، و برخی مفتوح به صلح دانسته، و به همین سبب درباره ی جواز خرید و فروش اراضی آن جا آراء متفاوت ابراز کرده اند. فقها همچنین نام بغداد را بدان سبب که می گفتند بغ در اصل نام بتی بوده است، مکروه می داشتند و گویا به همین سبب وقتی منصور عباسی آن را در ۱۴۵ قمری توسعه داد و بازسازی کرد و پایتخت گردانید، نام اش را از بغداد به مدینة السلام تغییر داد، زیرا دجله را نیز در آن وقت وادی السلام می نامیدند، گرچه نام کهن همچنان باقی ماند و شهرت و رواج بیش تر یافت. اما این که برخی گفته اند منصور نخستین بار آن جا را بغداد نامید، پیداست که وجهی ندارد. در دوره ی اسلامی، بغداد را مدینه ی منصور، مدینه ی ابی جعفر و الزوراء می خواندند». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۲)

هنوز حتی نمی دانند نام بغداد از کدام عهد به جای مانده و نمی دانند آن را اسلامی بدانند یا مانده از ماقبل اسلام بگویند. مدخل نویس فوق معتقد است که نام بغداد را مسلمانان مکروه دانسته اند تا به حدی که با فرض قدیم بودن نام، منصور وادار شده تا نامی اسلامی بر آن قرار دهد و به اسامی مدینه منصور، مدینه ابی جعفر و الزوراء متوسل شده است. حالا اگر با خشوع و خوش خلقی تمام این وجیزه های بدون مجوز را تایید کنیم، پس مسلمانی به ما توضیح دهد چه کس در چه زمان و به کدام بهانه و دلیل نام های اسلامی بغداد را منتفی دانسته و نام بتکده بغداد را دوباره به این پایتخت اسلامی باز گردانده  است؟!!     

«شهر بغداد در دشتی حاصل خیز واقع شده است و رودخانه پرآب دجله از میان آن می گذرد و آن را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم می کند. این دو نیمه ی شهر به وسیله ی ۱۱ پل به یکدیگر مرتبط می شوند. بیش ترین فعالیت های اقتصادی شهر در رصافه، واقع در کرانه شرقی دجله متمرکز شده است، در حالی که بیش تر مراکز و ساختمان های اصلی دولتی در کرخ، در نیمه ی غربی شهر استقرار یافته اند». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۰)

این ها که می خوانیم اوصاف بغداد کنونی و به زمان ماست. می نویسند که بر دجله به قولی یازده و به قول دیگر سیزده پل عبور بسته شده که اساسی ترین آن ها پل دشوار ساخت الصرافیه بود که از عمر آن فقط ۶۰ سال می گذرد. در این جا نیز همان حکایت اصفهان است که می گویند پل های زاینده رود را در عهد صفوی بسته اند و کسی نمی داند در ماقبل آن، مردم اصفهان چه گونه از زاینده رود می گذشته اند!حالا هم با بغدادی آشناییم که مسجد و پل عبور قدیمی با عمری قریب دو قرن هم ندارد، هرچند که گفته اند بغداد پیوسته در دو سوی فرات گسترده بوده است. 

«نام بغداد که امروز عرب آن را بغ داد به ضم ب تلفظ می کند، بی شک ایرانی است. این شهر را منصور دومین خلیفه ی عباسی در کنار دجله از سنگ های ویرانه ی تیسفون پایتخت ساسانیان و سلوکیه و اشکانیان بنا کرد و مقر حکومت خود قرار داد... شهری عظیم است و قصبه ی عراق است و مستقر خلفاست و آبادان ترین شهری است اندر میان جهان و جای علماست و خواسته بسیار است و منصور کرده است». (دهخدا، لغت نامه، ذیل بغداد)

حتی از چنین نادره گویی هایی در باب بغداد نیز بی نصیب نمانده ایم، که نشان می دهد اسامی تاریخی از قبیل اشکانی و ساسانی در نزد بسیاری از علمای ما نیز بازیچه ای برای لقلقه ی فک بوده است! اگر با پنهان نگهداشتن پوزخند، کش رفتن سنگ از ویرانه ی تیسفون را، که تقریبا اصل آن هنوز بر سر پاست، به دست کارگزاران منصور بپذیریم، آن گاه باید به دنبال آن منبع مصالحی بگردیم که در همان زمان نزدیک بغداد از اشکانیان و سلوکیه به جای بوده است و چون چنین جایگاهی را به هیچ ترتیب و با هیچ گمانه ای نمی یابیم، ناگزیر باید قبول کنیم که کسی چیز دندان گیری جز انواع این گونه افسانه ها در باب بغداد تاریخی نمی داند. اما ادعای ایرانی بودن این شهر، که احداث و نام گذاری بر آن، به دورتر از قرن اخیر نمی رود و اصولا تشکیل دولت عراق نیز تاریخچه ای بس جدید دارد، خاطره ای نزدیک را به یاد می آورد که به اوائل انقلاب و زمانی مربوط است که شورای انقلاب عراق درخواست باز نگری در قرارداد ۱۹۷۵ الجزیره را داشت و اعلام می کرد شایسته است دولت انقلابی ایران، اجحافات تحمیلی شاه به دولت عراق در آن قرارداد را، که منجر به انکار حقوق مردم عراق بر شط العرب شد، تصحیح کند. شخصا در میدان آزادی از زبان بنی صدر شنیدم که نعره می کشید از ما شط العرب مطالبه دارید، به نام بغدادتان رجوع کنید تا معلوم شود که پایتخت تان نیز از آن ایرانیان است و جنگ از جمله با تصور باز پس گرفتن بغداد ایرانی آغاز شد!!! آیا زمان کاشتن نطفه ی نفاق و دشمنی با این گونه نام گذاری ها در بطن تاریخ منطقه به دست یهودیان و دولت انگلستان دست نشانده ی ان ها مشهود نیست، که یکی از برومند ترین فرزندان آن نیز نام اختلاف ساز خلیج فارس و خلیج عرب است!!!؟ 

«همراه با روی دادهای بین المللی آغاز سده ی بیستم میلادی، که مهم ترین آن ها طرح بریتانیا برای محدود ساختن قدرت و آن گاه تجزیه ی متصرفات دو امپراتوری بزرگ اتریش و عثمانی در اروپا و آسیا بود، تحول در اوضاع خاورمیانه، به ویژه بین النهرین توجه خاص این دولت را به خود جلب کرد. پیش از نخستین جنگ جهانی، بغداد یکی از سه ولایت بزرگ بین النهرین در قلمرو خلافت عثمانی، میان دو دولت بصره و موصل، به شمار می رفت. در فاصله ی آغاز جنگ و تسخیر تدریجی بین النهرین از جنوب به شمال به دست نیروهای انگلیسی، تا تاسیس دولت های عربی پدید آمده از تجزیه ی دولت عثمانی، بغداد اهمیت و مرکزیت خاص یافت و سرانجام با تاسیس کشور جدید عراق به پایتختی آن کشور برگزیده شد». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۳۰۳)

هنوز هم بصره و موصل دو دولت که هیچ، دو شهر بزرگ هم به شمار نمی آید و بغداد هم میان آن دو نیست. چنین است سرگذشت واقعی بغداد و به طور کلی دولت عراق، که باز هم ۲۴۰۰ سال پس از پوریم و تخریب بابل کهن، به همت سازندگانی در دولت اصطلاحا عثمانی و سپس انگلستان بر عرصه ی روزگار پدید آمد، با نامی که بتوان از آن تاریخ دروغین بنی عباس و به طور کلی ایران ساسانی و پس از آن را جلا داد، به وجهی که با شرح بیش تر به آن خواهم رسید.

«بغداد در اوج شکوفایی خود، یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان و عمده ترین مرکز فرهنگ اسلامی به شمار می رفت. این شهر در طول تاریخ بارها بر اثر نزاع های داخلی و تهاجمات ویران گردیده است. جمعیت بغداد در طی چند دهه ی گذشته از رشد چشم گیری برخوردار بوده است، چنان که از ۳۵۰ هزار تن در ۱۳۱۱ شمسی، به ۵.۶۰۰.۰۰۰ تن در ۱۳۸۲شمسی افزایش یافته است». (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد دوازدهم، ص ۲۹۰)

چه تقارن و تشابه عجیب و فجیعی!!! بغداد لااقل ۱۵۰۰ ساله ی مانده از عهد ساسانیان، در ۷۵ سال پیش، همان اندازه جمعیت دارد که تهران و آنکارای نوتاسیس و همان رشد قارچ گونه را طی کرده است که آن دو شهر دیگر؟!!! چه استادان بزرگی بوده اند سازندگان انواع توهمات برای ما مسلمانان. سه شهر و پایتخت مثلث وار در سه گوشه ی شرق میانه، که مردم آن گرچه مسلمان اند ولی با بهانه وشگردهای گوناگون تشنه به خون یکدیگر بار آمده!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 0:0 |