پاسخ ها، ۳۸، (۲)
|
جمعه 17 آبان1387 ساعت: 17:48توسط:ناصر پورپیرار |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آقای اترش. همیشه فرصت است مگر...
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پاسخ ها، ۳۸، (۲)
|
جمعه 17 آبان1387 ساعت: 17:48توسط:ناصر پورپیرار |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آقای اترش. همیشه فرصت است مگر...
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
پاسخ ها، ۳۸، (۱) پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت: 0:42 |
توسط:ناصر پورپیرار |
|
|
آقای محمود. حالا در مقدمات این یادداشت ها قرار دارید، اگر به انتها برسانید پاسخ های لازم را از زوایای مختلف دریافت خواهید کرد.
| ||
|
پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت: 9:20 |
توسط:ناصر پورپیرار |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آقای درویش. دوستانی دارم در مراتب و مدارج مختلف فرهنگی با اوراق معتبر و غیر خریداری شده ی
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۰۷
چندی پیش مدخلی در این وبلاگ گشوده شد با عنوان «جمعیت شناسی تاریخی»، که بر اساس میانگین رشد در ۱۵۰ سال اخیر و پذیرش های متداول و مربوط، و نیز رجوع به جمعیت کنونی ترکیه و ایران، معلوم شد که تعداد نفوس در منطقه ی ما عملا هر ۳۳ سال دو برابر شده است. آن گاه با کسر به همین نسبت، در برگردان زمان، نشان دادم که در مبداء پیدایش به اصطلاح صفویه در ایران و ظهور اصطلاحا عثمانی در ترکیه، یعنی قریب ۵۰۰ سال پیش، هر دو اقلیم از تجمع انسانی تهی بوده است. آن نگاه ویژه، که کمر دروغ در باب هستی و هویت مدعیانی را می شکست، چندی با دلقکی توام با عصبیت و حیرت کسانی رو به رو شد که به نحوی ازدیاد و کسر جمعیت در آن مقیاس را نمی پذیرفتند و به سست نویسی هایی برای نجات حضور خیالی چند هزاره خویش متوسل شدند که مشروح آن در مباحث یادداشت ۱۵۰ و ادامه آن، محفوظ است. اینک و در نوشته های پایانی مدخل "ایران شناسی بدون دروغ"، می خواهم توجه را به مطلب نوی جلب و جذب کنم که تفکر و تعقل در باب آن، با روشنی ناب، صاحبان خرد را آگاه می کند که انسان پر مدعای امروزین تا چه پایه از حقایق امور بی خبر است، جز حول محور مشکلات معمول زندگانی نمی اندیشد و اگر قطعه مقوای قاب گرفته ای را، به عنوان سند ارجحیت عقلانی خویش بر دیوار و برابر دیدگان دیگران می گذارد، تا چه میزان به توهمات ناشی از خود بزرگ بینی دچار شده است؟! در این مدخل جدید، که باز هم در باب جمعیت شناسی تاریخی است، فرض را بر این گرفته ام که در مقطع ۲۵ قرن پیش، مجموع آدمیان در تمام حوزه های تجمع و تمدن، در سطح این کره خاکی، فقط یکصد هزار نفر بوده اند. عددی که صحت آن را آیه ۱۴۷ سوره صافات، فقط در حوزه معینی تایید می کند و در دنبال آن فرض دیگری را قرار داده ام که آن جمعیت، نه هر ۳۳ سال، بل به ملاحظه ی احتمال وقوع رخ داده های نامعین، ناگهانی و نامطلوب از همه نوع، پس از گذشت هر صد سال دو برابر می شده اند، که نفی و ابطال آن با هیچ ترفند و بهانه و توضیحی میسر نیست و چنین تزایدی را که تنها اندکی از نیم درصد رشد در سال بیش تر است، قابل تردید و مقابله نمی کند، زیرا اگر آدمی تا صد سالگی هم نسل نو نیافریده باشد، بنیان نوع خویش بر باد داده است. آن گاه جدولی فراهم شد که بر مبنای یکصد هزار جمعیت در ۲۵ قرن پیش و تصاعد آن در هر قرن، به صورت زیر درآمد:
|
جمعیت |
زمان |
|
100,000 |
2500 |
|
200,000 |
2400 |
|
400,000 |
2300 |
|
800,000 |
2200 |
|
1,600,000 |
2100 |
|
3,200,000 |
2000 |
|
6,400,000 |
1900 |
|
12,800,000 |
1800 |
|
25,600,000 |
1700 |
|
51,200,000 |
1600 |
|
102,400,000 |
1500 |
|
204,800,000 |
1400 |
|
409,600,000 |
1300 |
|
819,200,000 |
1200 |
|
1,638,400,000 |
1100 |
|
3,276,800,000 |
1000 |
|
6,553,600,000 |
900 |
|
13,107,200,000 |
800 |
|
26,214,400,000 |
700 |
|
52,428,800,000 |
600 |
|
104,857,600,000 |
500 |
|
209,715,200,000 |
400 |
|
419,430,400,000 |
300 |
|
838,860,800,000 |
200 |
|
1,677,721,600,000 |
100 |
|
3,355,443,200,000 |
زمان حاضر |
بدین ترتیب با وجود گزینش آن مقادیر ناچیز رشد و کمیت قلیل جمعیت آغازین هم، در جای سه تریلیارد و سیصد و پنجاه و پنج میلیارد و چهارصد و چهل و سه میلیون و دویست هزار، امروز فقط حدود هفت میلیارد نفریم؟!! به یقین هیچ عقل و اندیشه و منطقی قادر نیست علت این کمبود کهکشانی در نفرات انسانی را توضیح دهد و مسلم است تا زمانی که پاسخ عاقلانه و مناسب و ممکنی برای این ابهام کلان نیافته ایم، تکرار سخنان پیشین، در باب تاریخ و سرنوشت اقوام و ملل ماضی، جز گزافه پردازی چشم بسته نیست. در عین حال یادآور شوم خداوند، چنان که در فقرات متعدد و از جمله آیات ۵۸ و ۵۹ سوره قصص تذکر می دهد، در نابود کردن جمعی و مکرر نادانان و گردن ستبران و مفسدان اصلاح ناپذیر درنگ نمی کند، که فرعونیان و قوم لوط و نوح و عاد و ثمود و ایکه و غیره در قرآن قویم، در زمره مجازات شدگان فهرست شده اند. چنان که تذکر خداوند در آیه ی ۳۳ سوره ی انعام از جایگزینی اقوام پس از نابودی های ادواری خبر می دهد. آیا روند این مجازات و به عدم پیوستن جمعی، پس از نزول قرآن نیز برقرار بوده و آیا دیاگرام بالا پشت سرکشان را نمی لرزاند؟!! بار دیگر به جدول فوق رجوع کنید و بکوشید برای این توقف نسل و نازایی عمیق دلیلی بیابید و اگر درماندید پس قبول کنید که هیچ کس از واقعیت ماجراها و از تاریخ سلف و سرگذشت انسان خبری ندارد و این طبل پر صدا و توخالی تمدن قادر نیست برای هیچ امر بنیانی موجبی منطقی بتراشد و برای هر سئوال پایه، پاسخی عقل پذیر بیاورد.

اینک به ادامه ی گفتار خویش بازگردم. تصویر بالا وجه و رخسار معمول زناناقالیم شرقی است که ازبک ها و مغولان و قرقیزها و افغان ها در آن زندگانی می کنند. نژادی با چشمان نیم گشوده، که آرزومندانه به رنج می خندند و به وجهی جادویی غالبا تناسب سفال و اندام را تا کهن سالی نیز حفظ می کنند. زنانی زحمت کش و خجول که مراعات اخلاقیات سنتی و یکسویه و بی رحم را مواظب اند و هنوز هم در انتظار تحولات زمانه، خاموش و تسلیم و سر به زیر، حوزه ی کوچک زندگانی خویش را صبورانه می گردانند.

و این هم شمایل مردان از همان اقلیم، با رخسارهای کشیده و گونه های برجسته که همان چشمان نیمه باز را در دو سوی بینی ستون دار متوازن ذخیره دارند، غالبا ساده دل اند و با تکیه بر آیات الهی و سنت های منتسب به پیامبر اسلام روزگار می گذرانند. این مردان، در وجه عام، چندان به هم شبیه اند که جدا کردن آنان بر مبنای تفاوت های صوری و ظاهری با سر درگمی و اشکال توام است. می گویند که سلجوقیان و عثمانیان از میان حوزه ی زیستی همین مردم به ترکیه ی امروز سرازیر شده و بیزانسیان را شکست داده اند!؟

ولی این ها چند دانش جوی ترک از شهر استانبول اند. دو دختری که در پس زمینه ی عکس دیده می شوند در سفال و نژاد با یکدیگر و با دختری که در کنار دانشجوی مرد در حرکت است، به کلی متفاوت اند و از زن و مرد، هیچ یک کم ترین شباهتی به مردم آسیای میانه ندارند.

و این هم گروه دیگری از سیاستمداران ترکیه که بیش تر به مردانی از نژاد ژرمن و حتی مردم رومانی می مانند و مرد نشسته در میانه، کاملا به تیتو، رهبر سیاسی معروف یوگسلاوی شبیه است. ته رنگ بور و طلایی در موهای مردان و گیسوی زنان، کم ترین نشانه و شباهتی با سوختگی ملایم پوست چهره ی مردم ماوراء النهر ندارد، لغزندگی موی آنان مخصوص ساکنان صحرا نیست و از نطر نژاد و سفال، سلجوقی و ترک خواندن آن ها به شوخی مانند تر است.

این چند نفر نیز از ترکان امروزند، دو سیاستمدار و چند محافظ. مورخ، هم در مراجعه به تصاویر پراکنده، هم با دقت در چهره ی هنرپیشگان و ورزشکاران و هم در خیابان گردی های ترکیه، در فروشگاه و اتوبوس و غیر آن، به ندرت ترکی یافت که در مجموع شباهت بارزی با مردم خراسان بزرگ داشته باشد. پس اینان کیانند، زبان ترکی را از کجا برداشته و یا چه گونه آموخته اند، از کدام خطه به ترکیه ی امروز وارد شده اند و مهم تر از همه در کدام تحولات تاریخی و فرهنگی، چنان که می گویند، به اسلام پیوسته اند؟!! آیا ضرورت است یادآور شوم که برای برآوردن کشوری با نام ترکیه، که امروز همانند ایران تنها هفتاد میلیون نفوس دارد، کافی است در پانصد سال پیش فقط چند هزار ترکی آموخته را روانه ی سرزمینی کرده باشند که در مصالحه ای تاریخی میان کلیسا و کنیسه و هلنیست ها به کلی از توده ی انسانی تهی و آماده ی اجرای توطئه های محور تازه تاسیس روم نوین شده باشد. (ادامه دارد)
آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۰۶
اگر کسی گمان کند تولید سلاطین عثمانی، مانند سلیم اول و محمد فاتح و دیگران، دشوارتر از تدارک چهل امپراتور اشکانی و یا شاه عباس کبیر یا شاه اسماعیل اول و نادر شاه افشار و سلطان محمود غزنوی است و تاریخ قوم و ملت خود را از آسیب جعلیات کنیسه و کلیسا مصون بداند، او را متعصبی بدانید، که چون پاره سنگ، مثلا به کار ایجاد موازنه در ترازوی شوونیسم ترک و فارس به کار می آید. چنین کسانی علی رغم این همه داده های روشنگر، هنوز به لبه ی آن گودال هم نزدیک نشده اند که مملو از اجساد فرهنگ کرم زده کنونی است. وجود آن تاریخ نگارانی را که هنوز با چنگیز هم تعیین تکلیف نکرده، جاده های چین را علامت حضور تاریخی مغولان گرفته و یا حتی بدون شائبه و نشانه و نیاز به نظیر آن چه دیوار چین گفته اند، ترکان را شمشیر به دندان به تسخیر خون خوارانه ی اروپا فرستاده اند، باید از علائم و عوارض کار سترگی گرفت که برای شست و شوی دروغ های ساخت کشیش و خاخام، از سراپای پیکره آگاهی های تاریخی و فرهنگی و مذهبی و غیره در پیش است.
«ده ها هزار از لشکریان پیش می آمدند. پیشاپیش همه جنگاوران ترک بودند که جبه های قرمز آنان همچون نواری روی سبزه های کم رنگ دامنه ی تپه کشیده می شد و شمشیرهای کج آنان در نور آفتاب می درخشید. پشت سر آنان اسرای صرب و بلغار و هنگری می آمدند. اینان را با تازیانه و سرنیزه به جنگ واداشته بودند. پس از اینان جنگ جویان مسیحی بودند که برای پول و مزد داوطلبانه با همکیشان خود می جنگیدند». (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۰۶)

این خیال بافی محض، تصویری از کتاب سقوط قسطنطنیه است. مترجم این کتاب مصطفی مقربی، شاید هم همان شخصیت فرهنگی، سیاسی و ژنرال بزرگی است که در دوران نزدیک به انقلاب ۵۷ اعدام شد. کتاب در سال ۱۳۵۰ چاپ شده و نمی توان آن را حاصل شر و شورهای جوانی مترجم دانست، اما تعلق قومی، صاحب اندیشه و مقامی را به اشاعه ی این تصاویر و اطلاعات سخیف واداشته که مدعی است در سپاه سلطان محمد فاتح اسرای صرب و بلغار و هنگری با زور تازیانه به جنگیدن وادار می شده اند. عقل چندانی لازم ندارد که آدمی دریابد نه فقط کسی با ضرب تازیانه و زخم سرنیزه مجبور به جنگیدن نمی شود، بل بخشی از سربازان واقعا جنگنده را نیز باید به جای نبرد، به وادار کردن آنان گمارد. بدین ترتیب و بر مبنای این اظهار نظر، شاید سلطان محمد فاتح نه از ترکیه، که از غرب و پس از گرفتن اسیر از میان ملل اروپا، به فتح قسطنطنیه آمده باشد!!؟ جالب تر این که می نویسند سربازان ترک شمشیر کج به دست، با توپ هایی بزرگ و ویران کننده، همان زمان که شاه عباس ما با توپ های دیگری مقابل پرتقالی ها در بندرعباس می جنگید، دیوارهای قسطنطنیه را متلاشی کرده اند! جای شکر است که کسانی همگی ما را منصفانه و عادلانه و به نسبت مساوی تمسخر کرده اند!!؟ راستی چه باید گفت، آیا مقربی هم شرق و غرب عالم را نمی شناخته و با خبر نبوده که بای فتح صربستان و مجارستان و بلغار ابتدا باید استانبول را فتح کرد، یا این نظامی ارشد نمی دانسته است برای رسیدن از شمشیر به توپ باید لااقل از کاربرد تفنگ های سر پر گذشت و نمی توان لشکری شمشیر کج به دست را با توپ قلعه کوب هم مجهز کرد! شاید هم مقربی از چنین ابراز قدرتی از سوی همولایتی های خود، در آن ایام دور، لذت می برده است!
«بالای بوسفور در محل دژ جدید ایلی حصار، هر کشتی حامل خوار و بار که از دریای سیاه می آمد، مصادره می شد. بر باروی دژ توپ هایی کار گذارده بودند که می توانست گلوله های سنگی به وزن ۲۷۲ کیلوگرم پرتاب کند. اگر یک کشتی مقاومت یا نافرمانی می کرد، توپ ها را به سوی آن نشانه می رفتند. یک کشتی ونیزی را که از فرمان مصادره سر باز زده بود، با یک گلوله غرق کردند. سرنشینان کشتی را که خود را به آب انداخته بودند دستگیر و نزد فرمانده خود بردند. تمام آنان را که سی تن بودند کشتند و اجسادشان را از میان دو نیم کردند. ناخدای کشتی را نیز بر سر شمشیری نشاندند». (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۰۷)
اگر صاحب خردان قومی این اراجیف مطلق را، که از درنده خویی اجدادشان می گوید و با دست دروغ بافان مزدور کنیسه و کلیسا، تا میزان شقه کردن مردگان هم ثبت شده، به عنوان تاریخ و نحوه ی ظهور خود در این منطقه می پذیرند و لمحه ای نمی اندیشند که این گونه گفتارها چیدن مقدمه ای است بر اتهام های بعدی که ترکان را مسئول سوزاندن کلیساها و دریدن شکم زنان مسیحی آبستن به هنگام فتح بالکان بگویند، پس دیگر حق ندارند افسانه های شاه نامه را مردود بشمارند و بر داریوش هخامنشی خرده بگیرند و اگر این یاوه های مطلق و محض را به دور اندازند، آن گاه برای حضور امپراتوری خود در این حوزه مستندات دیگری برای عرضه ندارند!
«آخرین امپراتور روم پالئولوگوس، جانشین قسطنطنین بزرگ، نزدیک باروهای قسطنطنیه بر دروازه سن رومانوی به مرگی دلیرانه و افتخار آمیز جان سپرد. پس از پایان جنگ، یک جفت کفش به رنگ قرمز سیر، که نقش عقاب امپراتوری بیزانس بر آن زر دوزی شده بود، از زیر تل اجساد بیرون آمد. جسد امپراتور را کسی نمی شناخت، اما به دستور سلطان محمد ینی چری ها جسدی را بیرون آوردند که با وضعی رقت بار و جگر خراش چنان ناقص و پاره پاره شده بود که نزدیک ترین دوستان امپراتور هم قادر به شناختن آن نبود. سر او را از کاه پر کردند و از مجسمه ژوستی نین آویختند تا تمام خلق آن را ببینند». (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۶۸)
این هم سکانس آخر نمایش نامه ی پیروزی عثمانیان بر بیزانسیان، که از فرط گندیدگی به استفراغ می ماند. سر امپراتور را از جسد متلاشی و غیر قابل تشخیص او جدا و از کاه پر می کنند، بر بلندی می آویزند تا مردم عادی، که نمی دانیم به مدد چه اسطرلابی او را می شناسند، از سرنوشت او عبرت بگیرند!!! به راستی چه گونه توانسته اند تمام جهان را بازیچه ی چنین تالیفاتی کنند که اقوام به جای شوریدن علیه آن، خرده ریزی از این انبان دروغ را در جیب خود دارند، زمزمه ای از آن را به گوش اطفال خویش می خوانند و افتخارا بر امتداد نسل قوم خود، از بطن گرگان رضایت می دهند!!! مورخ می خواهد از بنیان گذاران موزه ی اسلامی ترکیه بپرسد که چرا به جای نمایش قالبی از کف پای پیامبر، آن کفش های به جا مانده از پالئولوگوس، آخرین امپراتور روم را برای دیدار آیندگان نگهداری نکرده اند؟!

حالا باید به بخش غیر مقدس موزه ی اسلامی ترکیه در جست و جوی اثری از سلاطین سلسله ی عثمانی برویم تا این تابلوی مینیاتور از سلطان احمد اول را به ما نشان دهند. سلطان احمد همان شخصیت بزرگ و امپراتور عالی مقامی است که در استانبول مسجدی را به همچشمی ایاصوفیه و درست در مقابل آن ساخته است. اگر کسی بررسی کتاب «هنر دربارهای ایران»، اثر سودآور را به یاد داشته باشد، تعجب نخواهد کرد که چرا میراث تاریخی و اسلامی دو ملت ایران و ترک، فقط کاغذهایی رنگ شده است که به صورت تابلوهای مینیاتور و یا کتاب هایی مملو از حوادث پر ابهت تاریخی همه جا بر هم انباشته اند، اما اگر سراسر موزه های مربوطه را بگردید، به قدر یک دوات، وسیله ی نگارش از آن دوران ها، متعلق به هیچ یک از دو کشور، نخواهید یافت.

دست راست یک نمونه از خطاطی های اسلامی است که به کار اثبات قدرت عثمانی نمی آید و سمت چپ برگی از کتابی است به زبان ترکی، با سرلوحه ای بدین مضمون:
«ذکر احوال سلطان اعظم، پادشاه عالم و شاهنشاه بنی آدم سلطان البرین و خاقان البحرین خادم حرم الشریفین السلطان بن السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالفتح الغازی سلطان محمد خان ابن السلطان ابراهیم خان ایدالله دولتهم الی یوم القیامه».
در متن، او را سلطان سپهر اقتدار می خوانند که در سال ۱۰۵۱ هجری به دنیا آمده و تا سال ۱۰۸۵ هجری یکسره مشغول کشتار و فتح و قلع و قمع این و آن بوده، اما اگر تمام موزه های ایران و ترکیه و جهان را بگردید، درست مانند زمان ساسانیان، از عثمانیان مقدم نیز یک کارد آشپزخانه برای پوست کندن سیب زمینی نخواهید یافت تا آن را ابزار دویست سال نبرد میان روم و ایران و یا شش قرن ستیز مداوم در خاک ترکیه قرار دهیم!

و این هم دیاگرام تاریخی مصوری به زبان ترکی که در سمت چپ مالک اوغلی و المنظر اوغلی و فهسر اوغلی و غالب اوغلی و غالق اوغلی و صباح اوغلی و دو بار ایره اوغلی و شمعون و یونس و جرجیس، در میانه ملک ایشا و ملک یهوسا و ملک فالقوس و ملک فیلقوس ماثان و فیلقوس ذوالقرنین و عمران قزی مریم و مریم اوغلی عیسی و در سمت چپ شاپور و بلاش و اردوان اصغر و اکبر و بهرام و یزد جرد و کسری و بلاش و هرمز و چند نام دیگر را به همراه تصاویری از حضرت زکریا و حضرت یحیی و حضرت عیسی و اسکندر ذوالقرنین، به تبعیت از شیوه ابن ندیم، معرفی می کند. کاری به این قضیه ندارم که مندرجات این برگ آذین تازه بزک کرده کم ترین ربطی به دولت عثمانی ندارد، ولی صاحبان فرهنگ و روشن فکران منطقه، از ترک و عرب و فارس، می توانند به خود ببالند که زیر بنای دانایی های تاریخی کنونی آنان، در زمان ما نیز، بیش از داده های این باسمه ی تازه رسامی شده نیست.
این هم دو تصویر دیگر، سمت راست از کتاب سبحة الاخبار به زبان ترکی مملو از رنگ و نقش که ظاهرا به تاریخ انبیاء می پردازد و سمت چپ برگ دیگری از همان کتاب، که از هابیل و قابیل و حضرت آدم می گوید بی این که سرانجام کسی توضیح دهد این دو نام فرزندان آدم را، نظیر زلیخا و بلقیس، از کجا برداشته اند؟ بنا بر شرح حاشیه در تصویر میانه فرشته ای به آدم حروف معجم و ابجد تعلیم می دهد، هابیل در بالا و قابیل در زیر نشسته اند، در وسط سلسله مراتب انبیاکه از شیث نبی به انوش، از او به قینان، از قینان به مهلاییل و از مهلاییل به بزد نامی می رسد و دنباله ی آن به کیومرث و فرزندش سیامک کشیده می شود! تا بدانیم در انتشار موهومات و مخلوقات تاریخی ساخت کنیسه و کلیسا اسناد ترک و فارس و عرب، خلاف دیگر موارد، از جمله ادعاها درباره ی مسائل سیاسی و حکومتی صدر اسلام، کم ترین اختلاف و ستیزی با یکدیگر ندارند، چنان که موزه ی اسلامی ترکیه، از هر گونه مکتوبات به زبان فارسی از، از جمله دواوین شعرا و انواع شاه نامه ها با خط و تذهیب کتاب آرایان ترک نیز، به قدر کافی ذخیره کرده است! (ادامه دارد)