تبليغاتX
حق و صبر

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۲۰

آن چه با عنوان کلی تاملی در بنیان تاریخ ایران نوشته ام و از جمله یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ، جز پرده برداری از چهره ی پنهان دشمن اولیه و اصلی مردم مسلمان و ممتاز شرق میانه، یعنی یهودیان نیست و هدفی جز دعوت به اتحاد اسلامی ندارد. گستردگی متن و موضوع، در این بررسی ها، همراه مستندات محکم و مقدمات اقناعی، در نهایت لشکر دروغ را از همه سو سخت در محاصره دارد، و جبهه فریب را چنان ناتوان می بینم که ذخیره های پنهان خود را نیز برای بی آبرویی بیش تر خویش به میدان فرستاده است. به زودی و با مدد الهی معلوم خواهم کرد که هیاهوی تازه درگرفته نه با مبتدای دفاع از قوم و فرهنگ ترک، که عمدتا رو به تضعیف مستند خیره کننده طوفان نوح دارد که آبروی خاخام های تورات ساز را به باد داده و بر باور و احترام به قرآن قویم، در میان غیر مسلمین نیز افزوده است. اینک موظفین تازه ای اجیرند تا با رد وقوع طوفان در ترکیه، به تجدید آبرو برای داستان توراتی رخ داد جهانی آن بکوشند. این مطلب با مراجعه به درصد بیش تر گفتارهایی معلوم می شود که با قصد تمسخر طوفان در منطقه ی ترکیه و نه قدمت و استحکام زبان ترکان تدارک می شود! مورخ، معرفی والدین زبان فارسی و ترکی و زمان زایمان این دو زبان، قصد بی خانمان کردن آن ها را ندارد و تنها برداشتن پرده ای است که بدانیم از بنای تخت جمشید تا کتاب دده قورقود و از دیوان شاه نامه تا مسجد شیخ لطف الله و از حافظ شیرین سخن تا شفای ابن سینا، از امپراتوران اشکانی تا کتیبه های ساسانی، از محوطه پاسارگاد تا امام زاده عون علی، از بت خانه ی سومنات تا خون ریزی چنگیز، از نمد مالی خلیفه ی مسلمین به دست هلاکو تا حکایات سلمان فارسی و سردار ابومسلم خراسانی، از دیوار چین تا سکه های پارتیان، از کتیبه های قلابی هخامنشی در شوش و تخت جمشید تا کتاب شد الازار، از اتهام غارتگری به پیامبر در غزوات انجام ناشده تا خروج خوارج در برابر امام علی، از مکتوباتی در باب سیره و فتوح تا زیارت نامه ای نامفهوم، از شمال تا به جنوب و از شرق تا غرب، آن چه درباره هویت و هستی و فرهنگ و ادب هر یک از ما گفته اند، یکسره باطل و دروغ و قطعات حیله ای است برای به جان هم انداختن مسلمانان، که یهودیان به بهانه های کودکانه و اغلب ابلهانه به کار زده اند. بار کوه سانی که حمل به ظاهر ناممکن آن را بر دوش فوجی از به اصطلاح عالم و مفتی و مرشد و قاضی و روشن فکر خودی و انبوهی پادوی بی کار مانده ی بیرون آمده از دانشگاه های کنیسه و کلیسایی گذارده اند، که دانش نامه و مجوزی با کاربرد تبلیغ انواع دروغ های بافت کنیسه به دست دارند.

«به تعدد و تکرار می شنوم که نسبت دادن این همه توانایی به قوم کوچک یهود، به علائم ابتلای به مالیخولیا می ماند. کسانی به مالیخولیا گرفتارند که بی خبر از عناصر تاثیر گذار بر تحولات قرون اخیر، قدرت یهود را در سرزمین اسراییل جست و جو می کنند که اصطلاحا یک از صد یهودیان پنهان جهان را جمع نکرده است. آن ها نمی دانند مداخلات یهود در تاریخ و تمدن شرق میانه، تنها زنگ تفریح حضور آنان در تحولات اخیر جهان است و نمی توانند رد پای کنیسه را در تولید اروپای نو، در غارت آفریقا، در تصرف سراسر قاره آمریکا، در نابود و بی هویت کردن بومیان آن، در تصرف چین و هند، در به هم ریختن پایه های سنت و اصالت در آسیای جنوب شرقی و در ژاپن و کره، در بر پا کردن دو جنگ جهانی و در تولید کوهی از اسناد و اشیاء مجعول فرهنگی ببینند و با خبر نیستند که هفتاد و پنج در صد تمام سرمایه های رسمی و به همین میزان مهره های برجسته ی روشن فکری جهان، دینی و غیر دینی، یهودی و آنوسی است و بادبادک اوج گرفته ی به اصطلاح تمدن غرب و دنباله ی شرقی آن، تنها با فوت پول و برنامه ریزی فرهنگی یهودیان در هوا مستقر مانده و سقوط نمی کند و اطلاع ندارند که از زمان تصرف و تخریب اورشلیم به دست اسکندر بزرگ، تا جنگ جهانی دوم، یهودیان بیش از دو هزار سال، مخفیانه و پراکنده و در سکوت، چون کرم درون سیب، شیره ی جهان را مکیده اند».

این پاراگراف را از نوشته های پیشین به این مناسبت منتقل کردم تا بار دیگر یادآور شده باشم که روشن فکری مستقر در شرق میانه و بل سراسر جهان، نظیر آن استاد تاریخ دانشگاه آتن که احمقانه سکه هایی با خط و زبان و تصاویر و تقویم و نقش خدایان باستانی خویش را پارتی می شناخت، از طریق تکرار بی پیرایش مشتی بافته های بیرون آمده از دانشگاه های غرب، که اینک با میزان صحت عمل شان آشنا و از پیوندشان با کنیسه خبر داریم، خواسته و ناخواسته و مجدانه در خدمت بنگاه ها و مراکزی عمل می کنند که قصد ایجاد آشوب و درهم ریزی آگاهی های مورد نیاز ما را دارند. می خواهم بی اندک مجامله آشکار کنم اوضاع پریشان کنونی در شناخت خود و در نحوه ی مراوده با یکدیگر، از کدام کوزه های با محتوای مسموم تراوش کرده و می کند؟!   

«ترکان که به دنبال جهانگشائی های شگفت انگیز در سه قاره جهان  امپراطوری ها و حکومت های عظیم جهانی و مراکز تمدن و فرهنگ بی نظیر تشکیل داده اند، در محیط های مختلف برای نگارش، به اختراع و یا اقتباس الفباهای گوناگون دست زده اند، اکنون آثار فرهنگی بی شمار ترکان با الفبای گوئ تورک، سغدی، اویغوری، چینی، مانوی، برهمائی، سریانی، عربی=اسلامی، ارمنی، رومی، لاتینی، روسی=اسلاوی، بر جای است در میان این الفباها، سه الفبای گوئ تورک، اویغوری و عربی=اسلامی سه الفبای ملی ترکان به حساب می آید». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۵۰)

چنین کسی که به این سلسله مراتب ساده لوحی می نازد و تا نفس دارد خط ملل دیگر، حتی عربی را، به عنوان مالک اصلی مصادره می کند و به خدمت قوم خود درمی آورد، طفلانه گمان دارد ترکان سه قاره را فتح کرده اند تا در آن تخم فرهنگ و تمدن بی نظیر خود را بپاشند، آیا فرزانه ای دانشمند است؟ و اگر او و امثال او بی تحقیق، دروغ های یهود ساخته را تبلیغ می کنند، آیا ممکن است با این بررسی های نوین تاریخ همراه شوند؟!

«در ایران سه زبان باستانی اوستایی، میخی معروف به پارسی باستان و پهلوی را آموخته بودم. بر اساس علاقه ای که به باستان پژوهی داشتم، الفبا و مخزن واژگان اوستایی را در ۱۶ سالگی با مطالعه ی کتاب های جکسن، پور داود و مراد اورنگ فراگرفته بودم. به گونه ای که در سال ۱۳۴۸ توانستم بخش گاثاهای یسنا را ترجمه کنم و برگردان منظومی نیز از آن آماده ساختم و به تدریس این زبان ها در دانشگاه ها پرداختم. در آن روزگار خیال می کردم دوره باستانی ادبیات مکتوب ایران  با اوستا شروع می شود و هیچ فکر نمی کردم بیست سال بعد با متونی آشنا خواهم شد که ریشه در زبان مکتوبی دارد که نزدیک سه هزار سال پیش از تدوین اوستا در ایران و سوی های آن رایج بوده است و آن زبانی است که در این کتاب به آن ترکی باستان نام داده ایم». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۱۱)

افتخار او در این است که کتاب های جکسن و پورداود را از بر کرده، نه این که به نقد آن ها نشسته باشد! آیا کسی که از خدمت به اثبات قدمت و پیش تازی زبان فارسی، با دیدن تصویر دو قطعه سنگ، به اثبات قدمت و قدرت زبان ترکی تغییر شغل می دهد، بی آن که اسناد تصورات پیشین خود را ابطال کند و بر اوستا و خط و زبان اش لکه ای بیاندازد، آیا آماده است در باب قلابی و نوساز بودن اوستا و سنگ نوشته های نوساخته ی اورخونی و اویغوری و انبوهی مدخل نو، چیزی بشنود که دانش نامه اش را به دهانه کوزه ای می چسباند؟ و آیا این ترس خوردگان و ماندگان که نگران ابطال اسباب نان خوری خود اند، ممکن است از نوشته های پورپیرار چیزی بیاموزند که پایه های مکتب بنیان اندیشی شرقی را گذارده و بسیاری را از معرکه چنین مارگیران اجتماعی دور کرده است؟!!

«به برخی از یافته های ترکی باستان که از سوی بازیگران باستان شناسی ایران مسکوت نگه داشته شده اشاره می کنم:

- ظرف فلزی سنگین وزن مخروطی شکل که در سال 1333 ش. کشف گردید و اکنون در موزه ایران باستان است.  

- یک رشته از آبرو های زیرزمینی در مشرق مدخل نیمه تمام گوشه شرقی تخت جمشید در سال 1333 که دارای سنگ نبشته های ترکی است.

- کشف سه قمقمه سفالی مخصوص سواره نظام و پیاده نظام و دیزی سفالی در سال 1335 ش. که اکنون در موزه تخت جمشید است.

- کشف دو خم بزرگ سفالی به بلندی 30/1 و محیط 4 متر قطر دهانه 28 سانتی متر در تخت جمشید که ظاهرا برای نگهداری غلات و آرد و حبوبات بکار می رفته است.

- کاوش های «گوی تپه» در آذربایجان در سال 1948 به سرپرستی ت. برتون براون نماینده مکتب انگلیسی باستانشناسی در عراق.

- کشف یک صفحه برنزی با نوشته های ترکی باستان و با تصویر گیلیگمش متعلق به قرن هشتم پیش از میلاد.

- کشف چند غار با نقوش و حروف فرهنگ دیر سال ترکی در اطراف ارومیه از جمله غار «داور زاغاسی» و «غار تمته» در دوره «نازلی» توسط کارلتون کون در سال 1949.

- کشف آرامگاه شاهزاده ترکان ماننائی در جنوب دریاچه ارومیه نزدیک «تاش تپه» مربوط به قرن نهم پیش از میلاد که کتیبه ای در روی سنگ به زبان ترکی باستان داشت و اکنون یک قطعه از آن در موزه بریتانا قرار دارد.

- کشف چند ظرف منقوش با نوشته های ترکی باستان در طوالش ایران که اکنون در موزه ی ملی ایران نگه داشته می شود». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۲۱)

چنین است مضمون نقالی های پایان ناپذیر، از زبان مرشدانی که جادو زده هر چیز موجود و مخفی اطراف شان را، متعلق به ترکان می دانند و اگر هیچ کس از این گونه سودا پراکنان نپرسیده است که مثلا آن صفحه برنزی با تصویر گیل گمش به همراه متن ترکی را کجا باید دید، پس معلوم می شود که مجموعه نمایشات این سیرک سیار، از تاریکی چادری رهبری شده است. چنین صورت برداری از میراث ترک، که به دیزی و خمره و آدرس هایی از دارایی های ناشناخته و مفقود ختم می شود و تنقیه و تایید می کند که ساکنان احتمالی ماقبل تاریخ در غارهای حوالی ارومیه ترکی حرف می زده اند، آیا خبر از دست تنگی کامل مدعی آن نمی دهد؟ اگر صدیق از واهی بودن این گفتارها بی خبراست، پس چه گونه عالمی است و اگر از بی اساسی آن ها خبر دارد و نشر می کند، پس فرمان از که می برد؟ اگر این کباده کش جلالت قومی، به خود اجازه می دهد جوانان ترک را به طلبکاری تکه سنگ نوشته ای به زبان ترکی و دو خمره ی حبوبات، آن هم در تخت جمشید بفرستد؛ ظرف سنگی بزرگ و سه قمقمه و دیزی سفالی را که خود نمی داند در کجا یافت شده و فهرست طویل دیگری از دارایی های موهوم و کم بها را، که نه آدرس دیدار دارند و نه حتی تصویری از آن به چشم دیده ایم، با قصد ایجاد فضای دشمنی عمومی به قوم خود می بخشد؛ آیا به واقع و با صدای بلند جار نمی زند که ترکان در هیچ نقطه ای از شرق میانه آثار حضور دورتر از چند قرن اخیر ندارند؟! بنا بر این ایستادگی این و آن بر سر دارایی های تاریخی مادی و فرهنگی ترکان، مستند محققانه ندارد و تنها تلاشی است برای حفظ سطر نوشته های معیوبی که به تمامی از دانشگاه های کنیسه و کلیسایی بیرون آمده است. پس بار دیگر به مبحث اصلی این یادداشت ها بازگردم، که سرانجام به پشتوانه محکمی در درستی مبانی این مباحث نو تبدیل می شود، که مرکز ترکیه ی کنونی را بر اثر عوارض طوفان، تا همین اواخر، خالی از نمایه های تمدنی و حضور ترکان و زبان شان را، درست همانند فارسیان، از حوادث تاریخی هدایت شده ی روزگار نو می داند.

 «آسوریان خود را از نسل آشوریان کهن، یعنی مردمی که در 612 ق.م به دست مادها و متحدین آنان مضحمل شد، می دانند، اما بر سر این سخن گفتگو های بسیار است. آشوریان باستانی قوم و کشور خود را اشّور می نامیدند. آما آسوریان خود را سورایی، اسّورایی، و اثورایی می نامند، که نام اخیر بیش تر به آسوریان کوهستان نشین اطلاق می شود. واژۀ سورایی را شاید اختصار اسّورایی دانست. ولی درستی این فرض مسلم نیست، چنان که گروهی بر آنند که نام آسورب برای این قوم سریانی زبان عنوان جعلی است و به قول فیلیپ حِتّی، مبلغین آنگلیکن این نام را رواج دادند، ولی در آن زمان مورد پذیرش رهبران قوم نیز قرار گرفت. لیکن باید توجه داشت نام آشور پس از سقوط امپراتوری آشور ادامه داشت. در سنگ نبشته های هخامنشیان اثورا (آشور) نام یکی از ایالات آن امپراتوری است؛ در 116 م، تراژان امپراتور روم ادیابنه، با ادیابن، واقع در شمال بین النهرین، را تسخیر کرد و آن را با نام «آشور» ولایتی از روم گردانید. این سرزمین که در اعصار گذشته قسمتی از امپراتوری آشور بود، بعدا باز به ایران ملحق گردید، در حالی که نینوا متعلق به آن محسوب می شد. آمیانوس که در دورۀ ساسانی می زیست آشور را یکی از ایالات ایران می خواند. در قرن دوم در آشور مسیحیانی بوده اند و تاتیان می گویند که او خود در«سرزمین آشوریان» به دنیا آمده است». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، ص ۳۶۷)

دائرة المعارف اسلامی مدخل آشور ندارد و تنها از قومی می نویسد که اینک خود را آسوری می نامند که مطالب بالا کوششی برای برقراری پیوند میان آسوریان و آشوریان بی نشانه است و بدین منظور بار دیگر آچارهای مخصوص سفت کردن پیچ های دروغ، همانند تاتیان و آمیانوس به کار می افتند که گویی مورخان رومی و یونانی و در زمانی صاحب کتاب اند که امپراتوران رم نیز ناچار یادگارهای تاریخی شان را بر سنگ می نوشته اند!!!

«آشور بانی پال ۳۶ سال سلطنت کرد (از ۶۳۳ تا ۶۶۸ قبل از میلاد) و او آخرین پادشاه بزرگ آشور است که دولت عیلام را منقرض کرد. در عهد وی فرهنگ آشور به اوج رفعت رسید ، ولی جنگ های دوره ی وی اساس امپراتوری را متزلزل کرد. بعد از او ظاهرا بین جانشینان اش بر سر فرمان روایی نزاع در گرفت و نبوپلسر که حکومت بابل داشت اعلام استقلال نمود و با هووخشتره پادشاه ماد عقد اتحاد بست. در ۶۱۴ قبل از میلاد مادها شهر آسور را گرفته و ویران کردند و دو سال بعد نینوا نیز دچار همان سرنوشت شد و بین ۶۰۸ تا ۶۰۶ قبل از میلاد حران مقر جدید سلطنت آشور را هم مادها متصرف شدند و دولت آشور برافتاد. دولت بابل از نو قد برافراشت و امپراتوری ایران تشکیل شد». (مصاحب، دائرة المعارف، ذیل آشور)

این هم یک دائره المعارف دیگر، با متنی مملو از اسامی توراتی، که به وجهی عجیب دولت آشور را با همان سمبل باسمه ای آشور بانی پال معرفی می کند که خواندیم در کتیبه ای دردهای نقرس خود را برای آگاهی آیندگان به شرح آورده بود، زیرا سازندگان و جاعلین این گونه کتیبه ها مطلب تاریخی مبسوطی در مورد موضوع جعل خویش ندارند، در تخت جمشید داریوش را وا می دارند تا هیجده بار تعلق طاقچه ی اتاقی به خویشتن را یاد آوری کند و آشور بانی پال را به نمک پاشی بر عرصه ی یک امپراتوری می فرستند!!! مصاحب ذره ای در شناساندن مبداء پیدایش آشوریان و مرکز تجمع جغرافیایی آنان چیزی نمی گوید و مانند دیگران با به میان کشیدن پای آشور بانی پال فرهنگ آشور را در زمان او به اوج رفعت می رساند. مورخ به حقیقت در درک این نکته درمانده است که شرح این همه وقایع گوناگون در باب تمدنی را که هنوز مرکز استقرارشان را حتی به تقریب نمی دانیم با چه مواد و مصالحی به دنبال یکدیگر چسبانده اند؟!

«مولف کتاب، آقای رابی منشی امیر به سال 1906 پا به عرصه وجود گذاشتند. اجداد ایشان از (آدنا) در ترکیه، در جوار دریای مدیترانه به سوی موصل مهاجرت نمودند و به سال 1802 به رضائیه «ارومیه» وارد شدند». (رابی منشی امیر، تاریخ آشور، ص ۵)

کتاب دیگری داریم به مثابه ی روایتی دست اول، با نام تاریخ آشور، از محققی به نام رابی منشی امیر، که مانند دیگر وارد شوندگان به این منطقه، از ترک و کرد و لر و آسوری و فارس، تاریخ حضوری در محدوده ی ۲۵۰ سال پیش دارد. شاید او بداند که بساط امپراتوری آشور در کجای بین النهرین پهن بوده است!

«مملکت آشور در قسمت شرقی بین النهرین واقع شده بدین معنا که قسمتی از کوه های شمالی و قسمت دیگر زمین مسطح و دشت هموار را اشغال کرده است. این سرزمین محدود از شمال به ارمنستان، از مشرق به کوهستان های کردستان یا کوههای زاگرس، از مغرب به دریای مدیترانه و از جنوب به صحرای عربستان تا الجزیره. قسمت علیای مملکت آشور تپه های جوار موصل را تا حوالی جنوبی نهر فرات فرا گرفته است و از آن جا به قسمت شمال تپه های (سینگار) پائین تر از شهر (ماردین) امتداد می یابد و به نزدیکی دیار بکر نیز می رسد، آغاز سلطنت آشوریان در اینجا بوده است. در قسمت علیای سرزمین آشور سه مرکز تجاری نزدیک موصل قرار داشتند. شهر نینوا بزرگ ترین مرکز تجاری محسوب می شد که تمامی کاروان ها از این شاه راه عبور می نمودند و به دیار بکر می رفتند دومین راه کاروان رو از نینوا به نصیبین منتهی می شد و سومین راه ار نینوا به شهر ماردین ختم می گشت. در قسمت سفلی، یعنی قسمت مسطح دشت، شهر های قدیمی، شهر قدیم آشور، شهر تیگریت، شهر کلاخ، شهر آربلا، قلعه شرگت، دیاله، شهر دورشاورکین و غیره واقع شده بودند. آشوریها در این زمان به نهرهای دجله و فرات سد زده و این شهر را مبدل به بهشت برین ساختند و به مناسبت وفور آب، باغات سرسبز و خرمی به وجود آوردند و آنجا را رشک دنیای کهن نمودند». (رابی منشی امیر، تاریخ آشور، ص ۳۳)

بفرمایید این هم آشور متعلق به رابی منشی امیر، که از ارمنستان تا الجزیره امتداد دارد! با اوصاف هوش ربایی که می خوانید: سدهایی که بر دجله و فرات بسته اند و باغ هایی که آشور را رشک برین دنیای کهن می کرده است. با شهرهای بی شمار و مراکز تجاری فعال و راه های کاروان گذر کافی. آیا از این شهرها و کاروان سراها و سدها و غیره چه به جای مانده است، هیچ جز دروغ!

«علل پیشرفت آشوری ها: نظر به این که آشوری ها شاه دوست محسوب می شدند، لذا همواره مطیع و فرمانبردار بوده شاه را آیت عظمت و پیشرفت خود می دانستند و اوامرش را از جان و دل اطاعت می کردند و سلاطین نیز همواره مصالح کشور را در نظر گرفته و اوامر مبنی بر آبادانی صادر می کردند، مردم اوامر آنان را با جان و دل می پذیرفتند و در نتیجه هم در امور سیاسی و هم نظامی و هم غیره پیشرفت خاصی نمودند ب طوری که این پیشرفت موجب حیرت و اعجاب است». (رابی منشی امیر، تاریخ آشور، ص ۳۴)

 کتاب رابی منشی امیر در سال ۱۳۴۶ شمسی چاپ شده است. در آن زمان رسم بر این بود که تمام ملت ها شاه پرست معرفی شوند و چنین شد که آشوریان رابی امیر نیز شب و روز را به ذکر سلامت شاه و انجام اوامر او می گذرانده اند. آیا می توان از راه این مبطلات مضحک به تاریخ آشور واقف شد، آنان را شناسایی کرد یا لااقل حوزه ی جغرافیایی و زمان تسلط شان را شناخت؟! و آیا حیرت انگیز نیست که این جملات سخیف بی اساس را در جای هویت و دیرینه ی مردم این حوزه قرار داده ایم؟! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 3:30 |

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۹

خردمندان، هنگامی که در تورات های ترکی ۱۲۰ سال پیش، لغات فراوانی از زبان نوزاد فارسی می یابند، قانع می شوند که زبان اصطلاحا ترکی و زبان اصطلاحا فارسی موجود، دو برادر توامان از یدیش منطقه اند که مراکز معینی، با فاصله ای کوتاه، از رحم فرهنگی ضعیف و سترون هر دو سرزمین بیرون کشیده اند. ظواهر امر حکایت می کند که به این دو کودک علیل، نخست با اهدای الفبای عرب، رنگ و رو داده و سپس در ناتوانی و تنگناهای مکرر بیان، دست شان را در غارت نامحدود و بی رحم و طلب کارانه لغت عرب باز گذارده اند.

«و اخشورش پادشاه یرن و دریا جزیره لرینن اوسته خراج قویدی و اونن شجاعت و جبروتنن هامی عمللری و مردکاین جلالنن شهرتی که پادشاه اونه جلال ویردی اولر او در مداین و فارس پادشاهلرینن تواریخ کتابنده محرر در. و اخشورش پادشاه بر زمین ها و جزایر دریا جزیه گذارد و جمیع اعمال قوت و توانایی او و تفصیل عظمت مردخای که چه گونه پادشاه او را معظم ساخت، آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان مادی و فارس مکتوب نیست»؟ (عهد عتیق، دو آیه ی نخستین از فصل دهم کتاب استر)

بفرمایید این هم قسمت دو سطری و به تصادف گزیده دیگری از کتاب تورات، که برای هر مستعد آموختن و هر تسلیم شده ای به حقیقت، درس های ذی قیمتی در خود ذخیره دارد. بخش به اصطلاح ترکی متن بالا در ریز بینی و آنالیز، برای قوم پرستان بسیار مایوس کننده است، زیرا در آن فقط پنج واژه ی ترکی: یر، اوسته، قویدی، ویردی و در، به کار رفته، که لغت پایه حساب نمی شوند، ادات آن، چون همه و در، ضمیر او، موصول که، حرف ربط و و چهار لغت آن: پادشاه، دریا، خراج و تاریخ، فارسی اند. هفت واژه دیگر: شجاعت، جبروت، عمل، جلال، شهرت، کتاب و محرر، که ستون های بیان اند، عربی است! در نتیجه به وضوح می بینیم که متن ۱۲۰ ساله ی تورات که با اصطلاح امروز ترکی خوانده می شود، برای کسب الفاظ لازم، از لغات دو زبان، فارسی و عربی برداشت کرده، حال آن که متن فارسی، که از توراتی ۱۵۵ ساله اخذ شده، تنها از نه لغت عرب: جزیه، جمیع، اعمال، قوت، تفصیل، عظمت، معظم، ایام و مکتوب، کمک گرفته است. پس در زمان ترجمه تورات به ترکی، مترجم به دو مخزن کلام، یعنی فارسی و عربی و به هنگام برگرداندن آن به فارسی، تنها لغات کمکی یک زبان، یعنی عربی را در اختیار داشته است. آیا چنین نگاه بدیعی نمی گوید که یدیش منطقه پوریم، که اینک فارسی گفته می شود، نسبت به یدیش منطقه ی طوفان، که اینک ترکی می نامیم، نه فقط مستقل تر و کارآ تر، بل قدیم تر نیز بوده است؟! از این منظر و در مجموع معلوم می شود که هر دو یدیش منطقه پوریم و حوزه طوفان، بی دریافت کمک وسیع از لغت و قوانین گویش عرب، هرگز توان تبدیل به زبان و اعلام عرض اندام فرهنگی را نداشته اند!

«بر اساس این نوع بندی، زبان ترکی آذری، در این سرزمین، سابقه ی هفت هزاز ساله دارد و نقوش و حجاری های دیوارهای غارها و یادمان ها و سنگ نبشته ها و کتیبه های بی شماری که در آذربایجان کشف شده، به مثابه ی نشانه های مکتوب تاریخ آن بر جای است. در نوع بندی و شناخت جایگاه زبان ترکی آذری در ایران، فرضیه های علمی گوناگونی پیش کشیده شده است. بر اساس همه این فرضیه ها، زبان «ترکی مادر» که در ماوراء تاریخ خفته است، بنیاد همه زبان ها، نیم زبان ها، گویش ها و لهجه های ترکی هزاره ی سوم و دوم میلادی بوده است». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۳۴)

گرچه شناسایی «مادر خفته در ماوراء تاریخ زبان ترکی» برایم دشوار است، اما آماده ام در قفای صدیق تا آن سوی هر کوه قافی روانه شوم، به هر دیوار غاری رجوع کنم تا یکی از آن بی شمار نقوش و کتیبه های به زبان ترکی را با چشم سر ببینم. بدون تعارف، که در نقادی های فرهنگی جای پایی ندارد، باید به صراحت بگویم که قصه های صدیق برای جوانان ترک به قدر کافی خواب آور بوده و آینده از این باب او را به میزان لازم تمسخر خواهد کرد و اگر زهتابی و هیئت و هرکس دیگر را می شناسید که در معرفی فرهنگ و زبان و دیرینه قوم ترک از این گونه قصه سرایی ها فاصله گرفته و مطالب نو اندیشانه تری دارند، پس با اخراج امثال صدیق از عرصه این مداحی های امام زاده ای، نشان عناوین تولیدات تازه و صاحب آن را اعلام کنید، که وجود ندارد و سراپای ترک شناسی موجود، جز صحنه سازی های کودکانه فاقد دلیل نیست. با این همه و برای رفع شبهه ی گزینشی بودن نمونه های ارائه شده از تورات ترکی، بر آن شدم تا لغات غیر ترکی یک روی صفحه ای از آن کتاب را برشمارم، که باز هم در حاصل آن تغییری ظهور نکرد، جز این که احتمالا قوم پرستان، در جای رجوع به عقل بی کار مانده ی خویش، اتهامات تازه تری بر مترجم بی نوای تورات ترکی خواهند بست! 

«راحت، ضیافت، خوش حال، جهت، شهر، شاد، هدیه، همه، پادشاه، ولایت، کاغذ، محکم، دشمن، غم، حزن، خوش وقت، تبدیل، فقر، ایام، قبول، جمله، محو، قصد، یعنی، تلف، حضور، قرعه، سبب، کتاب، تمام، کلام، موافق، واقع، محکم، قبول، ذریه، ملحق، تجاوز، تحریر، زمان، قبیله، ذکر، دفع، کمال، شدت، ثابت، ملکه، بنت، سلامت، صداقت، معین».

این ها لغات کمکی پایه، به فارسی و عربی، در صفحه ۸۳۰ همان تورات ترکی است، که جان مایه ی آیات آن، در این وام واژه ها نهفته است.  تعدادی از این لغات تا سه بار هم تکرار شده و آرایش صفحات کتاب، مختصر، هر صفحه محدود به ۲۴ سطر و با محتوای قریب ۲۰۰ واژه و غالبا اسم خاص است! ترکان متفکر و دور مانده از آسیب تعصب، فرصتی دارند تا به تابلوی ترسیم شده از زمان ظهور سیاسی و فرهنگی قوم خود، دقت بیش تری کنند. پس اینک به ادامه ی مدخل پیشین باز گردم و فرصت دهم تا فولاد تعصب در اسید این استدلال های ناب پوسیده شود.  

باری، اشاره شد که دانایی های عمومی موجود، درباره ی هستی و هویت و فرهنگ و به خصوص تاریخ منطقه، بازتاب اطلاعات غربال نشده و خام تورات است و تقریبا تمام آگاهی های جغرافیایی و اسامی تاریخی مورد نظر و ذکر شده در تورات، برای شرق میانه ی ماقبل ظهور مسیح، اینک به دائرة المعارف ها و کتب درسی مسلمانان، به مثابه حقایق تاریخی منتقل شده، که بی شک قبول صحت هر یک، نیازمند بازخوانی سخت گیرانه مدخل مربوطه است. مورخ، به عنوان نمونه قصد بررسی مختصر عنوان آشور را دارد، که از میان آن بوی عفن خیانت ها و اقدامات ضد فرهنگی مولفان یهود متصاعد است. با این توضیح نخستین که یهودیان از لفظ بابل نفرت دارند و هنوز هم نام بخت النصر یاد آور دوران اسارت آنان است که نزدیک ترین آثار این نفرت را در تخریب باز مانده های موزه ی بغداد در حمله ی وحشیانه ی ارتش آمریکا به سرزمین عراق شاهد شدیم. ما وجود بابل را با یاد آوری این نام در قرآن مبارک منکر نمی شویم و آثار موجود، اطلاعات مربوط به تاخت و تاز و حضور بی مجوز هخامنشیان با ماموریت آزاد سازی اسیران یهود از بابل را تایید می کند. پروسه ی اختفا و حتی محو و نابود سازی نشانه های قدرت و تمدن کهن و یگانه بابل در سراسر جهان به دست یهودیان چندان به جد دنبال می شود، که اگر موزه ی برلن شرقی، اقدام به جمع آوری بقایای مظاهر تمدن بابل نمی کرد و آن سالن های هوش ربا را از آثار آنان نیانباشته بود، شاید یهودیان کم ترین ردی از بقایای آن عظمت بر جای نمی گذاردند و در یادداشت پیش خواندیم که دائرة المعارف کتاب مقدس چه گونه قدرت و فرهنگ و عظمت بابل را دنباله ای از وجود آشور می دانست و نقشه هایی را دیدید که آشور را قدرت نخست منطقه نشان می داد!     

«درگیر ودار حوادثی تاریخیی که ذکر آن گذشت، تمدن جدیدی در شمال بابل و در حدود پانصد کیلومتری آن پا به عرصۀ وجود گذاشته بود. چون قبایل کوهستانی مجاور این تمدن جدید پیوسته آن را تهدید می کردند، مردم آن جا ناچار از آن بودند که برای جلوگیری از این حمله ها زندگی سربازی سختی برای خود اختیار کنند! در نتیجه، بر آن مهاجمان چیره شدند و به تدریج شهرهای عیلام و سومر و بابل را نیز مسخر خود ساختند، بر فنقیه و مصر دست یافتند و مدت دویست سال با نیرومندی خشونت آمیزی بر خاورمیانه فرمانروا شدند». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۱۱) 

ظاهرا باید از زبان ویل دورانت این قصه ی مسخره با مضمون چیره شدن قبایلی کوهستانی بر تمدن های متعدد و کهن بین النهرین را، بدون تقاضای مستندات همزمان، تنها از آن جهت که تورات نام آشور را پیش کشیده، به عنوان شناس نامه و اعلام حضور آشور در حوزه ی شرق میانه ی بزرگ قبول کنیم!

«دولت جدید آشور در اطراف چهار شهر واقع بر دجله یا نهرهایی که بر آن می ریزد توسعه پیدا کرد؛ این شهر ها عبارت است از آشور، که محل فعلی آن قلعۀ شرقاط است، و آربلا که اربیل کنونی است، و کالح که اکنون در محل آن نمرود واقع است، و نینوا که قویونجیک کنونی درست در مقابل شهر موصل، مرکز نفت در آن طرف دجله، بر جای آن قرار دارد. در حفاری های آشور تیغه ها و چاقوهای ساخته شده از سنگ شیشه ای، تکه پاره هایی از سنگ سیاه رنگ دارای نقش های هندسی که نماینده اصل آسیای مرکزی آن هاست به دست آمده؛ همۀ این بازمانده ها مربوط به دورۀ ماقبل تاریخ است». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۱۱)

استعداد ویژه ای لازم است تا مورخی در ابعاد ویل دورانت، این چنین خود را در تیررس تمسخر قرار دهد. دولت آشور که پیش از این بر قدرت های بزرگ منطقه مستولی شده، با چهار شهر در چهار گوشه ی بین النهرین، از آثار تمدن، تنها چند تکه سنگ سیاه باقی گذارده که به جای چاقو به کار می برده اند، آیا نپرسیم بدون حربه ی آهنین، چه گونه بین النهرین را فتح کرده اند و اصلیت آسیای مرکزی آشوریان را تفننا قبول کنیم که ترکان نیز مدعی همان منطقه اند تا سرانجام این تذکر را بشنویم که یافته های شهری اشوریان مربوط به ماقبل تاریخ است و سئوال نکنیم که نشانه های پس از تاریخ و از دولت جدید آشوریان متمدن و قدرتمند را کجا یافته اند؟!

«در آن هنگام که بابل هنوز در تاریکی حکومت کاسی ها به سر می برد، شلمنصر اول کشور های کوچک شمالی را در زیر فرمان خود در آورده و شهر کالح را پایتخت خود قرار داد، ولی باید دانست نخستین نام بزرگ در تاریخ آشور نام تیگلت _ پیلسر اول است. وی شکارچی ماهری بوده و اگر پذیرفتن گفته های ملوک دور از حکمت نباشد، باید گفت که صد و بیست شیر را پیاده و هشتصد شیر را سوار، بر ارابه خویش از پای در آورده است». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۱۲)

 حالا دلیل سر برآوردن آشور در منطقه ی بین النهرین آشکار می شود: معرفی ناگهانی تیگلت پیلسر شیرکش، شهر کالح و شلمنصر اول، که هر سه اطلاع را بدون نشانه ی تاریخی از تورات بیرون کشیده اند و البته تدارک فرصتی تازه برای تذلیل بی مناسبت تمدن بابلیان که گویا در همان زمان که تیگلت - پیلسر مشغول کشتار شیرها بوده، در سیاهی حکومت کاسی ها به سر می برده اند، هرچند کشف مرتبه ی تاریخی همین کاسیان نیز ناممکن است. 

«پسرش سناخریب فتنه هایی که در نواحی مجاور خلیج فارس برخاسته بود فرو نشاند؛ بر اورشلیم و مصر حمله برد و از این حمله نتیجه ای بدست نیاورد؛ 89 شهر . 820 دهکده را غارت کرد، و 7200 اسب، 11000 خر، 80000 گوسفند و 208000 اسیر به غنیمت گرفت». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۱۴)

ظاهر کار این است که باید سناخریب را که باز هم یک نام معرفی شده در تورات است، از تعداد خران و گوسفندان و اسبان به غنیمت گرفته شناخت که هیچ یک زبان اعتراف و یا تصحیح مطالب مربوط به اصل ماجرا و تعداد خویش را ندارند. این مورخین عالی قدر با ارائه ی این گونه آمارها، آگهی می دهند به جز عوام الناسی مشغول تراشیدن سرگرمی های تاریخی و تبدیل سرمستانه ی مندرجات تورات به تاریخ مردمی نیستند که از گذشته ی خود هیچ نمی دانند. برای ادراک مطلب کافی است بار دیگر به متن بالا رجوع کنید: سنخریب به اورشلیم و مصر بدون کسب نتیجه حمله می برد و فقط ۸۹ شهر و ۸۲۰ دهکده و 7200 اسب و 11000 خر و  80000 گوسفند و 208000 اسیر به دست می آورد. متاسفانه ویل دورانت معلوم نمی کند که اگر سنخریب از حمله به اورشلیم و مصر موفق بیرون می آمد، بر چند هزار شهر و ده و خر و اسب دست  می یافت ؟!!

«آشور، در پایان کار، از لحاظ هنر به پایه معلم خود، بابل، رسید، در ساختن نقش بر جسته از آن پیشی گرفت. ثروت زیادی به طرف آشور و کالح و نینوا سرازیر می شد، هنرمندان وصنعتگران آشوری را تشویق می کرد تا برای اشراف و زنان اشراف، برای شاهان وکاخهای شاهی، برای کاهنان ومعابد، جواهرات وزیور آلات گوناگونی بسازند؛ فلزات را ذوب کنند و، و چنانچه اثر آن بر روی درهای بلاوات دیده می شود، در شکل ساختن و تزیین ساخته های فلزی ماهر شوند؛ در ساختن اثاث خانه با چوب های قیمتی، و نشاندن سیم و زر و مفرغ و  سنگ های گران بها در آن ها پیشرفت قابل ملاحظه ای پیدا کنند». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۲۶)

ناگهان همان بابل اسیر در تاریکی حکومت کاسی ها، به صورت معلم آشوریان استخدام می شوند تا شهرهای آن امپراتوری را از زر و جواهر و مفرغ و تابندگی های هنرمندانه ی هستی چنان پر کنند که باستان شناسان زمان ما بتوانند از میان آن همه زرق و برق، چند چاقوی سنگ سیاه بیابند و در سیاهه اموال ماقبل تاریخ آشوریان به ثیت رسانند!!!

«پایان کار آشور: با همه ی آن چه گفتیم، «شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور» در روزهای آخر زندگی از بخت بد خویش می نالید. آخرین لوحی که از وی به میراث به ما رسیده، بار دیگر مسائلی را که در کتاب های سفر جامعه و کتاب ایوب مورد بحث قرار می گیرد، به نظر ما می رساند: من به خدا و انسان، و به مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده؟ من از فرونشاندن آتش فتنه در کشور و پایان دادن به کشمکش های خانوادگی ناتوانم. دسیسه ها و افتضاحات پیوسته بر من فشار می آورد و موجب پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده و من که از شدت بدبختی فریاد می زنم، روزهای خود را به پایان می رسانم. در روز خدای شهر و در روز جشن، خود را بدبخت و بی چاره حس می کنم.  مرگ چنگال خود را در من فرو کرده و مرا از پای در می آورد. روز و شب، از بخت خویش می نالم و زاری می کنم و درد می کشم. ای خدای من! بر انسان رحمت کن و چنان بخواه که اگر بی دین هم باشد بتواند نور تو را ببیند. ما نمی دانیم که آسور با نی پال چه گونه از دنیا رفته است. داستانی که بایرون به صورت نمایش نامه نوشته، می گوید که وی به کاخ خود آتش در افکند و در میان زبانه های آتش به هلاکت رسید، ریشه اش از کتسیاس است. این مورخ باستانی بسیار علاقه مند بوده است به این که چیزهای شگفت انگیز را در تاریخ خود بیاورد. به همین جهت ممکن است گفته ی وی افسانه ای بیش نباشد». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۳۱)

بالاخره ویل دورانت اعتراف کرد که مسائل مربوط به آشوریان را از کجای تورات برداشته است!!! با این همه چه گونه و از چه راه دریابیم این ناله و نفرین پیر زنانه را امپراتور مقتدری چون آشور بانی پال سر داده و نمی دانیم اعلام ناتوانی های معمول آدمی در اواخر عمر، حاوی چه نکته ی تاریخی مهمی بوده است تا سرکرده ی بزرگی، که گویا در کتیبه ی قلابی دیگری مدعی شده سراسر خاک ایلام را برای جلوگیری از رشد گیاه نمک پاشیده، برای ثبت شدت کمردرد خویش کتیبه فراهم کرده باشد؟!!

«آسور بانی پال در 626 ق.م از دنیا رفت. چهارده سال پس از آن سپاهی بابلی به فرماندهی نبوپلسر، که با سپاهی مادی، به فرماندهی هوخشتره، و قبیله ای از سکاهای ساکن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعه شمال را به سرعت به تصرف در آورد. نینوا به همان صورت خراب و ویران شد که شاهان آن، پیش از این، شهر های شوش و بابل را به آن صورت خراب و ویران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند و مردم آن را کشتند یا به اسیری بردند؛ کاخی را که آسور بانی پال به تازگی ساخته بود غارت کردند و، به بدترین شکل، آن را ویران ساختند. با یک حمله، آشور از صفحۀ تاریخ حذف شد، و از آن یادگارها جز بعضی روشهای جنگ و سلاحهای جنگی و سر ستون های مارپیچی نیم «یونی» و اسلوب اداره کردن شهرستانها بر جای نماند، همین شکل اداره است که از آنجا به پاریس و مقدونیه و روم انتقال یافته است». (ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول، ص ۳۳۲)

این هم بیانیه ی حذف آشور، که ضمنا بر چند نام توراتی دیگر صحه می گذارد و آنان را به ورود در تاریخ این منطقه دعوت می کند. به سنه ی اعلام شده برای این نابودی، یعنی ۶۲۶ قبل از میلاد دقت کنید که صد سال از تاریخ استیلای داریوش بر سلسله هخامنشیان دورتر است. آیا کسی می تواند صاحب منصبی در این گونه امور بیابد تا توضیح دهد: اگر آشور را قرنی مقدم بر داریوش از صفحه ی تاریخ حذف کرده اند، پس آن آشور را که داریوش مدعی تصرف آن در کتیبه ی بیستون است،کجا باید یافت!!!؟ چنین است وسعت میدان نقالی های مربوط به این حوزه، که یهودیان، از مسیر آن و با مساعدت نان خورانی که هر یاوه ای در باب خویش و دیگران را تبلیغ می کنند، دور اندیشی معمول ملت هایی در حوزه شرق میانه را نیز، مانند فهرست غارت سناخریب از اورشلیم و مصر، به یغما برده اند!!! اما این هنوز مختصری از ماجرای آشور بود. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 22:0 |