تبليغاتX
حق و صبر

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۴۰

تمام عوامل قابل ارزش گذاری، صحت شیوه ی بنیان اندیشانه در بررسی تاریخ و تمدن، برای اثبات اجرای قتل عام پوریم و رسوخ نامحدود جعل و دروغ در آگاهی های کنونی را تایید می کند. کافی است هر پدیده ی دخیل در مبانی اجتماعی رشد را، از قبیل آشنایی با وضعیت حمام و کاروان سرا و بازار و مقبره ها، تعیین درصد افزایش نفوس، مراجعه به نقشه های جغرافیایی تولید شده در قرون اخیر، پی گیری موضوع خط و زبان، باریک شدن در فرم و متن کتیبه ها و هر عامل و آرایه ی ماهوی دیگر، که امکانات را توضیح می دهد، به خوبی و ناقدانه بکاویم تا آگاه شویم یک گنگ همآهنگ، با سنگر قرار دادن کرسی های دانشگاهی، در مبانی شناخت اخلال کرده و با حد اکثر استفاده از ابزار جعل، آگاهی های عمومی آدمی و به ویژه مردم شرق میانه را در موضوع تاریخ و فرهنگ و هویت، به دروغ آلوده و با تسخیر کامل پایگاه های آموزشی، تربیت دست پروردگان و نان خورانی مطیع و در کوششی یک قرنه، در باب مراحل رشد اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی، در انحنای بزرگی از جغرافیای شرق اسلامی، که می توان  آن را هلال دروغ نامید، افسانه های موهومی را کشفیات آکادمیک نام داده و از کاه کوه ساخته اند.
اینک گریبان شان را در حین اجرای جرم گرفته ایم. از علت سکوت و مخفی کاری آن ها در باب ماجرای تعیین کننده ی پوریم می پرسیم تا در جای پاسخ، جانوران گزنده و پر هیاهوی خود را از قلاده رها کنند، مستند تختگاه هیچ کس را پیش روی شان می گذاریم تا عالی رتبه ترین کارشناسان شان، لات منشانه جواب دهند: خوب که چی؟! و بالاخره سئوال می دهیم اگر اسلامبول و قونیه و اصفهان و شیراز و دهلی و اگرا را منزلگاه عثمانیان و صفویه و بابریان تعریف کرده اید، آیا توان ارائه ی نقشه و رسامی قدیم غیر مجعولی، حاوی ذکر نام این شهرها، دورتر از دو سه قرن پیش دارید؟ اگر آری، برای دیدار آن به کجا رجوع کنیم و اگر نه، پس مندرجات درباره ی این امپراتوران را، در هر اندازه ای، باید جمع آوری و به عنوان سند خیانت فرهنگی غرب، حفاظت و کلاسه کرد. 

  

کتاب پایان دنیا در توضیح این رسامی می نویسد: پدر سنت ایزودور که در فاصله ۶۰۰ تا ۶۲۳ میلادی، اسقف اعظم سویل بوده، این نقشه ی جهان را که رسام آن نامعین است و دنیا را به گونه ای که می بینید میان اروپا و آفریقا و آسیا تقسیم کرده، در مجموعه ای گرد آورده است. زمان این اسقف عالی مقام درست با طلوع اسلام در سال های آغازین قرن هفتم میلادی برابر است. توهم جغرافیایی فوق لاغری آگاهی نسبت به مراکز تجمع و تمدن آن دوران را، با ملاحظه آن چه به دنبال خواهد آمد، تعیین می کند و به آسانی برچسب جعل و شیادی را بر پیشانی مورخانی می کوبد که از ارتباطات جغرافیایی و بین المللی و لشکر کشی های بزرگ هخامنشی، قرن ها مقدم بر ظهور مسیح هم گفته اند! شاید هم بر سبیل مزاح حتی بتوانند ادعا کنند که سربازان مسلمان برای تصرف اسپانیا از هدایت نقشه ی بالا برخوردار بوده اند! 

 

همان کتاب، این نقشه را که در تاریخ ۱۴۵۹ و پیش از آغاز دوران ورود به اوقیانوس ها، توسط یک راهب ونیزی به نام فرا مائرو با جمع آوری آخرین اطلاعات ناخدایان مدیترانه آماده شده، در زمره ی رسامی های پیش رفته ی میانه ی قرن پانردهم میلادی می داند. قاره آمریکا در تاریخ ترسیم این نقشه، هنوز کشف نشده بود و به همین دلیل برقراری اندک تطابقی میان داده های این رسامی با جغرافیای آن دنیای واقعی که امروز می شناسیم، ناممکن است.

و این رسامی، از نقشه های نادری است که منطقه ی نخستین اکتشافات در قاره ی آمریکا را تعیین می کند: جزایر آمریکای مرکزی و حاشیه ی کوچکی از آمریکای جنوبی. سواحل قاره ی آفریقا به طور کامل شناخته شده، اما حدود و شکل سرزمین نجد مشخص نیست و در حوزه ی ایران، فقط دریای بزرگی با حوالی جنگلی آن دیده می شود.

  

قریب یک قرن بعد و به سال ۱۵۹۵، از یک آلمانی به نام میشل مرکاتور این نقشه از قاره ی آمریکا و هنوز به خط و زبان لاتین باقی مانده که با نقشه ی یادداشت قبل از آبراهام اورتالیوس از همین قاره و در همان زمان اختلاف ناچیزی دارد. مطلبی که گواه سلامت این رسامی هاست و نه فقط از آگاهی گام به گام نسبت به جغرافیای جهان می گوید،  بل می توان به اطلاعات آن ها، از جمله در باب اسامی اماکن، به میزان لازم اعتماد کرد، زیرا این نقشه ها مربوط به زمانی است که کنیسه و کلیسا هنوز بنای دروغ در باب تاریخ و هویت دیگران را پی ریزی نکرده بود و شاهدی است بر این که غربیان، همین اواخر، امکان و ابزار و کنجکاوی و انگیزه ی لازم را برای شناخت جهان اطراف خود به دست آورده و به زحمت و تدریج، سرانجام در سه قرن پیش تصویر نسبتا موجهی از تجمع و تمدن های دور و نزدیک منزلگاه خویش جور چینی کرده اند. در این صورت اگر در قرن پانزده و شانزده و حتی هفدهم میلادی، هنوز هم به فرم طبیعی بخش بزرگی از جهان و از جمله منطقه ی ما دست نیافته اند، پس چه گونه و از روی کدام نشانه خبر می دهند که هفتصد سال پیش سواران چنگیز در جهات مختلف، جهان گیری کرده و مثلا نیم میلیون را در نیشابور بی نشان سر بریده اند؟!! اگر اذهان آدمی در سه قرن پیش هم تصور درستی از جغرافیای جهان ندارد، پس خشایارشا، همراه پنج میلیون لشکر و خدمه، چه گونه مسیر عبور به یونان را پیدا کرده است؟! بدین ترتیب بی اعتنا به هر نام و نغمه ای باید اساس داشته های صادره از سوی مراکز انسان شناسی غرب را در تمام حوزه ها و کرسی ها به دور بریزیم و از مسیرهای معین و روشن، نادرستی تعاریف آنان را برملا کنیم.

 

حالا زمان بازگشت و دنبال کردن مباحث پیشین در باب امپراتوران خمیری مغول در هند و کمپانی پوشالی انگلیس با نام کمپانی هند شرقی است. دوربین عکاسی در سال ۱۸۳۹، یعنی درست ۱۷۰ سال پیش به هندوستان رسید و عکاسان اندکی از ماجراهای مربوط به آن سرزمین از سال ۱۸۵۰ میلادی تصویر برداشته اند که عکس فوق یکی از آن هاست. الگویی از سرنوشت ملتی که بدون هیچ سابقه و تجربه ی قابل شناخت از هجوم و دفاع، مورد یورش غارتگران انگلیسی قرار گرفتند، به زودی در برابر شقاوت وارد شوندگان از پای درآمدند و تسلیم شدند.

و این هم عکس دیگری از همان زمان، یعنی صد سال پس از ورود سربازان دربار انگلیس به هند. عکاس مجله ی لایف در توضیح این عکس مختصرا نوشته است: آخرین نگاه! مرده نه کودک است و نه پیر مردی از پا افتاده و کم مقاومت. از سطور آخرین نگاه او هنوز میل بازگشت به زندگانی خوانده می شود و آن چه توان دوام را از او ربوده، بشقاب و ظرفی است که مدت ها رنگ و بوی طعام را ندیده است.

و این ها هم از همان قبیله و قوم اند و این تصویر را هم در همان زمان برداشته اند. تصویری که فریاد می زند ملتی را حتی از روابط معمول در بدوترین تجمع آدمی چنان محروم کرده اند که جنازه ها نیز صاحب و فریاد رس و جمع آوری کننده ندارند. چنان که هیچ کس را نشناخته ایم که مسئولین این انهدام عمومی را اعلام کند. زیرا خواندیم مولفی هندی معتقد بود که انگلیس برای هند پیشرفت و دموکراسی ارمغان آورد. آیا به زمان خود این استعمارگر پیر در محکمه ی تاریخ چه پاسخی خواهد داشت؟!

 

و این هم یک هندی دیگر که به درخت شفا در معبدی پناه برده تا گرسنگی مزمن اش را علاج کند. آیا متجاوزین غربی از هستی و دارایی این جهانی برای او جز همان پارچه ی پوسیده ای که از میان پاهای اش گذرانده، چه باقی گذارده اند؟!

حالا به آن ها که زنده اند نگاه کنید. یک همزیستی بی تنش میان آدم و جانور برای جست و جوی لقمه ای میان زباله ها که بتوان وصله ی شکم کرد. قریب سالی پیش درست نظیر همین تصویر را از کودکان عراق دیدم که در میان محتویات یک کامیون رباله کش به دنبال خوراک می گشتند. چنین است سوقات متمدنین و دموکراسی سازان مشرک و نجس غربی برای مردم مسالمت جوی مشرق زمین، که جز در افسانه های یهود ساخته هرگز سودای تسخیر سرزمینی را نداشته اند.

و سرانجام این پیرمرد هندو یک بانوی انگلیسی صاحب را بر گرده ی خود جا به جا می کند، چنان که امپراتوری بریتانیا قرن ها بر دوش مردم مشرق و بومیان آفریقا سوار بود. نگاه پر نخوت زن، با آن عینک آفتابی، از فراز شانه ی باربر، انعکاس تصوری است که یک اشغالگر نسبت به مردمی دارد که در بند او اسیر و زیر دست تازیانه دار او گرفتار مانده اند. آیا یک کمپانی که ظاهرا به قصد تجارت و داد و ستد به هند وارد شده، از چه راهی توانسته است ملتی آرامش طلب و منزوی را به چنین واماندگان فاقد اختیاری بدل کند؟!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 3:15 |

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۹

اختراع ماجرای تسخیر هند به دست زمام داران مسلمان مغول، در تاریخ نویسی های جدید، تدارک مقدمه ای است بر تحریک بومیان هند، علیه مسلمینی که سابقه ی بیش از هزار ساله ی مهاجرت به هندوستان از گذر بسیار باریک تنگه مسقط به خاک هند و بندر گوا در میانه ی آن سرزمین را دارند که پی آمد این جعل و حقه بازی چند جانبه ی تاریخی، به حوادث خونین جدایی پاکستان و بنگلادش از شبه قاره انجامید، تا رسوخ تدریجی آموزه های قرآن، سراسر هند را به سرزمینی یکپارچه اسلامی تبدیل نکند.

 می خواهم در میان گفت و گو از کمپانی هند شرقی، ضمن ارائه ی اسنادی نو در باب نادرستی اشارات موجود در آن شوخی شیادانه، شما را به تماشا و دیدار مناظری بکشانم، که چون برخورد با پشت صحنه سینمای داده های هستی شناسانه ی کنونی، روشنگر و بیدار کننده است و از جدی ترین صحنه آرایی ها و رخ دادها و گمانه و تصورهای تاریخی و تمدنی موجود در اطراف ما، تصویری دلقکانه می سازد و چون بیش تر مدارک و ملزومات آن مصور است، صرف دقت کنجکاوانه، که منجر به نواندیشی شگرفی می شود، از لوازم و ابزارهای مورد نیاز این دیدار است.

این نقشه ی امروزین بخش آسیایی دنیا، از کتاب اطلس بزرگ جهان، که ناشر آن کمپانی موزاییک و به سال ۱۹۹۲ میلادی است، همراه حواشی و گوشه کنارهایی که تا اعماق جنگل ها و صحاری را کاویده و ترسیم کرده است. مطلبی که امکان امروزین دیدار از آسمان نیز بر اجزاء آن صحه می گذارد و درستی آن را تایید می کند. در زمان ما کافی است نام مکانی را بر زبان آورید تا گروه کثیری در ذهن خود موقعیت جغرافیایی آن را ترسیم کنند. این دیاگرامی است که پایگاه تجمع اقوام و آدمیان را بدون اغراق و امساک، در اندازه و اسامی واقعی آن ها، در حالت کنونی، عرضه می کند.

این هم نقشه  آسیا ترسیم شده به سال ۱۶۳۵ میلادی، به وسیله ی کارتوگراف و جغرافی دان بزرگ میانه ی قرن هفدهم، ویلیام بلو، که از صفحه ی ۹۰ کتاب پایان دنیا برداشته ام، حاوی  صد نمونه از دوران آغازین رسامی نقشه، که عمدتا بر سبیل گزارشات ملاحان و ناخدایانی تنظیم می شد، که در گروه های بی شمار، از اوائل قرن هفدهم، به قصد کشف پایگاه بی پناهانی قابل غارت، راهی اقیانوس های جهان می شده اند. بخشی از اطلاعات تصویری این نقشه غلط است و حکایت دارد که ۳۷۰ سال پیش هم هنوز قاره ی آسیا کاملا برای مکتشفان تفنگ به دوش شناخته نبود، چنان که استرالیا را در آن نمی بینیم، چین و ژاپن در محل و فرم خود قرار ندارند، افغانستان و ایران با شمایی نادرست، درون هم فرو رفته اند، و در مجموع معلوم است که هنگام ترسیم این نقشه، به جز حواشی سواحل، درست مانند نقشه های قاره ی آمریکا، که از همان زمان مانده، آگاهی دقیق جغرافیایی از آسیا وجود نداشته و هنگام آنالیز نام شهرهای مضبوط و مندرج در این نقشه، کاملا مطمئن می شویم که توافقی با اعلام تمدنی منابع تاریخی موجود ندارد و گویی از مردم و اقوامی می گوید که اینک شناسایی نمی شوند.

در عین حال دو نکته ی بس شگفت و آگاهی دهنده در این نقشه و نظایر آن، تا پایان قرن هفدهم قابل اعتنا است: نخست این که زبان این ترسیمات، کلیسایی و لاتین است که نشان می دهد تا قرن هفدهم هر عرض اندام فرهنگی، در هر حوزه ای، به اختیار و انحصار کشیشان بوده و کسی اجازه و یارای ابراز نظر مکتوب در هیچ زمینه ای، بیرون از مدارس دینی صومعه ها و آن هم در تایید مطالب تورات و انجیل نداشته است، چنان که تاریخ فرهنگ اروپا، از عاقبت شوم و شقه شدن نخستین مترجمانی گفته است که در قرن شانزده و هفده، قصد برگردان متن انجیل به زبان های فرانسه و انگلیسی و آلمانی را داشته اند. نکته ی دوم توجه به لغت فارس در این نقشه است که دو بار در شاخ آفریقا یک بار به دنبال نام دریای مدیترانه، بار دیگر در اشاره به خاک اروپا و بالاخره پس از نام سرزمین آمریکا در انتهای شمال سمت راست نقشه آمده است و در همه جا به معنای حوزه و منطقه است. با این نشانه شاید بتوان پارسیکوس را هم در زبان لاتین به معنای محدوده گرفت. چنان که در نقشه های منتشره از سوی آرامکو نیز به همین ترتیب دیده ام.

بدین ترتیب و با این مقدمات می خواهم به یک بررسی تطبیقی دست زنم تا از میان آن و با تکیه به این دو منبع مطمئن کارتوگرافیک جدید و قدیم، اعلام کنم چه گونه دانسته های تمدنی و تاریخی و جغرافیایی جهان را در قرون اخیر و به هنگام تسلط کامل کنیسه و کلیسا بر حوزه ی نگارش و تدارک کرسی های فراآوری فرهنگ انسانی، دست تراش کرده اند!

 

این هم نقشه ی قناس قاره جدید که در انتهای قرن شانزدهم، ۴۰ سال مقدم بر آن نقشه آسیا و صد سال پس از کشف آمریکا، توسط آبراهام اورتالیوس ترسیم شده است. به راستی اگر تا چهار قرن پیش جغرافیای جهان هم شناخته نیست، چه گونه برای هر گوشه ی آن، بیش از دو هزار سال قبل، حقه بازانی چون هرودوت و کتزیاس تاریخ نوشته اند؟! به واقع این موجودات افلیجی که به نام دانش جهان باستان، همین اواخر در زیر زمین کنیسه و کلیساها زایانده اند، به جادو زدگانی مسخ شده می مانند. اینک و پس از مراجعه به این رسامی ها، که یافته های جدید و بسیار معیوب مکتشفین از جهان چهارصد سال پیش است، می توان نتیجه گرفت که هرکس، با هر بهانه، از مراودات بین المللی و از حوادث تاریخی جهان، مقدم بر چهار قرن پیش بگوید، بی تعارف اسیر نادانی است و به ریش عقل خویش می خندد! زیرا این رسامی ها به روشنی اعلام می کند که در موضوع جغرافیا و به طور قطع تاریخ، ماقبل ورود آدم به اوقیانوس ها، اطلاعاتی وجود نداشته است.


 

این دیا شده ی هندوستان در نقشه ی سال ۱۹۹۲ میلادی منتشره از سوی کمپانی موزاییک است، با نام و مکان واضح شهرهای بزرگ هند و از شمال به جنوب: دهلی، اگرا، کلکته، جمشید پور، احمد آباد، برهان پور، سورات، حیدر آباد، مدرس، و بالاخره جزیره ی سیلان و کولومبو، که سرزمین مجزایی است. آیا این اسامی را که به نحوی رد پایی از زبان فارسی در آن ها مشهود است، بومی بدانیم و یا حاصل برنامه ریزی های معینی است؟!

 

این هم بزرگ نمایی حوزه هند که از همان نقشه ی ترسیمی آسیا در سال ۱۶۳۵ میلادی جدا کرده ام. به جز سیلان هیچ یک از اسامی شهری بالا در آن ثبت نیست و در جای آن، نام های بومی ناشناسی چون : نمروتان و اوریکا و کرنیما و ده ها نمونه ی به زحمت قابل خواندن دیگر قرار دارد. در محل دهلی به چیزی شبیه کاندار بر می خوریم و به جای اگرا چیزی شبیه سینال! آیا چه فرض کنیم؟ رسام نقشه قدیمی هند، در ۳۷۰ سال پیش، مطلبی از منبع نفخ شکم، در معرفی شهرهای هند تراش داده  و یا نام های کنونی بر مناطق تجمع هند ساخته هایی اختراعی برای تایید دست نویس های تاریخ مغول گرا و گستردگی زبان فارسی در هندوستان است؟! اگر نقشه ی هند سال ۱۶۳۵ میلادی، اگرا و دهلی و دیگر شهرهای اینک تاریخی هند را ندارد، پس چه گونه ناخدای نخستین کشتی انگلیسی در سال ۱۶۰۳ میلادی، یعنی ۳۲ سات نقدم بر رسامی این نقشه، به دربار جهانگیر در اگرا دعوت شده و هدیه برده است؟ آیا سرانجام در اسناد انتقالی از غرب، به کدام مقوله و مطلب می توان اعتماد کرد؟!

 

و این هم سرزمین آشنای خودمان، از ترسیم سال ۱۹۹۲، با تمام اسامی مراکز تجمع موجود: تبریز، دریاچه ی ارومیه، رشت، بابل، تهران، مشهد، کاشان، اصفهان، شیراز، بندر عباس، همدان، آباذان، کرمان، زاهدان و بیرجند. آیا در نقشه سال ۱۶۳۵ میلادی از کدام یک از این شهرها نام برده شده است؟!

اگر سیمای جغرافیایی هندوستان در نقشه ی سال ۱۶۳۵ میلادی باری کم و بیش با فرمت کنونی آن منطبق است، در این جا با صورت نادرستی از سرزمین ایران مواجهیم که شباهت چندانی با ترکیب و نمای کنونی ندارد. با دریاچه ی خزری که به علت عدم ارتباط با آب های آزاد به صورت دایره درآورده و دریای باکو نام داده اند. تبریز و رشت و اصفهان و کاشان و قم و شیراز را نمی بینیم و از میان نام های اشنا فقط به کابل و خراسان و مکران و سکستان و نیسا بر می خوریم و باقی، اسامی ناشناسی است، چون ویندیس و کورا و انجن و کسلار و دیال و بیسان و پانس و سرهرت و گرچه کابل و خراسان و مکران در محل کنونی آن نیست، اما نام شوش درست برابر موقعیت جغرافیایی امروز، در جای خود نشسته است!

«توماس هربرت که همراه سر دادمور کاتون نخستین سفیر پادشاه انگلیس به ایران عزیمت کرد، روز ۲۴ ژانویه ۱۶۲۸ وارد اصفهان شد. او طی سیاحت در ایران سفر نامه ای نوشت که در سال ۱۶۳۸ میلادی به طبع رسید. پیترو دلاواله نیز مدت هفت سال زمان پادشاهی شاه عباس بزرگ در ایران توقف و سیاحت کرد». (سفرنامه شاردن، جلد اول، مقدمه، ص ۱۰)

بدین ترتیب اطلاعات رسام نقشه ی آسیا به سال ۱۶۳۵ میلادی در باب ایران انحصاری می شود، زیرا اگر جهان گردان قلابی، ولی نامی و بزرگ معرفی شده ای، چون توماس هربرت و پیترو دلاواله، سال ها مقدم بر این رسامی، از تبریز و قم و اصفهان و شیراز گذشته اند، چه گونه ویلیام بلو از این شهرهای بس مشهور اعلام شده ی ایران، که در زمان ترسیم نقشه اش، برخی از آن ها پایتخت دولت مقتدر صفویان بوده و از انگلستان سفیر می پذیرفته، بی خبر مانده است؟! بنا بر این مخرج مطلب در همان نقطه ی پیشین قرار می گیرد: یا باید آن رسام و آثارش را ساختگی بدانیم و یا تمام سیاحان بزرگواری که خود را از ته و توی همه چیز مملکت ما، از قرون ماضی، با خبر نشان می دهند، حرف مفت زده اند!!!

حالا به سراغ عربستان می رویم، که در نقشه ی سال ۱۹۹۲ میلادی، علاوه بر مکه و مدینه و ریاض و جده، مکان بغداد و بصره و کرکوک و موصل و بیروت و دمشق و عمان و اورشلیم را هم نشان داده است. ندرت مراکز تجمع در این بخش از آسیا و فقدان شهرهای پر شمار، به کار مقابله ی اسناد و صرف دقت بیش تر در این بررسی ها یاری می رساند.

حالا درست به این نقشه سال ۱۶۳۵ میلادی خیره شوید که در آن از بغداد خبری نیست و به جای عراق کلده گذارده است. مکان سوریه و دمشق و طرطوس و صیدون و یافا درست است و در جای خود قرار دارد، چنان که مکه و مدینه و طائف در محل کنونی آن است. این نقشه قدیمی از بین النهرین و عربستان، به کفایت معلوم می کند که رسام آن، بی سر و پایی یاوه باف و جاعل نبوده و اگر از شیراز و اصفهان و تبریز و قزوین و بغداد و بصره یاد نمی کند، ولی مراکز و مناطق اصلی و کلیدی منطقه را می شناسد، پس آگاه می شویم در زمان او، شهرهایی با اسامی امروزین، برای رفع نیاز تاریخ سازان اخیر، هنوز یر سر پا و زبان ها نبوده است.    

حالا سری هم به ترکیه در نقشه ی سال ۱۹۹۲ میلادی می زنیم با شهرهای استانبول، بورسا، آدالیا، افیون، ازمیر، آنکارا، قونیه، مرسین، سیواس، دیار بکر و ارض روم. آیا می توان اثری از نام این شهرها در نقشه ی ترسیمی سال ۱۶۳۵ میلادی هم پیدا کرد؟!

 

بفرمایید: به جای دریای سیاه دریای بزرگ آمده، نام سرزمین ترکیه، به صورت ناتولی ثبت شده و جای دریاچه وان خالی است. استانبول و قسطنطنیه و آنکارا و قونیه و ازمیری نمی بینیم، هرچند مکتوب کرده اند که قریب ۲۰۰ سال مقدم بر رسام قرن هفدهمی این نقشه، سلطان محمد فاتح قسطنطنیه را تبدیل به اسلامبول کرده بود. شاید به زحمت و چند ندیده انگاری و قبول تشابه، بتوان نام افسوس و مالاتیه و سیواس و بورسیا را خواند و دیگر اسامی، تربیساندا و اسکور و ساتالیا و لیپرو و پریاما و آپاستیس و  آستیناس و از این قبیل است، که بوی فرهنگ رومن را می دهند، نه ترکی!  آیا راه گریزی برای دروغ بافان در باب تاریخ اطراف ما باز مانده و آیا هنوز می توان در قلابی بودن اطلاعات موجود درباره ی جغرافیا و تاریخ و فرهنگ سرزمین های این منطقه، تردیدی به خود راه داد؟! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 12:0 |